مثلا وقتی من و شوهرم میریم مسافرت مادرشوهرمم دلش میخواد با ما بیاد و هی مثالهای عجیبو غریب میزنه که منم باید باهاتون بیام وقتی نمیبریمش مثل گندم برشته جلزو ولز میکنه و میخواد خودش بره مسافرت.
مثلا ما که خونمونو بنایی میکنیم اونم یادش میوفته خونشونو باید بنایی کنه.
منکه خونه مامانم میرم حرصش در میاد که رفتم اونجا و هی میخواد یه کاری کنه اونجا نرم و برم خونه خودشون
منکه مهمونی میرم اونم باید بیاد و هر کاری برای اومدن میکنه
منکه برای مهمونام 2 نوع غذا میپزم اونم میگه منم مثل تو 2 نوع میپزم و اینکارو میکنه
منکه رژیم میگیرم اونم رژیم میگیره
خونه ما که ترشی میبینه اگه تو خونه خودشون نباشه فوری میره میخره و به منم میگه فلان روز که اومدم خونتون ترشیاتو دیدم دیگه نتونستم طاقت بیارم منم رفتم خریدم
کلا من هر کاری میکنم اونم باید بکنه.... اینو هم اضافه کنم که چون توی عمرش همیشه شوهرش زده توی سرش حالا انگار میخواد تلافی بدبختیایی که کشیده رو سر من بدبخت خالی کنه.
- - - Updated - - -
کامر عزیز با شما موافقم و از راهنماییتون هم متشکرم اما نمیدونم از چه راهی باید به شوهرم بفهمونم که من خانواده اول تو هستم. من و تو حریم خصوصی خودمونو داریم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)