حسی که الان همه وجودمو پر کرده ترسه.
ترس عجیبی دارم که نکنه بازم اون اتفاقا بیفته.شوهرم در حالت معمول عادیه و اصلا قابل پیش بینی نیست.هرشب با فکرای بد میخوابم.حس میکنم دوسش ندارم.تو دلم بهش کلی حرفای بد میزنم.از همه رفتاراش متنفر میشم گاهی.وقتی هی بهم دستور میده دیگه حوصله ندارم انجامشون بدم اما مجبورم و بعدش تو دلم جوابشو میدم.حس خیلیییی بدیه.دلم میخواد نبینمش.خودشم حس کرده کمتر دوسش دارم.
من خیلی آرومم.تو یه خانواده آروم بزرگ شدم.تو عمرم دعوا ندیدم.حالم گرفتست.
- - - Updated - - -
از صبح تا شب فقط دنبال اینم که ضعفاشو به روش بیارم.هر جا که برام تابه حال کم میذاشت و من سکوت میکردم.
اون از صبح تا شب به همه چی اعتراض میکرد و من فقط درمقابلش سکوت میکردم.
دیشب بهش گفتم از من انتظاراتی داری که خودتم بهشون عمل نمیکنی.نمیدونم چرا اینقدر روحم خستست.
کسی میتونه کمکم کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟







علاقه مندی ها (Bookmarks)