سلام
سلام
خواستم خیلی چیزهامخصوصادرموردتجربیات شخصی خودم بهتون بگم شایدکمکتون کنه زیادشد خیلی...
1 . احساس می کنم شرایط من وشما بسیارشبیه هم هست اگه خاطرتون باشه شمادریک تاپیک به من راهنمایی رسوندید من هم مثل شما چندماهی روخودم کارکردم ودرگیر دادگاه بودم توی تاپیک هایی هم که زدم دیگه کسی زیادنیومد ونظری نداد وبه نظرم خیلی خوب هم شد چون من بالاخره راهمو پیداکردم وتمرکزکردم روی خودم وقاطعانه باتمام دلشکستگی ورنجی که داشت تصمیم گرفتم
درمورد بی ثباتی همسرتون، خانواده ی آشفته ، قدردان نبودن نسبت به همسربامحبت وصبوری مثل شما که حتی یه بارهم دست روش بلندنکردیدو پرخاش نکردید (خدایی اینقدرصبوروآرام بودید؟)........تمام حق روبه شمامیدم وبایدبگم کاملاانتخاب اشتباهی بوده وجمله ی خودتون روبهتون یاداوری می کنم که :
*به نظرم خرج کردن محبت برای کسی که محبت رو نمیفهمه یه نوع تلف کردن محبته؛
وباورکنید که واقعا اینطورهست وشک نکنید.
من هم مثل شما منتها درنقش یک زن بسیار به همسرم محبت کردم
بسیارازخودگذشتگی کردم
وبسیاری رفتارهای نابه هنجارخودش وخانواده شو تحمل کردم
بیکاری ، بی ثباتی ، دست بزن ، وابستگی شدید و....وباوجودتمام بدی ها وظلم هایی که کردمثل شما بازهم ته دلم دوسش داشتم ازش متنفرنبودم وته دلم به خودم می گفتم شاید عوض بشه یه فرصت دیگه بدم ولی باورتون نمیشه که اون چکارکرد...(که نمی خوام بگم حتی توتاپیکمم هنوزنگفتم گفتنش ونوشتنش روحموآزارمیده شایدبعدن بنویسم....) تازه همه ی این هادرشرایطیه که همسربی ثبات و وابسته ی من همش التماسمم میکرد هرروز زنگ میزد به پدرومادرم التماس میکردکه برگردم گریه میکرد ولی به خاطرهمون بی ثباتی هم زمان تهدیدمیکرد وهی منو دراین نوسان احساسی قرارمیداد ...
ولی من درنهایت به این نتیجه رسیدم که آدم هاعوض نمیشن همسرمن باوجود محکومیت های سنگین قانونی هم به خودش نیومد وواقعابه اشتباهاتش پی نبرد (چه برسه به خاطردل من وعشق وجدان و........خدارودرنظرنگرفت.) تازه تکرارش هم کرد حتی بدتر....پس باورکنیدکه اوناعوض نمی شن وبایدهمینجوری ببینیم میتونیم بپذیریمشون یانه؟ می تونید؟
اون هاعوض نمیشن چون خودشون نمی خوان چون مثل من وشما به دنیانگاه نمی کنن من وشمابرامون سخته دلتنگ میشیم تاآخرین قطره ی خونمون و سلامت روحمون خرج می کنیم برای حفظ زندگیمون ولی اونها مثل مافکرنمی کنن اونها ازجنس مانیستندماروباورندارن وباورنمی کنن نمی خوان به خودشون زحمت بدن قدرعشق پاک وخالص رونمی دونن لگدمالش می کنن اون عشقی که ماازش دم می زنیم وبه خاطرش گذ شت می کنیم توی اون هانیست من دیگه نمی تونستم زخم بخورم وتحقیربشم وبهم توهین بشه ودروغ بشنوم ولی خودمو باز گول بزنم ... پس شماهم حواستون جمع باشه فقط به بهانه ی اینکه دوستش دارید ودلتون به اون زندگی که بازحمت ساختیدمیسوزه خودتوگول نزنید من خیلی بی شخصیت میشدم واون انگار همینومی خواست هربی احترامی هم میکرد ویه روزبعدپشیمونی ومعذرت ویه چیزدیگه......واین زندگی نیست که بشه تحمل کرد حداقل من نمی تونستم دیگه تحقیرروتحمل کنم ....دلم ثبات وآرامش می خواست ..........شماچی؟
به این فکرکنید که یه انسان دیگه ارزش اینوداره که شماخوردبشید؟اون هم درحالیکه سرسوزن اون ارزشی برای شماقائل نباشه..... اونهمه بهتون توهین بشه؟ یه آدم دروغگوکه قسم دروغ بخوره قابل اعتماده؟ اون هم به خاطر چی به خاطر پول؟(البته امیدوارم که شماهم واقعا صادقانه رفتارکرده باشید )
درتاپیک قبلیتون نوشته بودید:
اگه دست نوشته های دوران نامزدی و دوران دوستی من رو بخونین متوجه خواهید شد که من خیلی از این مشکلات رو پیش بینی می کردم ولی متاسفانه به خاطر احساسات و عشق و عاشقی های افراطی وارد زندگیی شدم که سرنوشتش رو میخونید.
