به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 25
  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 08 اردیبهشت 93 [ 13:55]
    تاریخ عضویت
    1392-6-19
    نوشته ها
    28
    امتیاز
    584
    سطح
    11
    Points: 584, Level: 11
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 24 در 15 پست

    Rep Power
    0
    Array
    چندسال پیش تو دانشگاه وقتی برای اولین بار پسرا وارد کلاس شدن من از یکیش خوشم اومد.دلم براش سوخت بعد گفتم این همونه که خدا برای در نظر گرفته. همش توی ذهنم فکر میکردم اون میخاد با من ازدواج کنه. بعد یه بار دیدمش تو اتوبوس چند بار نگام کرد و منم نگاش کردم.بعد ترسیدم گفتم اگه کسی بفهمه میگه دختر بدیه.شبا گریه میکردم که خدا من اینو نمیخوام.انگار خدا بهم گفته باشه این برای تست.بعد برای اینکه ثابت کنم من از اون بهترم و بد نیستم که نگاش کنم چادرموسفت کردم احساس بدی داشتم.همش فرارو ترس و عجله.همش فکر می کردم اون منو میخاد برای ازدواج انتخاب کنه.گذشت و من یه پسر خاله داشتم مشکل داشت دلم براش می سوخت بعد همش از بچگی به عنوان گزینه یا برای ازدواج بهش فکر می کردم.یه با توی امامزاده بهم الهام شد می خاد باهام ازدواج کنه. اینم بگم اصلا ازش خوشم نمیومد همش دلم براش میسوخت.4 سال سوختم و شبا گریه کردم که خدا به مزد ناپاکیم یه پسرو به من انداختهکه دوستش ندارم.بهش تو دلم فحش میدادم شبا باهاش ارتباط.....روحی ج داشتم.اونم با نیت کاملا خدایی.نفرت و ریا و بدبختی ره آورد 4 سال زندگی من. چرا خوب معلومه خدا خواسته بود من چیکار کنم.
    منم با خدا لج کردم گفتم بزار باهاش که ازدواج کردم بی حجاب میشم و بی دین.رفتم سر درسم با این باور و کنکور شرکت کردمو دانشگاه قبول شدم و........................

    - - - Updated - - -

    ممنونم از مهرادعزیز به خاطر پستی که گذاشتید حتما میخونم.

    فرشته ی مهربون شما راست میگیدمن رنج زیادی رو تحمل کردم و لی چیزی نگفتم چون فکر میکردم این ذهن یعنی خدا و زندگی.یعنی من هدفمند به این موضوع فکر میکردم.من آدم نسبتا ترسویی هستم و منفعل و دلسوز.زودهم گریم میگیره.مثلا بچهکه بودم اگه یه کودک شش گریه میکرد منم گریم می گرفت. نمیدونم چرا انقدر ذهن من غمو دوست داره شایدم این چهارسال اینجوری شدم از بس تلقین کردم اون شوهرم میشه و دوستش ندارم پس بدبختم. من توی این چند سال واقعا عضلاتم منقبض بود فکر کن انگار همش یکی پیشته و میگه زشته.تو اینجوری هستی.راحت نبودم اصلا.یه بار یکی از استادای دانشگاه که باهاش رفتیم مشهد غیر مستقیم یه داستانی تعریف کرد که به من فهموند توخودتو از دیگران بهتر میدونی.راست میگفت ولی بالاخره بودم خدا شوهرمو بهم معرفی کرده بود کسی که ازش بدم میومد.من روحم با یه پسر یکی شده.با یکی که نمیخامش ولی یکی شده.چی کار کنم؟شما بگین.




