حتما اولش بهت گفتم یه اختلاله. که بعد اشاره کردی که گفته من مریضم.
الان هم بهت میگم واقعا یه مریضیه ولی تو باهاش که صحبت کردی بگو یه اختلاله و مصر برا درمان باشه بگو که کمکش میکنی
حلما واقعا مریضه پس کمکش کن دستش بگیر اون خودش اومده بهت گفته و غیر مستقیم ازت راهنمایی خواسته ولی تو کاری برا درمانش نکردی
شاید بگی از قبل بیشتر به خودم و او رسیدمو...
اما
او خوب بودن ترو قبلا هم داشته الان موقع درمانه فقط درمان نه گلگی نه مطرح کردن خواسته های که از آدم سالم داری مثلا ترک دخترا او مث یه آدم معتادها هم ترو میخواد هم مواد(دخترا)
الان بهت میگم و اطمینان میدمت که اگه به زودی درمانشروع نکنی اونقدر احساست مغذت فکرت و اعصابت تحلیل میشه که دیگه. رفتار خودت هم خوب نیست ناخواسته بد میشی و حق به خودت میدی که بد باشی
و بعد از جانب همسرت اماج انتقادات را بهت روانه میشه که همه حقه اما نمیدونه که اون خودش بوده که ترو به این روز کشانده.
در نتیجه اینقدر منفی هات میگه و میبینه که دوستی خودش یه مشکل میشه که تو اون مشکلا گم و شاید داشتن دوست دختر را به دلیل دلیل های کمبودی که مطرح میکنه حق میدونه و شاید اون زمان دیگه از تو به عنوان زن خوب یاد نکنه.
ک
هیچ کاری به دوست دختراش نداشته باش که زنگ بزنی یا بخوای بدونی چکاره برا هم میکنن. چه میگن. تو که نمیتونی مث بازپرس راه بیافتی و بگی نگاه نکنید حرف با همسرم نزنید میسیج ندید.؟ قر ندید و.....
انشاالله باید همسرت درمان بشه که این ها را طلب نکنه وگر نه همه جا پیدا میشن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)