ممنونم میشل جان ... اوهوم ...ولی در همین حد هم نموند.
با همون حال اومدم خونه . دعوام کرد که چرا زنگ زدم گوشیت مشغول بوده، گفتم که مامانم اینا مهمون دارن از تهران، با خاله ام صحبت می کردم... شوهرم شروع کرد به اینکه تعطیلات محرم رو نمی تونی بری شهرستان. باید بمونی پیش من ... من نمیرم آزمون دارم تو هم نباید بری(شوهرم سه ساله آزمون داره و هیچ وقت هم درس نمیخونه و قبول هم نمیشه.) ... حق نداری بری ... و آخرش رسید به اینکه تو میری شهرستان بهت خوش میگذره!!!!!!!!!!!! من نمیخوام بری!!!!!!!!!!!!!!
.
این حرف مامانشه. مامانش دفعه قبل می گفت چرا پسرم رو تنها میذاری میای؟ چرا رفتی مهمونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
مامان شوهرم و خواهرهاش همیشه تنهایی مسافرت میرن. مثلا مامانش دو هفته میذاره میره مشهد یا خواهرش دو هفته دوهفته میذاره میاد پیش مامانش .... شوهرم میگه اونا اشتباه می کنند خب!!!!!!!
.
همه شون همین طورند. حسود. حسود . حسود. به طرز وحشتناکی علنا میگن که دارند از حسادت میمیرند!
.
آخه یه دختر بیچاره ای مث من چی نصیبش شده که بهش حسادت می کنند؟ توی این شهر غریب تلفن خونه مون رو وصل نمی کنه تا من نتونم با شهرستان حرف بزنم... نمیذاره بیام اگر هم بذاره مثل تمام این سه سال تلافی اش رو سرم درمیاره. بعدش پدرم و درمیاره.
بهترین حالتش دفعه پیش بود که یه هفته باهام قهر کرد، الان هم تیکه و کنایه هاش و تلافی هاش تموم نشده، خانواده اش و رفتارشون به کنار...
.
خدایا .... من مرگش رو از صمیم قلبم از خدا میخوام...
- - - Updated - - -
اون فقط میخواد از من استفاده کنه ... اینکه الان مریضم به خاطر اونه و وحشی بازی اش توی رابطه ... برم سر کار، پول قسط ها رو بدم، خونه رو تمیز کنم، غذاشو بدم و ... حق هم ندارم خوشحال باشم. حق ندارم خانواده ام رو ببینم.
.
دلم میخواد خودش و خانوادش رو بکشم!! فقط اینکه بمیره آرومم می کنه... قدرت اینو دارم که یه بلایی سرش بیارم و حتی توی ذهنم از این موضوع لذت می برم ...![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)