    چندسال پیش تو دانشگاه وقتی برای اولین بار پسرا وارد کلاس شدن من از یکیش خوشم اومد.دلم براش سوخت بعد گفتم این همونه که خدا برای در نظر گرفته. همش توی ذهنم فکر میکردم اون میخاد با من ازدواج کنه. بعد یه بار دیدمش تو اتوبوس چند بار نگام کرد و منم نگاش کردم.بعد ترسیدم گفتم اگه کسی بفهمه میگه دختر بدیه.شبا گریه میکردم که خدا من اینو نمیخوام.انگار خدا بهم گفته باشه این برای تست.بعد برای اینکه ثابت کنم من از اون بهترم و بد نیستم که نگاش کنم چادرموسفت کردم احساس بدی داشتم.همش فرارو ترس و عجله.همش فکر می کردم اون منو میخاد برای ازدواج انتخاب کنه.گذشت و من یه پسر خاله داشتم مشکل داشت دلم براش می سوخت بعد همش از بچگی به عنوان گزینه یا برای ازدواج بهش فکر می کردم.یه با توی امامزاده بهم الهام شد می خاد باهام ازدواج کنه. اینم بگم اصلا ازش خوشم نمیومد همش دلم براش میسوخت.4 سال سوختم و شبا گریه کردم که خدا به مزد ناپاکیم یه پسرو به من انداختهکه دوستش ندارم.بهش تو دلم فحش میدادم شبا باهاش ارتباط.....روحی ج داشتم.اونم با نیت کاملا خدایی.نفرت و ریا و بدبختی ره آورد 4 سال زندگی من. چرا خوب معلومه خدا خواسته بود من چیکار کنم.
    منم با خدا لج کردم گفتم بزار باهاش که ازدواج کردم بی حجاب میشم و بی دین.رفتم سر درسم با این باور و کنکور شرکت کردمو دانشگاه قبول شدم و........................


    قضاوت منفی من نسبت به خودم اینهکه اون پسر راخدا به من داد و اون پسر موجهی نیست خدا گفت لیاقتته چون تو دختر پاکی نبودی.پس ساکتتو بدنت برای دیگران بوددر ذهنت.واحساس حقارتم چقدر بد من اینو دوست ندارم ولی برای منه خوبا برای بقیه هستند.توباید با همین که اصلا دوستش نداری ازدواج کنی.این برای توست اختلاف سنیتونم 5 ساله خوبه.
    چه جوری بگم اینا فکرا زندگیه منه.من لیاقت زندگی خوب رو ندارم. من چی دارم اصلا.چرا چرا. من انقدر خوبم که خدا گفته شوهرم کیه.