من هم دقیقامثل شما حتی وحشتناک تر اونقدرمشکلاتم رو باهمین وضعیت کنونی تودوران عقدونامزدی نوشته بودم وپیش بینی کرده بودم که خودم حیرت کردم از بی توجهی وجدی نگرفتن اون روزهام ...ازاون همه عشقی که داشتم ولی سرسوزنی برای همسرم ارزش نداشت....اون همه گذشتی که میکردم وغرور وشخصیت وسلامتیمو به خاطرش می گذشتم ولی اون براش مهم نبود ...بی وجدان بود....واقعا عشق چشماموکورکرده بود حتی تواین مدت بااونهمه مصیبتی که سرم آورد دوسش داشتم بازم یه تکون یه تغییرمثبت نکرد وباکنارهم گذاشتن تمام این ها من دیدم ادامه ی زندگی به صلاح نیست وخدای نکرده چراماباید یه بچه ی پاک وبی گناه رو به خاطر خودخواهی ها وعشق وعاشقی هامون به این دنیابیاریم وبدبختش کنیم؟ این خیلی مهمه....
من همه ی تجربیات شخصی موگفتم که بدونید واقعا ما آدم ها میتونیم به جای اینکه خودمون سرمون به سنگ بخوره به" تجربیات" به "نشانه ها "وبه "عقل "رجوع کنیم وتصمیمات بهتری بگیریم
فکرمیکنم من وشما فقط به احساسات میدون دادیم ...تاوان سختی هم دادیم امابهتره اینجای کار یکمم به عقلمون میدون بدیم وباتمام سختی که میدونم داره کمی احساسات روکناربذاریم وعاقلانه فکرکنیم
باورکنید منم اگه ببینمش دلم براش پرمیکشه دلتنگش میشم بهش فکرکنم گریه ام میگیره چون ازته دلم باتمام وجودم کنارش بودم وعاشقش بودم ولی وقتی نمی فهمه ونمی خوادکه بفهمه نمی تونم تاآخرعمرم خودمو رنج بدم...شماچی می خواید؟
2.اما یه سوالی پرسیدید که خیلی ذهنمومشغول کرد اینکه چرایک دفعه ازشمامتنفرشدو بغض وکینه به دل گرفت ؟(البته بدون درنظرگرفتن اینکه همسرشماهم واقعا بی ثبات ومریض ووابسته باشه ازنوع شدید یاخفیفش) به عنوان یک زن مواردی روتوی برخوردهاتون دیدم که گفتم شایدبدنباشه بهشون اشاره کنم چون به نظرم مهم بود ولمسشون کرده بودم (حتما برای زندگی آینده تونم بدنیست که بدونید)سرنخ هایی از رفتارهاوگفتارهای خودتون وهمسرتون داده بودیدکه این مواردبه نظرم رسید :
1.چون من یک زنم تمام شرایطی که مطرح شد رومی تونم اززاویه ی دیدخودم نگاه کنم خانمتون یکبارنوشته شمامستقل نیستید وفکرمیکرده خانواده تون براتون تصمیم میگیرن به جای انکار سعی می کردید یا اگه الان میتونید ومی خواید سعی کنید ازش بپرسید چه مواردی بوده ؟ نمیشه پیش خودتون انکارکنید وخیال خودتونوراحت کنید ...الکی نبوده که نوشته یک احساس بوده یک چیزی بوده که لمسش کرده وآزارش داده...
