سلام...خوبيد؟
من هم بد نيستم.انگار غير ممكنه بيام بگم حالم خوبه.واقعا از خودم تعجب مي كنم.
اما از احوالاتم بگم...شوهرم رفته مسافرت.همش استرس داشتم به خانوادم بگم.دوست داشتم اصلا نگم ولي اگه از كسي ميشنيدند واويلا ميشد.نمي دونم چرا اين روزا همش به خودم استرس وارد مي كنم.يك ترس مبهم...انگار كه قراره يك اتفاق بد بيفته
از اين كه خونه خودم نيستم خستم ،ولي مجبورم خونه مادر شوهرم باشم.از اين كه بخوام سعي كنم بين مادرم و مادر شوهرم حرف پيش نياد خستم.از تيكه شنيدن ها كه تو چقدر اين جا موندي بدم مي ياد.
به خاطر همين موضوعات چه دعواي بدي بين من و همسرم رخ داد...بدترين دعوا...اون ميگه خانوادت فلان منم مثل اون...خيلي بد بود
بگذريم.....
چند وقت پيش بود ديدم روياي صداقت اومده بود خيلي خوشحال شدم...از صابر و روزنه و ميشل و ريحانه هم كه خبري نيست...
چقدر خوشحالم كه با سايت همدردي اشنا شدم...اگر اين سايت نبود من اينجا دق مي كردم...
اميدوارم دوستان دعام كنن چون واقعا روح و روانم خسته شده...
خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
با انگشتان مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)