    - - - Updated - - -

    اعتماد به نفس 0.درحالیکه در ظاهر خوبه.من انقدر در ذهنم مردم را میکوبم تا ثابت کنم از اونا بهترم.منو دارن نگاه میکنن. تشویقم میکنن. به به چادریه به به...........همه بیرون میبیننم.حالا به جهنم دیگه توی دستشویی که کسی نیست بازم من بعضی موقعها راحت نیستم.وای یه کاری کنید من خوب شم دارم دیوونه میشم.هر وقت تاپیکارو میخونم کسی مشکل داره خوشحال میشم میدونین چرا؟...............................نمیدو ین دیگه نمیدونین حرف نزنین.....................حقتونه حالا که من اینجوری خدا باهام کرد شما هم بکشین من خوشحال شم.چرا همش من باید مذهبی باشم تا مردم تاییدم کنن. وای خفه شدم خودمو میخام.زندگیم شده بر پایه ازدواج. من از بچگیم خاطرات ارتباط جنسی با داییمو دارم.واقعا راسته ها چهار یا 5 سالم بود. خیلی هم گرمم.اگه خواستگار برام بیاد از صداش خوشم نیاد. یعنی گوشم ارضا نشه ردش میکنم.وقتی خودارضایی میکنم از فشار فکرم کم میشه.از پسرا زیاد خوشم نمیاد آخه اونا منو دوست ندارن.اون آشغال شده سهم من از جنس
    مخالف.وای وای وای یعنی میشه یه روز بشه هیچ کس منو نبینه وای یعنی میشه کسی منو نبینه.واااااااااااااااااا اااای چه لذتی داره ریا نکردن و خود بودن.خود بودن.توی خاطرات جنسیم یکی به زور منو از پیش مامانم میبرد جای دیگه و بهم تجاوز میکرد.به این شک دارم ولی داییمو مطمینم.گرم مزاجیم برای این خاطراتم نیست؟آخیش سبک شدم حداقل شک کردم اون شوهرم بشه تاالان کهمطمین بودم.کمک یکی کردی.همش از پسرا میترسم ترس ترس ترس میخان منو بگیرن باهام ازدواج کنن.وا خوب من دوستشون ندارم مخصوصا اینو اصلا این باعث این فکرا شد.حالم از نماز صبحام به هم میخوره. همش بلند میشم فکر میکنم کسی میبینم مثلا پسرای کلاس بعد میگن تو با این ادعات نماز صبحت یه روز قضا شد.تو همه چیز ریز میشم حالا بخشی از کارامم خدایی نباشه چی میشه؟ بهتر از اینجوری بودنه.
    بابا یکی این آدمارو از دور من جمع کنه.آخه به شما.
    حواسم جمعه کی توی عروسی چی پوشیده.همه منو نگاه میکنن بابا بزارین خودم باشم چه من تو خونه چه جوریم.حالا غلط کردیم چادر پوشیدیم میخای اینم دربیاریم.کمک کمک
    بزارین خودم باشم بابا مگه من چمه.اه.
    تورو خدا شما بگین چرا اینجوریم و چگونه شفا بگیرم.تازه اگه باورم بشه که مریضم....................کسی میتونه باور منو دستکاری کنه.
    یه بار همش آدما نگام میکردن که داری خود ارضایی میکنی؟]آخ بعد از لجشون این کارو انجام دادم چون دیگه از ترس اونا چه فایده داره من انجام ندم؟
    یه کاری کنین چرا نشستین؟..........نکنه میخاین برم تیمارستان.آخیش بالاخره با آدمایی درد دل کردیم که نمیبیننمونونمیشناسنمون.خف شدم.........................تورو خدا همتون تک تک حرفای منو کارشناسی کنین ببینین من چمه.تازه الان کلی جلب توجه کردم پیش شما.عاشق جلب توجهم منو نگاه کنید.به به چه دختر ییییییییییییییییییییی..الت ماس دعا و کمک عملی.ببخشین منو از اون آشغال جدا کنه. عوضی.وااااااااااااااااای خدا برو تو هم برو دیگه نمیخام ریختتو ببینم تو با من این کارارو زیاد شد

  2. #12
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array
    شما بسیار به ذهنیاتتان میدان می دهید و از دنیای واقعی فاصله گرفته اید و تعابیر و رفتارهای شما بر اساس تصوراتی که اغلب هم اشتباه و گاه سر به توهم میزند است . لطفاً به یک روانشناس بالینی مراجعه کنید . در صورتی که به اینگونه ادامه دهید خطر یکی از بیماریهای روحی را برای شما احساس می کنم .

    با خیالپردازی به شدت مقابله کنید و با توقف فکر جلوی آنرا بگیرید که خیالات شما برایتان رنگ واقعیت به خود گرفته و تعادل رفتاری شما را تحت تأثیر قرار داده

    مواقب خودتون باشید





  3. 6 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    ammin (چهارشنبه 20 شهریور 92), majid_k (چهارشنبه 20 شهریور 92), mohammad6599 (پنجشنبه 22 اسفند 92), ویدا@ (پنجشنبه 21 شهریور 92), مهرااد (چهارشنبه 20 شهریور 92), صبوری (چهارشنبه 20 شهریور 92)

  4. #13
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 27 آبان 04 [ 04:30]
    تاریخ عضویت
    1392-5-13
    نوشته ها
    688
    امتیاز
    17,063
    سطح
    83
    Points: 17,063, Level: 83
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger Second ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,002

    تشکرشده 1,784 در 580 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    121
    Array
    با تشکر از فرشته مهربان. من یه سوال داشتم