2.بدترین توهین وفحش برای یک زن توزندگی اینه که تهدید به جدایی بشه .... اینکه برای همسرش تموم شده وهمسرش به زبون بیادواینوبگه......همون باری که رفتید گذاشتیدش خونه مادرش یعنی نخواستیدش یعنی نتونستید درکش کنید ومشکلتونوباهم حل کنید یعنی اون موقع شما به نتیجه رسیدیدکه نمی خوایدش وبعدن اگه هزاربارم دنبالش بریداون ازذهنش پاک نمیشه وفکرمی کنه ممکنه دوباره شمااینکاروبکنید وهمش دراسترس میمونه وآرامششوازدست میده
3.یه بارم که گفتید اصلا دوستش ندارید ومی خواهید جدابشید بعددیدیددکه اومده واون هم وسایلشوبرده واقدامات قانونی کرده ...نتونسته یانخواسته دست روی دست بزاره باخودش به نتیجه رسیده که شمانمی خواهیدش ....شمابه عنوان یه مرد هرقدرهم که عصبانی بشید نباید می گفتیدکه دیگه نمی خواهیدش ووقتی گفتیداون هم دلش شکسته ورفته ....به جاش شماباهاش قهرمیکردید یا سرسنگین میشدید یایه تهدید دیگه میکردید که اون هم اونقدرته دلش خالی نشه.....چون خودتون بعداین همه مدت هنوزدوستش دارید ومی خوایدش اینارومیگم ...چون شما اون وقت حس واقعی طلاق نداشتید ولی به اون گفتید واون هم واقعا باورکردوواقعیش کرد
4.شمامیریددرخواست ازدواج مجددمیدید خب فکرمی کنیدوقتی بفهمه پیش خودش چه فکری می کنه؟نه اینکه شمادیگه بهش اهمیت نمیدید؟دیگه برای شماتموم شده؟احساس کینه می خواهیدنداشته باشه؟ حتی اگه ظاهرن خیلی نسبت به شمابی تفاوته وروی خوش نشون نمیده ولی شماکه واقعاتوی دل اون نیستید توی مغزاون نیستیدکه فکر شوبخونید
(بدترین جملاتی که ازبعضی دوستان تو همدردی می خونم اینه که مثلامیگن زنه که اون کاروکرده یعنی این....
مرداگه اینکاروبکنه یعنی این....
یه جورذهن خوانی وتعمیم دادن ...
یه دفعه نسخه ی طرفونپیچین که چی فکرمی کنه وچه احساسی داره چون شماواقعاتوفکرو قلب اون نیستید که.....پس به جاش حرف نزنیدوفکرنکنید واحساس نکنید)
(البته اینم بگم فکرمی کنم توزندگی شمادرحدهمین چند باربوده که این کاراروکردید همسرمنکه بیشتراز100باراین رفتاراروبدترشوانجام داد اون هم درکنارکتک زدن من باجون ودل موندم وزندگی موخواستم حفظ کنم چون عاشقانه زندگی مومی خواستم ...ولی خب همسرشمانتونسته هضم کنه ...فکرمی کنم باتوجه به سابقه ی دوستیتون توقع این کارا روازشمانداشته)
اینویادتونه :
گردنه احساسات گردنه ای است که بسیار شیب تندی دارد و زمان زیادی را از انسان می گیرد تا بتواند از آن عبور کند
اگر از این گردنه احساسات عبور کنید ، آن وقت هست که تصمیماتی که اخذ می کنید ، می تواند پایدار باشد
فکرمی کنم الآن به این توجه کنیدکه ازگردنه ی احساسات عبورکنید ...واینوبیشتربه این دلیل میگم که ادامه ی طولانی این روندوبلاتکلیفی زیادخوب نیست ...
