اول یه چیزی از رفتنتون بهت بگم تا یادم نرفته. من پری شب که پستتو خوندم و دیدم گفتی میخوام با خانواده ام باشم اون گفته بی جا میکنی. خیلی روی عکس العمل همسرت فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که ذهن همسرت از گفتن حرف تو فقط یه چیزی دریافت میکرده (دیدی که چنربار هم گفتی باز نه شنیدی) و اون اینه: طناز خانواده اشو به من ترجیح میده و میخواد با اونا باشه . برای همین در هربار گفتن تو جواب نه تحویلت داده. مطمئنم بعد نه گفتن سکوت میکنی. ولی تو باید از همین نه گفتن به نفع خودت و تحریک احساسات همسرت استفاده کنی. این دفعه اینجوری بهش بگو.
طناز: اگه رفتیم شهرمون باز باید با خانواده ام باشم.
همسرت: نمیخواد
طناز: میدونم دل تو هم واسه من تنگ میشه و تو هم مثل من دوست داری با هم باشیم ولی خب چون چند روز بینمون جدایی میفته چاره چیه باید با اونا باشم که البته اگه با هم بودیم و کنار تو بودم دیگه نیازی به اونا نداشتم.
به این صورت تو هم چند جا به با خانواده بودنت تاکید میکنی و اون چاره ای نمیبینه که یا تو رو با خودش ببره پیش خانواده اش یا قبول کنه که تو هم نیاز به خانواده داری و از همه مهمتر تو بهش میفهمونی که الویت زندگیت اونه نه خانواده ات و حساسیتشو کم میکنه
- - - Updated - - -
دوم در مورد دروغگو جلوه دادن تو توسط همسرته. سعی کن موقع حرف زدن با دلیل و مدرک حرف بزنی . از احتمالات و فرضیات و خیالات ذهنی باهاش حرف نزن و جاهایی که بهت میگه دروغگو بگو دلیلی به دروغ گفتن ندارم ، قیافه من به آدم دروغ گوها میخوره؟ اگه زیاد اصرار کرد بگو من با تو روراستم حالا انتخاب باتوئه که حرفای منو به عنوان همسر قبول کنی و یا دروغگو جلوه ام بدی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)