    من معلمم و با شاگردام روابطم خ خوبه. مشکلی که تو برخی از اونها میبینم خیالبافی شدید هستش. یعنی مثلا موقع درس خودن (دبیرستانی هستن و تو راه کنکور) به جا ی درس خوندن تصور می کنن تو بهترین دانشگاه دارن درس می خونن. جالبه که بسار هم بچه های باهوشی هستن. یعنی کافیست مقدار ی تلاش کنن تا موفق بشن!!!! من نمی دونم از این حربه برای کاهش استرس و فرار از مشککلشون استفاده می کنن؟

    اما متاسفانه این خیال نوردی خ اونها رو از واقعیت دور کرده و من مطمینم که اگه همین طور پیش بره حتما ضربه خواهند خورد.


    حتی من جایی می خودنم که معمولا نواحی ای از مغز در دوران پیری بیشترین اسیب رو میبینن که در تخیل نقش بیشتری رو ایفا می کردن.


    حالا سوال من اینه آیا خیالبافی نوعی بیماری است؟ اگه هست برای درمان آن بهترین راه چیه؟

    امیدوار عزیز سعی کن با یه اراده اهنی به جنگ ذهنت بری و خودت و رو کنترل کنی تا زندگیت به روال عادی برگرده!

    کاش سوال من رو جواب می دادین. با تشکر

    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشته مهربان نمایش پست ها
    شما بسیار به ذهنیاتتان میدان می دهید و از دنیای واقعی فاصله گرفته اید و تعابیر و رفتارهای شما بر اساس تصوراتی که اغلب هم اشتباه و گاه سر به توهم میزند است . لطفاً به یک روانشناس بالینی مراجعه کنید . در صورتی که به اینگونه ادامه دهید خطر یکی از بیماریهای روحی را برای شما احساس می کنم .

    با خیالپردازی به شدت مقابله کنید و با توقف فکر جلوی آنرا بگیرید که خیالات شما برایتان رنگ واقعیت به خود گرفته و تعادل رفتاری شما را تحت تأثیر قرار داده

    مواقب خودتون باشید

    نیایش به قصد این نیست که خدا را به برآوردن آرزوهایمان وادارد، بلکه برای آن است که اشتیاق به خدا را در ما برافروزد و ما را به سوی خدا فرا ببرد. دیونوسیوس مجعول می گوید:
    "کسی که در قایقی نشسته و طنابی را که از صخره ای به طرفش پرت شده می گیرد و می کشد، صخره را به طرف خود نمی کشد، بلکه خودش و قایق را به صخره نزدیک تر می کند".
    فریدریش هایلر، نیایش، ص 331


  5. کاربر روبرو از پست مفید مهرااد تشکرکرده است .

    ammin (چهارشنبه 20 شهریور 92)

  6. #14
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 08 اردیبهشت 93 [ 13:55]
    تاریخ عضویت
    1392-6-19
    نوشته ها
    28
    امتیاز
    584
    سطح
    11
    Points: 584, Level: 11
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 24 در 15 پست

    Rep Power
    0
    Array
    فرشته ی مهربان یعنی چی که من به ذهنم زیاد میدون میدم؟باشه گفتین این مشکلمه.یعنی چی؟
    چی کار کنم؟را ه عملی میخام.لطفکنید باور منو دستکاری کنید. دارم دیوونه میشم.دوستان.مشاوران.............. ..کمک...........زود باشید باور منو دستکاری کنید.
    منو بکشین یکیدیگه شم.ای ریا کار.........................من تورو از بین میبرم................فقط عاشق جلب توجهم...چ
    خواهش میکنم متنای منو بخونین و به من بگین چی کار کنم و چی بشم؟موشکافی کنین منو ...........به خدا صواب داره..
    هر وقت میام این جواباتونو میخونم ذهنم از اون افکارخالی میشه...............ببینین بیاید افکارمو ریشه یابی کنید..............یه بار یکی از بچه هاگفت شوهرم همسن تست.من دلم شکست......آخه من الان خودم باید شوهر میکردم.........منو عادی کنین .........زود زود