شایدبدنیست برای آخرین بار برای دل خودتون ارتباطی باهاش بگیرید دنبالش برید ببینیدواقعازندگی بدون شمابراش راضی کننده ترهست یانه....آخرین حرفاتونودرکمال ارامش بگید...سوالاتی که توذهنتونه روازش بپرسید چون شمامردید شماییدکه به نظرمن باید تاآخرین لحظه برای نگه داشتن زندگی تلاش کنید (بیشترتلاش کنید) واگرنشد توافقی درمورد طلاق ومهریه کنید وتمام کنید تابتونیدزودترخودتونوبازسا زی کنید ببینید راضیه به طلاق؟وچطوری باچه شرایطی راضیه؟میدونیدکه بسیاری اززنهااونقدرگاهی اززندگی میبرن که راضی میشن بسیاری حق وحقوقشونم ببخشن وطلاق بگیرن همسرشماچطوریه؟
این هم جملات زیبای شماکه برای خود من طلایی بود و تجربه و زیبائی وتفکری پشتش داشت که به خودمن یادآوری می کنه که درپس این سختی چه چیزهایی یادگرفتم:
یاد گرفتم که خدا در تمام مشکلات برای من کافیست
یاد گرفتم هیچ وقت چیزی رو زوری از خدا نخواهم
یاد گرفتم خوبی از بین نخواهد رفت ، حتی اگه بعضی ها قدرش رو ندونن
یاد گرفتم همه با تفکرات من زندگی نمی کنند ، و باید ببینم و قبول کنم کسایی هم پیدا میشوند که برای رسیدن به خواسته هاشون حاضرن از همه چی بگذرن.
یاد گرفتم اگر چه عشق زیباترین احساس آدمی می باشد ، اما نباید در ابراز اون افراط کنم
یاد گرفتم میتونم عشق و عقل رو با هم داشته باشم و نباید یکی رو قربانی دیگری کرد
یاد گرفتم هر بدی که بهم میرسه بازخورد تصمیمات و رفتارهای خودم هست،
یاد گرفتم همنشینی با افراد بی فرهنگ منو خار خواهد کرد
یاد گرفتم خرد جمعی ، دروغ نمیگه
یاد گرفتم راضی باشم به آنچه که خداوند برایم تقدیر کرده
برای منم دعاکنید
خیلی.........
.........
- - - Updated - - -
سلام
سلام
خواستم خیلی چیزهامخصوصادرموردتجربیات شخصی خودم بهتون بگم شایدکمکتون کنه زیادشد خیلی...
1 . احساس می کنم شرایط من وشما بسیارشبیه هم هست اگه خاطرتون باشه شمادریک تاپیک به من راهنمایی رسوندید من هم مثل شما چندماهی روخودم کارکردم ودرگیر دادگاه بودم توی تاپیک هایی هم که زدم دیگه کسی زیادنیومد ونظری نداد وبه نظرم خیلی خوب هم شد چون من بالاخره راهمو پیداکردم وتمرکزکردم روی خودم وقاطعانه باتمام دلشکستگی ورنجی که داشت تصمیم گرفتم
درمورد بی ثباتی همسرتون، خانواده ی آشفته ، قدردان نبودن نسبت به همسربامحبت وصبوری مثل شما که حتی یه بارهم دست روش بلندنکردیدو پرخاش نکردید (خدایی اینقدرصبوروآرام بودید؟)........تمام حق روبه شمامیدم وبایدبگم کاملاانتخاب اشتباهی بوده وجمله ی خودتون روبهتون یاداوری می کنم که :
*به نظرم خرج کردن محبت برای کسی که محبت رو نمیفهمه یه نوع تلف کردن محبته؛
وباورکنید که واقعا اینطورهست وشک نکنید.
من هم مثل شما منتها درنقش یک زن بسیار به همسرم محبت کردم
بسیارازخودگذشتگی کردم
وبسیاری رفتارهای نابه هنجارخودش وخانواده شو تحمل کردم
بیکاری ، بی ثباتی ، دست بزن ، وابستگی شدید و....وباوجودتمام بدی ها وظلم هایی که کردمثل شما بازهم ته دلم دوسش داشتم ازش متنفرنبودم وته دلم به خودم می گفتم شاید عوض بشه یه فرصت دیگه بدم ولی باورتون نمیشه که اون چکارکرد...(که نمی خوام بگم حتی توتاپیکمم هنوزنگفتم گفتنش ونوشتنش روحموآزارمیده شایدبعدن بنویسم....) تازه همه ی این هادرشرایطیه که همسربی ثبات و وابسته ی من همش التماسمم میکرد هرروز زنگ میزد به پدرومادرم التماس میکردکه برگردم گریه میکرد ولی به خاطرهمون بی ثباتی هم زمان تهدیدمیکرد وهی منو دراین نوسان احساسی قرارمیداد ...
