مکالمه تلفنی:
... من : اگر ممکنه لطفن امروز قبض های خونه رو پرداخت کن. (یک ماهه که تلفن ما قطعه)
همسرم : پول نداریم. نمی تونیم این ماه قبض ها رو بدیم.
من : ما که حساب و کتاب این ماه رو انجام دادیم. خرج جدیدی پیش اومده؟
همسرم : نه.
من : مگه میشه قبض ها رو نداد؟ حالا خونه راجع بهش صحبت می کنیم.
----
خانه :
خسته از سر کار اومدم، خونه رو مرتب کردم، به خودم رسیدم، جلوی آیینه تمرین کردم، شام درست کردم.
همسرم خوابیده جلوی تلویزیون تا سفره جلوش پهن شده.
بعد از شام، خسته، آماده برای اینکه جراتمندانه حرف بزنم:
من :من از اینکه تلفنمون قطعه احساس بدی دارم. اگر هم پولش رو نریزیم دوطرفه قطع میشه و جریمه و رفتن به مخابرات و دردسر. فکر می کنم پرداخت کردنش توی اولویت باشه.
همسرم : نه اولویت نیست. اشکال نداره قطع بشه.
من : این ماه پول کم نمیاریم. (حساب-کتاب مجدد) اگر هم دیدی کم اومد از قسط هامون نمی دیم. ما که عادت داریم، چندماه چندماه قسط ها عقب میوفته، این ماهم روش.
همسرم : مگه کار واجبی با تلفن داری؟؟؟ چی کار داری با تلفن؟
من : یعنی چی؟ خیلی وقته تلفن اختراع شده و ملت ازش استفاده می کنند!
همسرم : به هر کس میخوای زنگ بزنی با موبایل بزن.
من : نمیشه، هزینه اش هم زیاد میشه. باید هم توضیح بدم که تلفنمون قطعه نمی تونم زنگ بزنم! خوب نیست!
همسرم : مهم نیست. بگو تلفن اینجا کلن قطع شده.
من : به دیگران مربوط نمیشه ولی من خودم احساس خوبی ندارم.
همسرم : خب پس هیچی دیگه. تو اصلن به کی میخوای زنگ بزنی؟ به من میخوای زنگ بزنی از سر کار بزن.
من : میخوام به خانواده ام زنگ بزنم. به دوستام زنگ بزنم.
همسرم : به مامانت تک بزن خودش زنگ بزنه خونمون!!!
من: فکر کردی تا حالا چه کار کردم؟ همین کارو کردم.....
من : عصبانی، خسته، کلافه. ...شروع سرزنش ... داری همه چیز رو کم کم از من میگیری ... هیچی نداریم ... چی میخواد بشه ... (اغراق وضعیت، احساس بدبختی) ...
همسرم : شروع بحث ... طلبکار شدن اون ... حساب کرد که تو عید مانتو خریدی و یک ماه پیش گوشیت رو تعمیر کردم ....(گوشیم رو از اول ازدواجمون داشتم و هی تعمیرش میکنه مبادا بگم گوشی ندارم.) ... ماه گذشته پول کم آوردیم از مامانم پول قرض گرفتم. (دروغ محض می گفت.) ... از لباسم زدم برای تو لباس خریدم. (چرت محض) ....
من: ازش عذرخواهی کردم!!! (با خودم فکر کردم که گفتگو رو من خراب کردم برای همین عذرخواهی کردم.)
همسرم : طلبکار شدن بیشتر ... اصلن چرا پشت تلفن راجع بهش حرف زدی؟ پشت تلفن میخواستی حساب کتاب کنی؟؟؟...
من : گفتم که خونه حرف بزنیم... نوازش همسرم ... سعی کردم آرومش کنم ... سعی کردم این مکالمه احمقانه تموم بشه ...
همسرم : حالا حقوقت رو که دادند فکر میکنیم ببینیم چی میشه.
من : باشه.
بعدش با همه خستگیم با هم بودیم... (تنها راهی که بلدم برای فراموش کردن و عوض کردن جو و اون هم استقبال میکنه...)