    - - - Updated - - -

    یادتونه تو دو تاقبلی گفتم قبول شدم و......................حالا بقیشو بشنوید شاید به شناخت من کمکتون کنه اول از دانشگاه میخواستم.ولی گفتم نه من شوهر دارم بابا خوب نیست خیانته.بعدن که پسر رو بیشتر دیدم گفتم نه بابا اونی که من میخواستم نبوده و اینم نمیخوام بعد گفتم باشه من اینم نمی خوام. و با خدا لج کردم..........و ولی اون پسر باهاش کلاس داشتم یه سری ویژگیها توش بود که اصلا اونی که من میخاستم نبود بعد من عذاب وجدان گرفتم.گفتم چرا من تو دلم به این پسر چیز میگم اگه بفهمه دعوام میکنه......................وای تموم تابستون پارسال ذهنم به این پسر چیز می....
    رفترش جلب کرد.من قیافشو ندیدم.و لی صداش به دلم نشستو تو دلم خدا رو متهم کردم و گفتم خدا اون پسر بده را داد به من و به من اینارو نمیداستی م سر کلاس با این فکر که من شوهر دارم و نظر به هیچ پسری ندارم بعد سر کلاس صدای مهربون یه پسر توجه منو به خوده.............. بعد تو همین فکرا بودم. یه بار اون پسرو مستقیم دیدم.یه لحظه فکر کردم این همونیه که من اون سال گفت و دلم می سوخت من میترسیدم.
    که ببینمش بعد دوام کنه................مهر دیدمش وای سبک شدم.دو بار که دیدمش کلی از اون فکرای قبل یادم رفت.
    آخه مهربون بود اصلا اونی که فکر میکردم نبود بیچاره...................
    بعد هروقت میبینمش اگه با دختر حرف بزنه من دلم میشکنه.فکر میکنم منو دوست نداره........میرم خونه گریم میگیره.کلی گریه میکنم و مغزم باز میشه.........دوباره میبینمش.اه اه از این باز بودنش و خندش با دخترا حالم به هم میخوره.....گرفته مارو...خلاصه
    اینکه من به مدت 4 به علاوه ی شش سال دارم اینجوری زجر میکشم...........
    من میترسم از راهروی دانشگاهمون که نوش پسره نشون نمیدم ولی من میترسم ازشون میترسم آخه چرا؟
    تازه
    اینم بگم با این پسر دومی هم رابطه روحی گرفتم شبا...چرا؟چون اونو و خشم اونو جبران کنم تاۀروم شم ولی انگار مشکل من چیز دیگه ای بود.................یکیتون بگین شایدم منو یاد اون سال اول دانشگاه میندازه. حالم از خودم به هم میخوره.........................وای ..راحت شدم.........جناب آمین و مهراد و فرشته مهربان و مدیر همدردی.....................کمک.....جوا ب بدین مثل بقیه پستا قدم به قدم منو ب خودم برسونین.........کمک

    نوشتهبودم با این پسرم ارتباط...........گرفتم تا نفرت قبلیو جبران کنم.......................ولی انگار مشکل من ازدواج نبود.....



    به قول جناب مهراد درمان بگین.......

  7. کاربر روبرو از پست مفید امیدوار66 تشکرکرده است .

    ammin (چهارشنبه 20 شهریور 92)

  8. #15
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام خانم امیدوار اینقدرخودتو اذیت نکن ماگرفتیم چی گفتی.حالابرگردیم عقب روی سرچشمه های شروع افکارت۱_روی چه حسابی میگی دائیت بهت تجاوزکرده۲_برچه اساسی فکرمیکنی که واسه پسرخاله ت انتخاب شدی؟۳_برچه اساسی فکرمیکنی توی امامزاده بهت الهام شده؟فقط قدم به قدم پاسخ بده تانظم فکریت برگرده.
    ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.

  9. کاربر روبرو از پست مفید ammin تشکرکرده است .