ولی من درنهایت به این نتیجه رسیدم که آدم هاعوض نمیشن همسرمن باوجود محکومیت های سنگین قانونی هم به خودش نیومد وواقعابه اشتباهاتش پی نبرد (چه برسه به خاطردل من وعشق وجدان و........خدارودرنظرنگرفت.) تازه تکرارش هم کرد حتی بدتر....پس باورکنیدکه اوناعوض نمی شن وبایدهمینجوری ببینیم میتونیم بپذیریمشون یانه؟ می تونید؟
اون هاعوض نمیشن چون خودشون نمی خوان چون مثل من وشما به دنیانگاه نمی کنن من وشمابرامون سخته دلتنگ میشیم تاآخرین قطره ی خونمون و سلامت روحمون خرج می کنیم برای حفظ زندگیمون ولی اونها مثل مافکرنمی کنن اونها ازجنس مانیستندماروباورندارن وباورنمی کنن نمی خوان به خودشون زحمت بدن قدرعشق پاک وخالص رونمی دونن لگدمالش می کنن اون عشقی که ماازش دم می زنیم وبه خاطرش گذ شت می کنیم توی اون هانیست من دیگه نمی تونستم زخم بخورم وتحقیربشم وبهم توهین بشه ودروغ بشنوم ولی خودمو باز گول بزنم ... پس شماهم حواستون جمع باشه فقط به بهانه ی اینکه دوستش دارید ودلتون به اون زندگی که بازحمت ساختیدمیسوزه خودتوگول نزنید من خیلی بی شخصیت میشدم واون انگار همینومی خواست هربی احترامی هم میکرد ویه روزبعدپشیمونی ومعذرت ویه چیزدیگه......واین زندگی نیست که بشه تحمل کرد حداقل من نمی تونستم دیگه تحقیرروتحمل کنم ....دلم ثبات وآرامش می خواست ..........شماچی؟
به این فکرکنید که یه انسان دیگه ارزش اینوداره که شماخوردبشید؟اون هم درحالیکه سرسوزن اون ارزشی برای شماقائل نباشه..... اونهمه بهتون توهین بشه؟ یه آدم دروغگوکه قسم دروغ بخوره قابل اعتماده؟ اون هم به خاطر چی به خاطر پول؟(البته امیدوارم که شماهم واقعا صادقانه رفتارکرده باشید )
درتاپیک قبلیتون نوشته بودید:
اگه دست نوشته های دوران نامزدی و دوران دوستی من رو بخونین متوجه خواهید شد که من خیلی از این مشکلات رو پیش بینی می کردم ولی متاسفانه به خاطر احساسات و عشق و عاشقی های افراطی وارد زندگیی شدم که سرنوشتش رو میخونید.
من هم دقیقامثل شما حتی وحشتناک تر اونقدرمشکلاتم رو باهمین وضعیت کنونی تودوران عقدونامزدی نوشته بودم وپیش بینی کرده بودم که خودم حیرت کردم از بی توجهی وجدی نگرفتن اون روزهام ...ازاون همه عشقی که داشتم ولی سرسوزنی برای همسرم ارزش نداشت....اون همه گذشتی که میکردم وغرور وشخصیت وسلامتیمو به خاطرش می گذشتم ولی اون براش مهم نبود ...بی وجدان بود....واقعا عشق چشماموکورکرده بود حتی تواین مدت بااونهمه مصیبتی که سرم آورد دوسش داشتم بازم یه تکون یه تغییرمثبت نکرد وباکنارهم گذاشتن تمام این ها من دیدم ادامه ی زندگی به صلاح نیست وخدای نکرده چراماباید یه بچه ی پاک وبی گناه رو به خاطر خودخواهی ها وعشق وعاشقی هامون به این دنیابیاریم وبدبختش کنیم؟ این خیلی مهمه....
