به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 111

Threaded View

  1. #36
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 دی 93 [ 11:07]
    تاریخ عضویت
    1392-6-21
    نوشته ها
    187
    دستاوردها:
    100 Experience PointsOverdrive1 year registeredTagger First Class
    تشکرها
    143

    تشکرشده 73 در 46 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام بچه ها..
    حالم بده ..رفتیم شهرمون اومدیم.ولی ای کاش نمیرفتیم..توی راه که داشتیم میرفتیم باهم خیلی خوب بودیم مثه همیشه بهم گفت دلم واست تنگ میشه اما باز مثه همیشه رفتو اصلا پیداش نشد..نمیشد اصلا بهش زنگ و اس ام اس ندم چون منو مجبور کرده آب میخام بخورم بهش خبر بدم اما اون نسبت به من اینجوری نیست..واسه خودم با مامانم اینا بودم اونم واسه خودش ولی اصلا ازش این توقع رو نداشتم.فکر میکردم ایندفعه که بریم شهرمون رفتارش فرق داره با دفعات قبل اما نداشت..
    شب دوم بهش زنگ زدم که اجازه بگیرم واسه بیرون رفتن گفت با داییم و چند نفر دیگه داریم میریم هیت.خجالت نمیکشه انگار مجرده.ولی من از رفتار اون پیشه همه خجالت میکشم..بهش گفتم چرا به من نگفتی مگه قرار نبود با هم بریم گفت گم شو بابا بعدشم گوشیو قطع کرد.بهش اس دادم چرا جلوی مردم منو اینجوری ضایع میکنی اس داد چون حقته.اول بپرس چی شد تنها رفتی بعدش حرف بزن داییم اومد دنبالم ی دفعی شد .وقتی تو تنها میری اینور اونور منم تنها میرم.در صورتی که هرجا میخام برم اون خودشو کنار میکشه و نمیاد.حتا سختشه به من اس بده چه برسه به اینکه جایی بیاد.منم دیدم اینجوری گفت روز تاسوعا پامو از دره خونه بیرون نزاشتم تو خونه تکو تنها موندم.بهم اصرار کرد با مامانم اینا برم اما نرفتم بهش گفتم میخام بهت ثابت کنم که علت تنها اینور اونور رفتنت این نیست که چون من تنها میرم توام تنها میری.علتش اینه که دوست داری تنها بری.و خودش با خانوادش طبق معمول رفتن خونه فامیلشون که خرج میدادن.بعد از ظهر انگار عذاب وجدان گرفته بود اس داد چطوری منم گفتم خوبم ولی خوب نبودم..لجم گرفته بود که با خیاله راحت رفته بود مهمونی.جوابه اس ام اس شو دیر میدادم زنگ زد حالو احوال کردو گفت میخای نمونیم اینجا بریم خونمون؟گفتم خودت میدونی گفت تو بگو گفتم نمیدونم.بعدشم خداحافظی کردیم.شب بهش اس دادم دوست دارم برام هیات جواب نداد زنگ زدم گفتم برم گفت برو گفتم کجایی گفت پیشه دوستامم.باز منو آدم حساب نکرده بود بگه در صورتی که من آب میخورم میگم.قطع کردم اس دادم این کارت یادت باشه،اومد جلوی خونه ما ولی من نبودم رفته بودم هیات اس داد بیا پایین ٢بارم زنگ زده بود که من متوجه نشده بودم...٢/٣تا ا س دادم جواب نداد.دیگه آخرش گفتم همین که من پامو از در خونه میزارم بیرون یاده من میوفتی..[انگار میخاد بمیره من از خونه میرم بیرون.] گفتم موقع دیگه واسه من فاتحه خوندی حالا که بهت زنگ زدم فهمیدم بیرونی منو عزیز کردی گفت راست میگی خودمو سبک کردم.دیگه بهش اس ندادم.گفت مگه نگفتی دیگه پاتو از خونه نمیزاری بیرون واسه چی رفتی؟[در صورتی که خودش گفت برو .انگار این حرفو زد که بهم ثابت کنه از بیرون رفتنت نمیگذری.به اون باشه من همیشه باید بشینم تو خونه هیچ جا نرم اما اون آزاد آزاده}گفتم چون خواستم فقط به تو ثابت کنم..