    مهرااد (چهارشنبه 20 شهریور 92)

  10. #16
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 27 آبان 04 [ 04:30]
    تاریخ عضویت
    1392-5-13
    نوشته ها
    688
    امتیاز
    17,063
    سطح
    83
    Points: 17,063, Level: 83
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger Second ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,002

    تشکرشده 1,784 در 580 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    121
    Array
    افرین به امین که تونست پست خانم امیدوار رو بخونه اخه خودشم تو همین مایهها می نویسه :) ببخشید شوخی بود( ولی باور کن امین جان من بارها شنیدم که کاربرها ازتون خاستن بازتر بنویسین !!!!!!!!!!!!


    اما خ امیدوار جان یک کمی خلاصه تر بازتر خوشکل تر به خدا جا هست! شما باید به خاننده انگیزه بدی که تا ته بخونه! مثل من که اصلا غلط املایی ندارم هیچوقت

    نیایش به قصد این نیست که خدا را به برآوردن آرزوهایمان وادارد، بلکه برای آن است که اشتیاق به خدا را در ما برافروزد و ما را به سوی خدا فرا ببرد. دیونوسیوس مجعول می گوید:
    "کسی که در قایقی نشسته و طنابی را که از صخره ای به طرفش پرت شده می گیرد و می کشد، صخره را به طرف خود نمی کشد، بلکه خودش و قایق را به صخره نزدیک تر می کند".
    فریدریش هایلر، نیایش، ص 331


  11. کاربر روبرو از پست مفید مهرااد تشکرکرده است .

    ammin (چهارشنبه 20 شهریور 92)

  12. #17
    کارشناس افتخاری

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1390-1-25
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,231
    امتیاز
    15,345
    سطح
    79
    Points: 15,345, Level: 79
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 5
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,934

    تشکرشده 5,973 در 1,154 پست

    Rep Power
    148
    Array
    سركار خانم،‌
    شب بخير و اميدوارم خوب باشيد
    تاپيك شما رو خوندم... چقدر آزرده ايد! نگران نباشيد اما... همه چيز بهتر شده و شما احساس خوبي رو تجربه خواهيد كرد
    توصيه هاي فرشته مهربان رو جدي بگيريد. به نظر من از طريق اين سايت نمي شه زياد راهنمايي كرد شما رو ولي مشكل شما به خواست و ياري خد حل خواهد شد
    لطفا؛ حتما خيلي فوري به روانشناس باليني مراجعه كنيد.

    موفق باشيد

  13. 4 کاربر از پست مفید sci تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 21 شهریور 92), mohammad6599 (پنجشنبه 22 اسفند 92), ویدا@ (پنجشنبه 21 شهریور 92), مدیرهمدردی (جمعه 22 شهریور 92)

  14. #18
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 08 اردیبهشت 93 [ 13:55]
    تاریخ عضویت
    1392-6-19
    نوشته ها
    28
    امتیاز
    584
    سطح
    11
    Points: 584, Level: 11
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 24 در 15 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام جناب sci
    ممنون از راهنمایییتون.چشم حتما به یک روانشناس بالینی مراجعه میکنم.

    - - - Updated - - -

    جواب سوالات جنابammin

    1-درمورد داییم مطمینم.یعنی من و خواهرم بودیم.طوری که خواهرم هم تا چند سال پیش بهم میگفت که یادته...ولی خوب دیگه دربارش بحث نکردیم.ولی من قشنگ صحنه هاش توی ذهنمه.
    2-در موردپسرخالم.ا.ن معتاد بودومن همش ازبچگی فکر میکردم برام مناسبه.چون نمازخون بود.من بعدش دلم براش میسوخت و همش ذهنم بهم غلبه میکرد که اون برای منه.
    3-ببینید این الهام همون موقع بود که سالای اول دانشگاه بود.بعد منرفتم سجده یه هو دلم سوخت که خوش به حال خواهرم که داره عروسی می کنه.بعدیه دفعه این اومد توذهنم که اون برای توست.
    بعدش همش تو ذهنم تداعی میکردم که خداشوهرتو بهت معرفی کرده.تو چقدر خوبی از خواهرات بهتری......
    از اون به بعد مرثیه سرایی من و بدبینی هام شروع شد...شباگریه و ناله........انگار احساس کنم حتما آدم باید مذهبی بشه...


