دوباره باز امشب قهر کرد.
مامانم امشب یه مهمونی مهم داره که بنابه دلایلی حضور ما هم ضرورت داره، صبح ازش مامان رسما خواسته حتمابیاد.از همون موقع فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه داره، گفت ببینم خانم (من) چی میگم. هیچ وقت این کارو نمیکنه. منم چیزی نگفتم گفتم میریم دیگه. عصر بهش میگم حاضر شو بریم میگه من میخوام وقتی برم که همه مهمونها اومده باشن باید یه خورده واسشون کلاس بذارم. گفتم مال ماست، ما میزبان هستیم نباید دیر بریم درست نیست. میگه با داد البته، رو حرف شوهرت حرف نزن!همین که گفتم یا نمیریم یا آخر همه!
دردم میاد که هرجا میشینه به دروغ میگه همیشه بر اساس نظر زنم عمل میکنم؛ خیلی دو رو هست. اما یک بار هم نشده این کارو بکنه. جلو بقیه میخواد بگه من بلدم احترام به همسر بذارم.
هر چی میگذره بیشتر می فهمم دوست ندارم. از موقعی که گفته نمیریم دو ساعت شده داره گریه میکنم دوبار از جلوم رد شده اما محل سگم هم نداده الان نشسته داره تخمه میشکنه. به نظرم طلاق بهترین راهه.
دیگه از این همه دوست داشتن یک طرفه خسته شدم. ظهر تو چشمم مو رفته بود به خدا یه دقیقه آروم قرار نداشتم که داشت درد می کشید. من حاضر نیستم یک دقیقه ناراحت ببینمش اما اون همیشه در حقم بدی میکنه.
نمی دونم چرا باید سرنوشت من این باشه.
از دیشب نیامدم بنویسم چون به حرفاتون میخواستم عمل کنم. چون گفته بودین:
حق تو زندگی خیلی بهتری است مگر اینکه خودت نخوای یا بر اساس شناختی که حتما خیلی بهتر از ما از خودت داری لیاقت داشتن زندگی بهتر از اینرو در
خودت نبینی. با احترام به همسر فعلیت به زندگی بهتری فکر کن.
اما الان می بینم سرنوشت چیزیه که من نمی تونم تغییر بدم. البته از امروز صبح کلی مسائل دیگه هم بوده که من به روم نیاوردم اما اون عین خیالش نیست همش منو اذیت میکنه.
الان احساس میکنم از عمد این کارا رو میکنه. میخواد من کم بیارم. از صبح احساس میکردم به هر طریقی شده میخواد کاری کنه که قهر باشیم. اما من همش با مهربونی و گذشت مدارا کردم.
به نظرم سرنوشت رو نمیشه تغییر داد. مثل خانم she اون همه به خودش فشار آورد چی شد؟ شوهرش تغییر کرد؟نه!
تازه به نظرم شوهرها پرروتر هم میشن. بد دوره زمونه ای شده. خدا هم بنده هاشو فراموش میکنه. من بنده بدی نبودم!








علاقه مندی ها (Bookmarks)