من همه ی تجربیات شخصی موگفتم که بدونید واقعا ما آدم ها میتونیم به جای اینکه خودمون سرمون به سنگ بخوره به" تجربیات" به "نشانه ها "وبه "عقل "رجوع کنیم وتصمیمات بهتری بگیریم
فکرمیکنم من وشما فقط به احساسات میدون دادیم ...تاوان سختی هم دادیم امابهتره اینجای کار یکمم به عقلمون میدون بدیم وباتمام سختی که میدونم داره کمی احساسات روکناربذاریم وعاقلانه فکرکنیم
باورکنید منم اگه ببینمش دلم براش پرمیکشه دلتنگش میشم بهش فکرکنم گریه ام میگیره چون ازته دلم باتمام وجودم کنارش بودم وعاشقش بودم ولی وقتی نمی فهمه ونمی خوادکه بفهمه نمی تونم تاآخرعمرم خودمو رنج بدم...شماچی می خواید؟
2.اما یه سوالی پرسیدید که خیلی ذهنمومشغول کرد اینکه چرایک دفعه ازشمامتنفرشدو بغض وکینه به دل گرفت ؟(البته بدون درنظرگرفتن اینکه همسرشماهم واقعا بی ثبات ومریض ووابسته باشه ازنوع شدید یاخفیفش) به عنوان یک زن مواردی روتوی برخوردهاتون دیدم که گفتم شایدبدنباشه بهشون اشاره کنم چون به نظرم مهم بود ولمسشون کرده بودم (حتما برای زندگی آینده تونم بدنیست که بدونید)سرنخ هایی از رفتارهاوگفتارهای خودتون وهمسرتون داده بودیدکه این مواردبه نظرم رسید :
1.چون من یک زنم تمام شرایطی که مطرح شد رومی تونم اززاویه ی دیدخودم نگاه کنم خانمتون یکبارنوشته شمامستقل نیستید وفکرمیکرده خانواده تون براتون تصمیم میگیرن به جای انکار سعی می کردید یا اگه الان میتونید ومی خواید سعی کنید ازش بپرسید چه مواردی بوده ؟ نمیشه پیش خودتون انکارکنید وخیال خودتونوراحت کنید ...الکی نبوده که نوشته یک احساس بوده یک چیزی بوده که لمسش کرده وآزارش داده...
2.بدترین توهین وفحش برای یک زن توزندگی اینه که تهدید به جدایی بشه .... اینکه برای همسرش تموم شده وهمسرش به زبون بیادواینوبگه......همون باری که رفتید گذاشتیدش خونه مادرش یعنی نخواستیدش یعنی نتونستید درکش کنید ومشکلتونوباهم حل کنید یعنی اون موقع شما به نتیجه رسیدیدکه نمی خوایدش وبعدن اگه هزاربارم دنبالش بریداون ازذهنش پاک نمیشه وفکرمی کنه ممکنه دوباره شمااینکاروبکنید وهمش دراسترس میمونه وآرامششوازدست میده
3.یه بارم که گفتید اصلا دوستش ندارید ومی خواهید جدابشید بعددیدیددکه اومده واون هم وسایلشوبرده واقدامات قانونی کرده ...نتونسته یانخواسته دست روی دست بزاره باخودش به نتیجه رسیده که شمانمی خواهیدش ....شمابه عنوان یه مرد هرقدرهم که عصبانی بشید نباید می گفتیدکه دیگه نمی خواهیدش ووقتی گفتیداون هم دلش شکسته ورفته ....به جاش شماباهاش قهرمیکردید یا سرسنگین میشدید یایه تهدید دیگه میکردید که اون هم اونقدرته دلش خالی نشه.....چون خودتون بعداین همه مدت هنوزدوستش دارید ومی خوایدش اینارومیگم ...چون شما اون وقت حس واقعی طلاق نداشتید ولی به اون گفتید واون هم واقعا باورکردوواقعیش کرد
4.شمامیریددرخواست ازدواج مجددمیدید خب فکرمی کنیدوقتی بفهمه پیش خودش چه فکری می کنه؟نه اینکه شمادیگه بهش اهمیت نمیدید؟دیگه برای شماتموم شده؟احساس کینه می خواهیدنداشته باشه؟ حتی اگه ظاهرن خیلی نسبت به شمابی تفاوته وروی خوش نشون نمیده ولی شماکه واقعاتوی دل اون نیستید توی مغزاون نیستیدکه فکر شوبخونید
(بدترین جملاتی که ازبعضی دوستان تو همدردی می خونم اینه که مثلامیگن زنه که اون کاروکرده یعنی این....