    - - - Updated - - -

    جناب مهرااد
    شما انگار راهنمایی خاصی ندارید .فقط دست خط تحلیل کردید.
    آره بد نوشتم چون فقط می خواستم نوشته باشم و سبک بشم.
    جنگ با اراده ی آهنی از نظر شما یعنی چی؟

  15. #19
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 27 آبان 04 [ 04:30]
    تاریخ عضویت
    1392-5-13
    نوشته ها
    688
    امتیاز
    17,063
    سطح
    83
    Points: 17,063, Level: 83
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger Second ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,002

    تشکرشده 1,784 در 580 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    121
    Array
    اره عزیزم من راهنمایی خاصی نداشتم چون تخصصش رو نداشتم. ولی خب از خانم فرشته مهربان و اقای اس سی ای خاستم بهتون سر بزنن

    منظورم نوع نوشتت نبود که بد بود منظورم این بود که بزرگتر و با فواصل بیشتر بنویسی. چون کارشناسای اینجا گرفتاریهای خودشون رو دارن . پس هرچه شما واضح تر و خلاصه تر و شیوا تر بنویسی به خودت بیشتر کمک کردی. امیدوارم مشکلت زود حل شه.

    نیایش به قصد این نیست که خدا را به برآوردن آرزوهایمان وادارد، بلکه برای آن است که اشتیاق به خدا را در ما برافروزد و ما را به سوی خدا فرا ببرد. دیونوسیوس مجعول می گوید:
    "کسی که در قایقی نشسته و طنابی را که از صخره ای به طرفش پرت شده می گیرد و می کشد، صخره را به طرف خود نمی کشد، بلکه خودش و قایق را به صخره نزدیک تر می کند".
    فریدریش هایلر، نیایش، ص 331


  16. #20
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    خانم امیدوار.ابتدا یک مقدمه ازسیستم ذهنی_فکری ما از یک زاویه دید توضیح میدم.امیدوارم به شناخت بیشترخودت وافکارت کمک کند(البته قسمتی ازاینوقبلا واسه یه کاربر دیگه گذاشته بودم).
    مثلث واقعیت:شامل سه بخش هست.
    باتوجه به اعتقادات،ارزشها،تجارب،شخص یت،دانش،وموقعیتی که فرد دراون قرارمیگیره

    این مثلث واقعیت بینی یاتفسیرواقعیت دست به کارمیشه:شامل بخش منطق(مربوط به پدیده موردنظر)که بیشترسمت چپ مغر درگیرشه.بخش تصویرودرک فضایی که بیشترمربوط به سمت راست مغزوبخش احساسکه سیستم پیچیده ای ازتمام غدد بدن،افدرین های مغز و میزان ضربان قلب میشود.

    خب حالامابا حواس پنجگانه از محیط اطلاعات کسب میکنیم.هرگوشه ازاین مثلث(منطق_تصویر_احساس)ممکنه دریافت کننده اصلی باشه وسپس کل پروسه بین هرسه درجریان باشه.
    گاهی احساس ما پررنگ میشه ودوبخش قبلی رو تحت الشعاع قرارمیده به این معنی که فرد نیازجنسیش قوی وگرم میشه این برسمت راست مغرتاثیرمیکنه و

    تصویریک فرد درخاطرات قبلی یا حاضر برجسته وپررنگ میشه این پروسه به سمت چپ مغرمیرسه ومنطق واستدلالات وتوجیهات شخص باتوجه به ارزشها وشخصیت(مثلاشخصیت منفعل ودرعین حال مذهبی) وموقعیت(مثلاموقعیتی که خواهرت داره ازدواج)میکنه.

