به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 101 تا 110 , از مجموع 156

Threaded View

  1. #11
    سرپرست سایت آغازکننده

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array
    .

    نقل قول نوشته اصلی توسط ................ نمایش پست ها
    با سلام


    این روزا حالم خیلی بده . مخصوصا امشب.
    من یه پسر 24 ساله ام.
    چن سال پیش تو دانشگاه عاشق یه دختره شدم و دوسال با هم بودیم البته مادر اون درجریان بود و خانواده منم در جریان بودن و مامانش با خانواده من در ارتباط بود.
    خیلی دوسش داشتم اونم خیلی منو دوس داشت همیشه میگفت هر جقد تو منو دوس داشته باشی من دوبرابر دوست دارم و جونمم بخوای میدم و میخوام حرف اول اسمتو با تیغ بنویسم رو سینم . ولی اجازه بهش ندادم . البته من اسمشو با تیغ نوشته بودم رو سینم چون خیلی دوسش داشتم .
    گذشت و گذشت تا کاردانی ما تموم شد و دیگه موقع خواستگاری رسمی بود . من و خانوادم بلند شدیم رفتیم شهر اونا خواستگاری اونا خیلی خوششون اومد و گفتن ما هم میام خونتون خلاصه اونا هم اومدن و همه چی جور بود تا اینکه برا کارشناسی دانشگاهمون از هم جدا شد و قرار بود تو مهر ماه عقد کنیم . عشقمون هر روز شدید تر میشد. تا اینکه دانشکامون شروع شد و روزای لعنتی شروع شد و کم کم دیگه کمتر بهم زنگ میزد و رفتارش عوض شد . سر هر موضوع بیخودی قهر میکرد . دیگه به حرفام گوش نمیداد. تا اینکه گفت بزار بیشتر همدیگه رو بشناسیم منم تعجب کردم از حرفش . دیگه فقط من زنگ میزدم . دیگه مثل قبل نبود که به هیچ پسری جز من نگاه نمیکرد . با همه پسرا حرف میزد و شوخی میکرد و انگار نه انگار . یه روز دیدم با همکلاسیاش شوخی میکنه و اونا رو عزیز و اینا یزا خطاب میکنه . شبش بهش زنگ زدم و گفتم ما به درد هم نمیخوریم و من نمیخوامت اون طود گفت باشه و دیگه جوابمو نداد.
    من مطمن بودم برمیگرده چون خیلی دوسم داره و محاله بتونه یه روز به دون من دووم بیاره . ولی در عین ناباوری یه روز شد دو روز و شد سه روز و از اون خبری نشد و جواب گوشیمو نمیداد تا شد یه هفته دشگه داشتم میمردم دیگه حتی سیگار هم میکشیدم . به طرز خیلی بدی دلتنگش بودم . پاشدم رفتم دانشگاش . قبلا خودمم تو اون دانشگاه درس میخوندم . رفتم برا معذرت خواهی و یه گل براش خریدم و یه انگشتر طلا که دلشو به دست بیارم . وقتی وارد دانشگاه شدم خیلی از رفیقام اومدن پیشم و روبوسی کردن و چن تاشون همکلاس نامزدم بودن و ازشون سراغشو گرفتم ولی از هر کی سراغشو میگرفتم میگفت با فلان پسر ریختن رو هم و اصلا همدیگه رو ول نمیکنن . داشتم میمردم . بخدا نتونستم سر پام وایسم . حرفا رو باور نکردم رفتم پیداش و تو چمنا پیداش کردم که داره با عشق جدیدش ناهار میخوره و با هم میگن و میخندن . حالا فهمیدم هر چی در موردش میگفتن ذاست بود . با کلی پرس و جو فهمیدم که باهم دوس شدن . .
    از دانشگاه اومدم بیرون . بهش زنگ زدم جوابمو نداد . گل رو انداختم تو جوب . رفتم خونه و نشستم زار و زار گریه کردم . ولی عشق و نفرت با هم قاطی شده بود هنوزم بیشتر از هر کسی تو زندگیم دوسش داشتم و بیشتر از هر کسی هم تنفر داشتم . داغون داغون بودم . زنگ زدم به یکی از دوستای خیلی نزدیکش که هم اتاقی و هم کلاسی و همشهرین و همیشه با هم هستن گفتم که لیلا در چه حاله گفت از وقتی قطع رابطه کردید نه خواب داره نه غذا و داره میمیره . گفتم به من چرت نگو و جریانو بهش گفتم و چیزی نگفت دیگه .
    فقط تو فکر انتقام بودم . بهش گفتم گوشی رو بده لیلا و بهش دادش و گفتم به خدا به جون مادرم باید بی آبروت کنم . گفتم اگه جرات داری از دانشگاه پاتو بزار بیرون تا به زور بندازمت تو ماشین و ببرم بی آبروت کنم و بیارمت . کلی هم براش قسم خوردم تا مطمن بشه راست میگم .
    بهش گفتم فقط تنها راهی که داری اینه که درس و دانشگاه رو ول کنی و شبونه فرار کنی بری شهرتون دیگه اینجا نیای.
    بخدا اعصابم خراب شده دس لرزه ولم نمیکنه . فقط دوس دارم بلایی به سرش بیارم که خانوادش نتونن دیگه سر بلند کنن تو جامعه . خیلی نابودم کرده . دارم میمیرم گریه ولم نمیکنه . هم دختره و هم دوستش گوشیشون رو خاموش کردن . مادر دختره هم خاموش کرده .
    قصد داشتم دم دانشگاه با چاقو بزنمش ولی منصرف شدم . میخوام برم دم دانشگاشون و با چن تا دوستام سوار ماشینش کنم ببرمش و بدترین بلاها رو سرش بیارم .
    هنوزم دوسش دارم ولی متنفرم ازش چون بهم خیانت کرد . به دوسال رابطه خیانت کرد .
    همسن همیم . از فردا دانشگاه خودمو ول میکنم و میرم انقد میشینم تا بیاد بیرون .
    دیگه زندگی برام اهمیتی نداره . بخدا من دیگه بمیرم هم اصلا برام مهم نیست . قید جونمو زدم . جونم لیلا بود که این بلا رو سرم اورد دیگه امیدی به این زندگی ندارم .

    به هیچکس اعتماد نکنید.





  2. 3 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    Dalton07 (جمعه 03 آبان 92), ویدا@ (دوشنبه 29 مهر 92), دختر بیخیال (جمعه 11 بهمن 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. *:* پیوست تاپیک دلایل عینی برای منع رابطه های دوستی دختر و پسر >>>
    توسط فرشته مهربان در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 25
    آخرين نوشته: چهارشنبه 12 آذر 93, 17:30
  2. ابراز علاقه پسر به دختر چقدر واقعیه؟؟؟
    توسط green smile در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: پنجشنبه 27 مرداد 90, 20:56

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 02:34 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.