صبح با خستگی بیشتر سرکار اومدم. به حرفاش فکر میکنم :
به مامانت بگو خودش زنگ بزنه.
گوشیت رو تعمیر کردم.
به خاطر شرایطمون باید خدا رو شکر کنی.
همیشه همه چی برات فراهم کردم.
سر کارم خسته میشم.
از خانواده ام پول میگیرم.
عذرخواهی خودم ...
نتیجه :
احساس بی عرضگی ... شکست مثل همیشه در گفتگو ... بدهکار شدن من ... نداشتن تمرکز سر کار... عقب افتادن کارهام ... وصل نشدن تلفن ... شنیدن حرف های چرت، منت، دروغ ...
- - - Updated - - -
- می گفت پول بقیه قبض ها رو میدم ولی قبض تلفن رو نمیدم.
- قبض تلفن با ماه قبل بین 60 تا 80 تومن میشه.
- من هنوز حقوقم رو نگرفتم ولی همش رو حساب کردیم که بایت قسط هامون بدیم.
و اینکه :
- اون خیـــــــلی بیشتر از من به شهرستان زنگ میزنه. هر روز با مادر و پدر و خواهرش حرف میزنه.
- از وقتی که دعوا کردیم(این چند هفته) به هیچ وجه جلوی من با خانواده اش شهرستان حرف نزده و نمیخواد بزنه و بنابراین تلفن براش کاربرد چندانی نداره. (فقط یه بار وقتی خانواده ام خونمون بودند جلوی مادرم با گوشی به مادرش زنگ زد تا چیزهایی رو که میخواست برنامه ریزی شده بگه!)
- نمیخواد که من با مادرم صحبت کنم.
حالا چکار کنم؟ از یه قسط برداریم و به جاش پول تلفن رو بدم؟
حقوقم رو به حساب همسرم میریزم و وقتی اون پرداخت کنه به هر حال منتش رو سر من میذاره که به خاطر تو.
یا شاید دوباره بحث پیش بیاد که کار غیر لازمیه.
مکالمه دوم :
همین آخر هفته نامزدی بهترین دوستمه شهرستان. از همسرم خواستم که باهم بریم. گفت نمیاد و من رو هم سعی کرد پشیمون کنه که نرم. مثل همیشه هم با سیاست و ظرافت خودش توضیح داد که مراسم نامزدی و بله برون و عقد اصلن مهم نیستند و اگر عروسیش بود حتمن می رفتیم!!
دلیل 1 : ما مراسم نامزدی نداشتیم و فقط رفتیم محضر عقد کردیم. اما خواهرش داشت. در شهرستان ما معمولا برگزار میشه.
دلیل 2 : نمیخواد بیاد شهرستان. نمیخواد بیاد خونه ی هیچ کدوم از خانواده ها.
من قبول کردم. حق نه گفتن رو براش درنظر گرفتم. ناراحت هم نشدم. به خاطر حقش و اینکه اگر ناراحت میشدم بحث بی فایده ادامه پیدا میکرد.
خودم هم نمیرم.
اون میخواد ظاهر رو طوری نگه داره که انگار بهترین مرد دنیاست! طوری که تو نتونی ازش گلایه ای بکنی!
مثلا نمیگه تو حق نداری بری!گاهی میاد و فقط دوتا تیکه ظرف رو میشوره. و هر وقت حرفش بشه میگه من هر وقت لازم باشه همه کمکی میکنم!! مگه فلان وقت ظرف نشستم!
من با یه سیاست مدار حرفه ای که ظاهر ساده و فداکاری به خودش میگیره و متناسب با اون طلبکار و حساس هست،
بسیار هم مردسالار، تنبل و وابسته به خانواده اشه زندگی می کنم.
آقای sci اگر این مدل نوشتن مناسب نیست لطفن بهم بگین. میخوام نهایت استفاده رو از حضور و راهنمایی های شما بکنم. ممنونم.
دستورالعمل های شما رو میخونم به نظر عملی میاد، اما در واقعیت خیلی سخت میشه اجرا کنم!
سعی می کنم احساس هاس منفی رو کنترل کنم ...









علاقه مندی ها (Bookmarks)