    شروع به استدلال میکنه که توبایدبه اون فکرکنی وشوهرته به خاطراینکه فکرنکنی ازخواهرت یابقیه حقیرتری و همچنین احساس گناه نکنی باکلمه شوهرتوجیه ت میکنه. چون قبلا به خودت زیاد سخت گرفتی،

    استدلالت بهت میگه این پیام ازطرف خداست،با این فریب هم احساس عزت نفس میکنی هم زندگیت بامعناترمیشه،تو هم دربست بدون تجزیه وتحلیل منطقی باور میکنی.باور دراینجا یعنی پروسه ای که ازاحساست شروع شده ازتصویرو صافی منطق هم عبورکرده

    ودوباره به احساست رسیده مثلث واقعیت تکمیل و یک لایه یاورق درضمیرت ذخیره میشه ودوباره احساست قویترشروع به خیالپردازی درموردپسرخاله ت میکنه دوباره تصویربرجسته دوباره منطق و...این پروسه ابتدانیم ساعته شکل گرفت امابعداگردش اون به صدم ثانیه میرسه وکنترلش از دستت خارج میشه(البته درظاهر)

    حالاباید چکارکرد؟؟باید جریان این مدارتفکر رو از قسمت منطق گرفت؟؟این پیام ازطرف خدا نیست یک تکانه جنسی ازگذشته است،باور غلط شروع به ضعیف شدن واحساسش کاسته میشه،تصویر اون اشخاص ضعیف تر میشه میتونی به تصاو یر آرام بخش طبیعت،دریا یاهرجا دوست داری فکرکنی واین دورباطل فکری رو به سمت درستش هدایت کنی

    .من القائات مافوق تجربی ازجانب ماورا رو انکارنمیکنم ولی هنوز مادرگیر ذهنیات وبه قول قدما نفسانیات هستیم،به اون درجه ازخلوص نرسیدیم که ازشرشیطان و نفس کاملا آزادبشیم والقائات مستقیما ازجانب خداباشه.

    تکانه جنسی تو اول خودشوبه شکل دلسوزی نشون میده چون منفعل هستی بعد که عقلت میگه چراباید خودمواسیرکسی کنم بازاین احساس بهت میگه چون ضعیف وگناهکارهستی وباید جوربکشی.

    خشت اول راچون نهد معمار، کج...تا ثریا کج رود یه ۴سال بایه۶سال به قول خودت ورق های مثلثی احساس_منطق(دراینجاشبه منطق)تصویر روی هم .اگه هرفکری به سرما بیادواونو سریع بپذیریم پس این همه کتابهای منطق وقوائد فکر بخاطرچیه،بخاطرتصفیه وسپس پذیرش افکار درست نسبت به نادرست.

    کلمه ی چرا یکی ازمقدس ترین وکارگشا ترین کلمات هست چرابایدفکرکنم کسی دردستشویی به من نگاه میکنه؟

    چه احساسی پشتش نهفته هست که سمت راست مغز(تصویر)وسمت چپ(منطق؛دارن بهت نگاه میکنن) روتحت الشعاع قرارمیده.

    اینجابه قول فرشته مهربان ترس(بخش احساس) ازافشا شدن.شایدبه خاطرتفکراتت درمورد دائیت هست که باعث شده حریم شخصی خودتو نا امن ببینی که قویا نیازبه مراجعه به روانشناس داری تا این احساس وافکار روبرات درمان کنه اون ورقی که قبلا درضمیرت حک شده روپیدا واصلاح میکنه.

    البته اینکه من دلیلش رو افکارت درمورد دائیت میدونم یه حدس واحتماله که روانشناس حضورابایدتشخیص بدهد .مشاوره تخصصی خانم پو وجناب sci ‎روهم ببین احتمالابعضی مسائلتون مشترک باشه
    .http://www.hamdardi.net/thread-30127.html

    اختیاراینکه چه اطلاعات وبرداشتی واردپروسه وجریان(منطق_تصویر_احساس)کنی باخودت یعنی"من"توست به قول محققین هندی"آتمن"وبه قول فلاسفه هویت ونوع خودت چون "من"قدرت وحق انتخاب دارد ومی اندیشد.

    ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.


 
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:07 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.