خانم بانو من سر کار میرم و تمام درآمدم هم صرف مخارج زندگ میشه. مشکل من در برخورد با اعضای خانودشون هست.که رفتار هاشون باعث میشه از نظر مالی کم بیاریم و من ناراحت میشم. دیشب کلی با همسرم بحث کردم. هیچی نگفت.دیروز عصر پدر همسرم آمد منزلمون همسرم خونه نبود به من گفت قسط هاتون را چرا ندادید گفتم نداشتیم. گفت به شوهرت بگو امشب بیاره بده من فردا میرم بانک ببرم بدم.یه طوری حرف میزد انگار ما داریم و از قصد نمی دیم، یا من ول خرجی میکنم و کم میاریم. من هم به ایشون گفتم باشه به شوهرم میگم. شب با شوهرم بحثمون شد سر همین موضوع که پدرش واقعا درک نمکنه مانداشتیم وگرنه نمیذاشتیم بدهی هامون بمونه.من فکر کردم منظورش از این که آمده به من میگه این هست که چهار تا النگوی توی دستم را بفروشم و این را به شوهرم گفتم. اونم گفت نه.گفتم پس چرا وقتی ما خودمون میدونیم بدهی داریم چرا هی بابا و مانت میان تذکر میدن. خودشون که میدونن وضعیت ما جه طوری هست.میدونن فعلا پولی نداریم پس چرا این حرفق را زد. به غیر از این که منظورش به من بود.(مادر شوهرم دوست داره تمام سختی های که خودش توی زندذگی تحمل کرده سر من هم بیاد، تمام طلاهاش را فروخته حالا باید منم بفروشم.البته من سرویسم 12 تا از النگو هام را برای خونمون فروختم حالا فقط یه حلقه عقد را دارم و چهار تا النگو واقعا نمیخوام اینها بفروشم.چون میدونم اگر فروختم دیگه خبری از خریدن نیست.)من با کسی چشم و هم چشمی ندارم اما وقتی جاریم و خواهر شوهرم هر وروز در حال تعویض طلا و لباس و این صحبت ها هستند و من میرم توی جمعشون احساس خوبی ندارم. حس حسادت ندارم اما وقتی از قصد آستین لباسشون را رد می کنن بالا که من النگو های جدیدشون را ببینم اعصابم به هم میریزه. میام گیر میدم به شوهرم.دیگه نمی دونم چکار کنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)