مرداگه اینکاروبکنه یعنی این....
یه جورذهن خوانی وتعمیم دادن ...
یه دفعه نسخه ی طرفونپیچین که چی فکرمی کنه وچه احساسی داره چون شماواقعاتوفکرو قلب اون نیستید که.....پس به جاش حرف نزنیدوفکرنکنید واحساس نکنید)
(البته اینم بگم فکرمی کنم توزندگی شمادرحدهمین چند باربوده که این کاراروکردید همسرمنکه بیشتراز100باراین رفتاراروبدترشوانجام داد اون هم درکنارکتک زدن من باجون ودل موندم وزندگی موخواستم حفظ کنم چون عاشقانه زندگی مومی خواستم ...ولی خب همسرشمانتونسته هضم کنه ...فکرمی کنم باتوجه به سابقه ی دوستیتون توقع این کارا روازشمانداشته)
اینویادتونه :
گردنه احساسات گردنه ای است که بسیار شیب تندی دارد و زمان زیادی را از انسان می گیرد تا بتواند از آن عبور کند
اگر از این گردنه احساسات عبور کنید ، آن وقت هست که تصمیماتی که اخذ می کنید ، می تواند پایدار باشد
فکرمی کنم الآن به این توجه کنیدکه ازگردنه ی احساسات عبورکنید ...واینوبیشتربه این دلیل میگم که ادامه ی طولانی این روندوبلاتکلیفی زیادخوب نیست ...
شایدبدنیست برای آخرین بار برای دل خودتون ارتباطی باهاش بگیرید دنبالش برید ببینیدواقعازندگی بدون شمابراش راضی کننده ترهست یانه....آخرین حرفاتونودرکمال ارامش بگید...سوالاتی که توذهنتونه روازش بپرسید چون شمامردید شماییدکه به نظرمن باید تاآخرین لحظه برای نگه داشتن زندگی تلاش کنید (بیشترتلاش کنید) واگرنشد توافقی درمورد طلاق ومهریه کنید وتمام کنید تابتونیدزودترخودتونوبازسا زی کنید ببینید راضیه به طلاق؟وچطوری باچه شرایطی راضیه؟میدونیدکه بسیاری اززنهااونقدرگاهی اززندگی میبرن که راضی میشن بسیاری حق وحقوقشونم ببخشن وطلاق بگیرن همسرشماچطوریه؟
این هم جملات زیبای شماکه برای خود من طلایی بود و تجربه و زیبائی وتفکری پشتش داشت که به خودمن یادآوری می کنه که درپس این سختی چه چیزهایی یادگرفتم:
یاد گرفتم که خدا در تمام مشکلات برای من کافیست
یاد گرفتم هیچ وقت چیزی رو زوری از خدا نخواهم
یاد گرفتم خوبی از بین نخواهد رفت ، حتی اگه بعضی ها قدرش رو ندونن
یاد گرفتم همه با تفکرات من زندگی نمی کنند ، و باید ببینم و قبول کنم کسایی هم پیدا میشوند که برای رسیدن به خواسته هاشون حاضرن از همه چی بگذرن.
یاد گرفتم اگر چه عشق زیباترین احساس آدمی می باشد ، اما نباید در ابراز اون افراط کنم
یاد گرفتم میتونم عشق و عقل رو با هم داشته باشم و نباید یکی رو قربانی دیگری کرد
یاد گرفتم هر بدی که بهم میرسه بازخورد تصمیمات و رفتارهای خودم هست،
یاد گرفتم همنشینی با افراد بی فرهنگ منو خار خواهد کرد
یاد گرفتم خرد جمعی ، دروغ نمیگه
یاد گرفتم راضی باشم به آنچه که خداوند برایم تقدیر کرده
برای منم دعاکنید
خیلی.........
.........








علاقه مندی ها (Bookmarks)