راستی من قبل از درخواستهام که بالا گفتمشون، اعتبارسازی هم کردم!
- گفتم که اون همیشه مدیر مالی خوبیه و ... و من ازش ممنونم و الان هم حتمن مدیریت خوبی می کنه خرج ها رو ... بعد شروع کردم.
- گفتم که بدون اون بهم خوش نمیگذره و اون همره خوبی هست برای مهمونی ها و ...بعد شروع کردم.
------------------------------
اون همیشه میگه : مگه پدر و مادرهامون این همه سال زندگی کردند چی دارند؟
منظورش پدر منه. چون پدر خودش چندتا مغازه و چندتا خونه داره. خب پدر من هم زندگی خوب خودش رو داره و بیشتر اهل خرج کردن برای بچه هاشه و پولشو زیر بالشش نمیذاره!!!
من جوابی بهش نمیدم.
------------------------------
یه سوال : نمی دونم مهمه یا نه!
آقای sci شما به من گفتین وقتی احساس منفی سراغم میاد چشمهام رو ببندم و یه تصویر آرامش بخش مثل قدم زدن کنار دریا رو تصور کنم. من سعی کردم اما نتونستم. به جاش می تونم یه بیابون داغ پر از سنگ های سخت و خار و خاشاک رو تصور کنم که دارم با پای برهنه روی سنگ ها راه میرم و دردش رو احساس می کنم و حواسم از فکرهای منفی قبلی پرت میشه! برام تصور کردنش خیلی راحته!
این بده؟ عجیبه؟ یا مهم نیست؟
در بقیه موارد اصلن تمرکز ندارم. :(
-----------------
دوستان خوبم، ستایش جان، ملکه جان، شیدای عزیز، خانوم دل و ... خوشحالم از اینکه سر میزنید. شاد باشید.
-----------------
ستایش جان من هم حس و حال این روزهای تو رو دارم متاسفانه. تنها چیزی که این روزها از وابستگی من به شوهرم کم کرده احساس بدیه که بهش پیدا کردم و اینکه از دوست داشتنم خیلی کم شده...
اینکه بعد از اون همه محبت های خانواده ام اینقدر در موردشون بی انصافه ازش متنفر میشم.
اینکه بعد از اون همه آزارهای خانواده اش اینقدر تحت تاثیر خانواده اشه ازش متنفر میشم.
اینکه دلش باهام صاف نیست ...
شاید بهتره باز هم راهنمایی ها رو بخونیم هزاربار و جلوی آیینه یه مکالمه کامل رو تمرین کنیم ... چقد خوبه که با هم تلاش می کنیم. چقد خوبه که هستی. ولی کاش موفق باشی تا من از تجربه هات استفاده کنم خانوم دکتر عزیز.![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)