    روز عاشورا هم دوباره پیشه خانوادش بود زنگ زدم هرچی حرف میزدم یا جواب نمیداد یا تیکه مینداخت باز بهم فحش داد قطع کرد جلوی خانوادش.بهش اس داد جمه صبح ٨ اینجا باش بریم خونه گفت ١ساعت دیگه حا ضر باش میام بریم.میدونستم بیخودی میگه.امکان نداره همینجوری از باباش دل بکنه.گفتم حاضرم گفت وسیله ات جمعه؟گفتم اره چرا فردا نریم ؟زنگ زدم همینارو گفتم یکم واسه من فیلم بازی کرد بدش گفت خودت میدونی که موندیم جمه ساعت ٦ اومدیم.مامانم هم تا جلوی در اومد هرچی گفتم نیا گوش نداد گفت شاید روش نمیشه بیاد آشتی کنه..دلم میسوزه واسشون.اولش فقط با مامانم دست داد اما آخری من با مامانم روبوسی کردم اونم روبوسی کرد گفت سلام برسون..
    از کارش لجم میگیره.همین که از شهرمون اومدیم بیرون با من خوب شد.انگار هیچی نشده..انگار من تو این ٢/٣ روز آرومه آروم بودم در صورتی که خدا میدونه چقد حرص خوردم ناراحت شدم شکستم که چرا همه با شوهراشونن من باید همه جا مثه زن بیوه با اینو اون باشم یا همش با مامانم باشم..
    تو راه تک تک حرف میزد منم سر سنگین جواب میدادم.وقتی میرفتیم شهرمون قرار گذاشتیم فرداش بریم کله پاچه بخوریم که زنگ زدم نیومد.اما دیروز که برمیگشتیم منو برو کله پزی که مثلا جبران کنه.حرصم میگیره ازش که انقد بی عرضه ست نمیتونه زندگیشو جمع کنه.
    از ترسه باباش از من فاصله میگیره شاید نمیدونم.
    تا اینکه اومدیم خونه خوب بودیم نشستم باهاش حرف زدم گفتم چرا هر سری میریم شهرمون تو خون من میکنی؟گفت قول میدم ایندفه اینجوری نشه هرجا بودم توام پیشم باشی..از این قولا خیلی میده اما پاش میرسه اونجا یادش میره.تا اینجاست با این حرفا منو خر میکنه.فکره این نیست که دیگران از این رفتارش چقد سو استفاده میکنن..گفتم چرا ی جا میری خبر نمیدی؟اینو اون میپرسن شوهرت کجاست جواب ندارم بدم خجالت میکشم.من هرجا میرم خبر میدم اما تو..
    سر این قضیه یکم حرف زدیم تا دعوا افتادیم زد تو گوشم.رفتم تو آشپزخونه گریه کردم داشتم میرفتم سینیه چایی رو زد شکوند.یکم گریه کردم بعدش صدام زد بیا کارت دارم.هیچوقت غرورشو نمیشکنه بیاد پیشم همش منو صدا میزنه..شروع کرد ماست مالی کردنه کارش..باز طبق معمول همرو انداخت گردنه من که تو مقصری که من جلوی کسی فحش میدم بهت تو مقصری..تو مقصری تو مقصری و اصلا اشتباهاته خودشو قبول نکرد.گفتم چرا نمیگی ی جا میری؟؟گفت دلم نمیخاد زن باید بگه نه مرد{حرف باباش دقیقن.وقتی عقد بودیم انقد این کاراشو مسخره کرد تا اخلاقش عوض شد}
    گفت حرف نزن حوصله ندارم.همیشه همینو میگه.سکوت کرد اما من نتونستم خودمو کنترل کنم حرف زدم.گفتم واسه این کارات بچه میخای سره منو گرم کنی خودت هرکار خاستی بکنی.گفت اعتمادت انقده؟گفتم رفتارات اینو میگه.
    باهاش قهر کردم شبم جامو جدا کردم .هیچی نگفت خوابیدیم.اعصابم خورده..دوسش ندارم ازش خسته شدم ..حس میکنم هیچوقت اونی نمیشه که من میخام..نا امیدم..خیلی..حرف از خانواش اصلا نمیزنم و حس میکنم از این قضیه خیلی خوشحاله..وقتی داشتیم میرفتیم ی کم میوه خشک کرده بودم گفت ببرم واسه بابام با روی خیلی باز قبول کردم.دیشب بهش گفتم خوردن چی گفتن؟گفت خوششون اومد مخصوصا بابام.چقد تعریف کرد{ باباش از ١٠٠ تا مادر شوهر بدتره به خون من تشنه ست اما پیش شوهرم فیلم بازی میکنه.منو ببینه محل نمیزاره..}


    بچه ها چکار کنم با این بی عرضه بازیاش؟؟
    با این حرفه خودش بودنش؟؟
    با این احترام نذاشتناش ؟؟؟

    - - - Updated - - -

  2. کاربر روبرو از پست مفید tannaz joon تشکرکرده است .

    الهام20 (شنبه 25 آبان 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 17:49 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.