ممنون از لطفت. 3 ساله که عقد کردیم و 10 ماهه که عروسی کردیم. هر دو دانشجوی دکتری و مدرس دانشگاه هستیم. دعوا ها باورتون نمیشه سر چیزای الکی. مثلا آخری قرار بود ظرفای شام رو بشوره با کلی اصرار البته چون درس داشتم. آخر شب شد نشست، خودم شستم آمد توی آشپزخونه الکی با یخچال ور رفت اما نگفت بذار کمکت کنم تو خسته ای، منم دلخور شدم بعد که ظرفا تموم شد گفت چه خبر؟ منم جواب ندادم. یهو دیدم عصبانی شد و گفت این چه زندگیه و ... بالاخره جای خوابشو عوض کرد باز من اومدم گفتم بیا روی تخت اما گفت من اینجا راحت ترم. سعی کن مثل یه زن رفتار کنی.
البته اینا بیشتر نظرات پدرشه که همیشه واقعا همیشه میگه زن باید تابع مطلق مرد باشه. زان ضعیفه است و باید کارای خونه رو بکنه مرد همینه که مدیریت کنه خیلیه!!!!!
راستش من وقتی بی توجهی میکنه میخوام به هر طریقی حواسش یه من باشه. دوست ندارم به کس دیگه ای فکر کنه. هر چی اون بیشتر بی محلی میکنه من بیشتر عاشقش میشم.
من آدمی هستم که سرم شلوغه، هم درس هم کار. واقعا وقت خالی کم دارم اما همیشه حواسم به اونه. چطوری در حالتی که باهش قهر نیستم ازش فاصله بگیرم. چطور پا روی دلم بذارم؟ کسی تا حالا تونسته؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)