نقل قول نوشته اصلی توسط بهار_68 نمایش پست ها
طناز جان شوهرت میگه بیا کنارم بخواب بعدشم کلی ناز و نوازشت میکنه اینا همش توجهه دیگه نمیدونم دقیقا از شوهرت چی میخواهی؟؟ واقعا خوشبحالت
من تو حسرت این مونده بودم که یه بار شوهرم بهم بگه بیا کنارم بخواب و بعدش بدون اینکه من چیزی بگم یا ازش بخوام بوسم کنه
قدر چیزایی که داری بدون
بهار جان همیشه اینجوری نبوده که بعد از قربون صدقه رفتنم ازش چیزی بخوام .من کلان تو خونه باهاش با قربون صدقه صحبت میکنم.نمیدونم شاید دارم اشتباه میکم ولی اینجوری عادت کردم.مثلا غذا میخوره میگه دست دارد نکنه میگم نوشه جان فدات شم ..
درباره اون لباسم واقعن اون لباس لختی نبود..وگرنه خودم رعایت میکردم.مادر شوهر من چهل سالشه .
بهار جان من نمیگم نازو نوازشش بد یا چرا..میگم نمیدونم چرا فکر میکنم از ته دلش نیست..حسم بهم میگه..

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط سرافراز نمایش پست ها
اول اینکه، به حرفم گوش ندادی. دیدی حواستو جمع نمی کنی؟ گفتم از هر پست که برات نوشته شده نکات خلاصه اش رو بهم بگو... این یعنی باید یاد بگیری چطور گوش بدی...
دوم... زندگی تو به دو بخش تقسیم میشه. یک بخش که طولانیتره حضور تو و همسرت با همدیگه است و یک بخش کوتاهتر هم رفتن هر دو تای شما به شهرستانه.
...
اما من دوست دارم بدونم واکنش و عکس العمل خودت در مقابل این مدل رفتارهای همسرت که برام توصیف کردی چیه اما قبل از اون دوست دارم این کار رو انجام بدی:

چشماتو ببند و همه آدمهای دوروبرت رو با همه خصوصیاتشون چه بد چه خوب تصور کن. شوهرت، مادرشوهرت، خواهرشوهرت و خانواده خودت. حالا توی ذهنت یکی یکی همشونو حذف کن. اسمشوونو بیار و بگو غیب شو... و توی ذهنت اونارو غیب کن. حالا دیگه تک و تنهایی. 30 ثانیه سکوت کن و به چیزی فکر نکن.
حالا می خوام به خودت نگاه بندازی. در یک یا چند جمله خودتو توصیف کن و سانسور هم نکن. هر چی در مورد خودت فکر کردی بیا اینجا بنویس...
...
فعلا داریم روی آرامش خودت کار می کنیم. پس لطفا جدی بگیر.
سر افرازه عزیزم من اون کاری که گفتی رو کردم ولی توی دفتر نوشتم ٣٨ آیتم شد..امروز کارم زیاده یکم سعی میکنم تو یه پست بنویسم..
اما در مورده خودم :وقتی همه میرنو خودم میمونم حس میکنم یه آدمه همیشه تنها و بدبختم که هیچکس جز خانوادم هیچوقت منو دوست نداره.و باز من تنها موندم ..

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط negad نمایش پست ها
تناز جون احساس می کنم خیلی حساسی خودشم خیلییییی. . منم مشکلات تورو دارم و درکت می کنم. می خوام ازت بپرسم شوهرت از اول این طوری بود یا به مرور زمان این طوری شده؟؟ بدشم شغل همسرت آزاد یا کارمند؟ می دونی چرا می پرسم شوهر منم تغریبا مثل شوهرتو هستش . من چندین بار ازش پرسیدم که چرا اینطوری هستی نه رمانتیکی نه زیاد حرف می زنی ... اون به من گفت من 10 سال به خاطر کارم مجبور شدم تنها بشم و با کسی صحبت نکنم و این شده اخلاقم به خاطر بی توجهی نیست البته کار شوهر من راه سازیه . من اینجوری خودم قانع کردم که بی توجه نیست بلکه اخلاقش اینه . توهم ازش بخواه بهت توضیح بده نه با دعوا بلکه خیلی دوستانه انتظارت بهش بگو.
من احساس می کنم چندتا خودت مشکل داری
1- مشکلات رو بزرگ نمایی می کنی
2- مشکلاتت می دونی و دنبال چاره هستی ولی عمل نمی کنی سر کارها و حرفای خودت هستی
3-زبون شوهرت نمی دونی.
4- موقعیت هارو نمیشناسی.
...
پیشنهاد من به تو قبل از اینکه مشکلات و ایرادهای شوهرت جستجو کنی ایرادهای خودت پیدا کن حتی از شوهرتم بپرس بدش اونارو بنویس و دونه دونه حلشون کن بدش برو سراغ ایرادای شوهرت اگه این کارو بکنی می بینی ایراد کمی برای شوهرت می مونه . واقعا امتحان کن.
negad جان ممنون که به پستم سر میزنی..نه از اول اینجوری نبود..وقتی عقد بودیم خیلی خوب بود..به مرور اینجوری شد..
شوهرم کارمنده. اما این کارش به خاطره کارش نیست..فقط به خاطره خانوداشه..دیشب زنگ زده به باباش کلی التماس میکنه تورو خدا مواظبه خودتون باشین هوا خیلی سرد شده.یه وقت سرما نخورین .یبار به من اینجوری نمیگه..فقط قربون صدقه کشکی میره..این کارارو میکنه میگم فقط اونارو از ته دل میخاد نه منو..
من تو زندگیم از روزی که عقد کردم از دست خانواده شوهرم واقعن زجر کشیدم..نمیدونم ولی شاید یکم زیادی الان حساس شدم..مشکله ٣.٤ که گفتو واقعن قبول دارم.اما درباره ٢ واقعن دارم رو خودم کار میکنم..مثلا دیروز حرفه مو مش کردن شد گفتم باشه واسه عروسی خواهرم مش میکنم.به من میگه قرار نیست عروسی خواهرت بریم.گفتم چرا؟گفت به خاطره اینکه زندگی مارو بهم زد.من هیچی نگفتم سکوت کردم در صورتی که اگه قبلا بود مقایسه میکردمو میگفتم مگه برداره تو بهم نزد؟
حالا نمیدونم کار درستی کردم یا نه..از حرفاش آتیش میگیرم..به نظرتون باید چی میگفتم؟؟