بهار جان همیشه اینجوری نبوده که بعد از قربون صدقه رفتنم ازش چیزی بخوام .من کلان تو خونه باهاش با قربون صدقه صحبت میکنم.نمیدونم شاید دارم اشتباه میکم ولی اینجوری عادت کردم.مثلا غذا میخوره میگه دست دارد نکنه میگم نوشه جان فدات شم ..
درباره اون لباسم واقعن اون لباس لختی نبود..وگرنه خودم رعایت میکردم.مادر شوهر من چهل سالشه .
بهار جان من نمیگم نازو نوازشش بد یا چرا..میگم نمیدونم چرا فکر میکنم از ته دلش نیست..حسم بهم میگه..
- - - Updated - - -
سر افرازه عزیزم من اون کاری که گفتی رو کردم ولی توی دفتر نوشتم ٣٨ آیتم شد..امروز کارم زیاده یکم سعی میکنم تو یه پست بنویسم..
اما در مورده خودم :وقتی همه میرنو خودم میمونم حس میکنم یه آدمه همیشه تنها و بدبختم که هیچکس جز خانوادم هیچوقت منو دوست نداره.و باز من تنها موندم ..
- - - Updated - - -
negad جان ممنون که به پستم سر میزنی..نه از اول اینجوری نبود..وقتی عقد بودیم خیلی خوب بود..به مرور اینجوری شد..
شوهرم کارمنده. اما این کارش به خاطره کارش نیست..فقط به خاطره خانوداشه..دیشب زنگ زده به باباش کلی التماس میکنه تورو خدا مواظبه خودتون باشین هوا خیلی سرد شده.یه وقت سرما نخورین .یبار به من اینجوری نمیگه..فقط قربون صدقه کشکی میره..این کارارو میکنه میگم فقط اونارو از ته دل میخاد نه منو..
من تو زندگیم از روزی که عقد کردم از دست خانواده شوهرم واقعن زجر کشیدم..نمیدونم ولی شاید یکم زیادی الان حساس شدم..مشکله ٣.٤ که گفتو واقعن قبول دارم.اما درباره ٢ واقعن دارم رو خودم کار میکنم..مثلا دیروز حرفه مو مش کردن شد گفتم باشه واسه عروسی خواهرم مش میکنم.به من میگه قرار نیست عروسی خواهرت بریم.گفتم چرا؟گفت به خاطره اینکه زندگی مارو بهم زد.من هیچی نگفتم سکوت کردم در صورتی که اگه قبلا بود مقایسه میکردمو میگفتم مگه برداره تو بهم نزد؟
حالا نمیدونم کار درستی کردم یا نه..از حرفاش آتیش میگیرم..به نظرتون باید چی میگفتم؟؟











علاقه مندی ها (Bookmarks)