سلام من باز دوباره اومدم توی این مدت مشکل داشتم اما سعی کردم گفتگوی she و جناب sci رو دنبال و تمرین کنم. اما دریغ از ذره ای فایده!!
به نظرم تلاش یک طرفه هیچ فایده ای جز کوچک شدن خود آدم نداره. شوهرم اصلا آدم بی احساسیه اصلا خوبیای منو نمی بینه فقط دنبال کوچک کردن و خرد کردن اعصابم توی هر موقعیتیه. توی این دو سال زندگی هیچ وقت نشده کاری بکنه که من خوشحال شم. همیشه به فکر خودش و کارهای احمقانه اش هست. توی خونه دست به سیاه و سفید نمی زنه با اینکه ساعت حضورش توی خونه دو برابر ساعت حضور من توی خونه است. تازه منت هم داره چرا کاراتو هر روز انجام نمی دی که روی هم جمع نشن. نمی بینه که من چقدر وقتی از سر کار میام خسته ام. تمام اتفاقای زندگیمون رو به مامان و باباش میگه اما من حق ندارم با مامانم یک کلمه راجع به زندگیم حرف بزنم. خسته شدم از بس تحملش کردم. هر دفعه میریم خونه پدر شوهرم ، برادر شوهرم نهایت احترام رو به زنش میذاره، مثلا اول واسه اون غذا میکشه و هزار کار دیگه. در کل حواسش همیشه به زنش هست. اما این آقا حتی لحظه ای به من فکر نمیکنه. تنهایی غذا میخوره تنهایی میره این ور و اون ور و من اصلا براش مهم نیستم. جاری ام بارها داغ دلمو توی این شرایط تازه تر کرده. همش به من میگه شوهرش از روزی که رفتن سر خونه زندگیشون هزار برابر بیشتر از گذشته عاشقشه!!!! اما من بدبخت چی!!!
شوهرم منواصلا دوست نداره. همیشه چشمش دنبال دخترای دیگه است. من لاغرم و اون همیشه میگه دخترای چاق خیلی خوشتیپ هستن. همیشه به دخترایی که اندام برجسته دارن خیره میشه.
من دیگه از دست این مرد بی احساس که تمام زندگی و محبت مو وقفش کردم اما هیچی نفهمید بدم میاد. کاش می تونستم بمیرم و این همه حس حقارت رو تحمل نکنم.
- - - Updated - - -
خسته شدم از اینکه به شیوه های مختلف بهش گفتم باید با یه زن چطور رفتار کنی و اون هیچ وقت به حرفام توجهی نکرد. خسته شدم از این تیپ و قیافه خودم. شاید اگه خیلی خوشکل و چاق بودم به نظرش میومدم. شاید اون وقت بیشتر هوای منو داشت. همه چی واسش مهمه الا اینکه ذره ای به فکر بهبود شرایط زندگی باشه. شبا عمدا دیر میخوابه. دو ساعت بعد ازینکه من بخوابم. بهش گفتم اگه زودتر بخوابی من آرامش بیشتری دارم در جوابم میگه من اگه زودتر بخوابم استرس میگرم. آرامش خودم مهمتره.
متاسفانه من خیلی دوستش داشتم و شاید الان هم دارم. ئاسه همین هیچ وقت نمی تونم باهاش به مدت طولانی قهر کنم و اون از این نقطه ضعف من سو استفاده می کنه. حتی توی مدت قهر دقیقا کارایی میکنه که آذارم بده. جدا میخوابه. جدا غذا میخوره. توی جمع نهایت بی احترامی و بی توجهی رو بهم میکنه. و عادت های زشتی که شرم میشه بگم رو تکرار میکنه. من خیلی خسته ام. خانواده ام اجازه طلاق نمی دن وگرنه حتی یه لحظه حاضر به تحملش نیستم. ذات هیچ آدمی رو نمیشه تغییر داد. اون ذاتا بی احساسه. البته نه به خانواده اش نهایت توجه رو داره. هر دفعه میریم خونشون کلی مامانشو بغل میکنه می بوسه انگار دوست دخترشه.
ازش متنفرم. منتفر.








علاقه مندی ها (Bookmarks)