سلام
من اومدم...پيش مامانم اينا خيلييييييييي خوش گذشت.اگر دست خودم بود عمرا برميگشتم.خودم رو تو بغل مامانم مينداختم و ميگفتم چرا من رو شوهر دادي اخه مامي.حداقل كاش من رو ميذاشتي و خواهر كوچيكم رو شوهر مي دادي اخه اون خيلي شيطونه...وقتي مامانم رو ديدم پريدم بغلش و كلي گريه كردم.دلم براش خيلي تنگ شده بود.بابامو روز بعد ديدم.باز پريدم بغلش و گريه كردم ولي بابام براي تلطيف جو اومده واسم روضه ميخونه مي گه تا اين كه واسه چيز مفيدي گريه كني.خيلي خوش گذشت تو اون يك هفته.يك مرحله هم از امتحان زبانم رو هم دادم و خبر قبوليش رو موقعي كه اونجا بودم بهم دادند.حالم هم خدا رو شكر بد نيست فقط از موقعي كه برگشتم به خاطر حرف مامان رو گوش نكردن سرما خوردم.
الان هم مثل هميشه خونه مادرشوهريمو واسه خودمون مفت خوري ميكنيم.
خدايا شكرت بابت همه چيز...
خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
با انگشتان مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)