سلامامروز يك اتفاق جالب براي من افتاد(البته شايد فقط براي من جالب باشه)...تو كتابخونه داشتم به اصطلاح درس مي خوندم...نشسته بودم يهو يك بوي ادكلن به مشامم رسيد...مثل فيلم ها كه نشون ميدن بوي اين ادكلن منو ياد يك سري خاطره مينداخت ولي واضح نبود...اين بو قلبم رو به فشار مي اورد يه جورايي تركيبي از خاطره خوب و بد بود انگار...اين قدر به مخم فشار اوردم كه فقط بفهمم اين عطر رو كجا بو كردم ولي يادم نمي اومد...واقعا يك حس عجيبي بود....
اخرش يادم اومد..همچين ادكلني با هم چين بويي قبلا يكي بهم هديه داده بود ...خالم داشت ميرفت كربلا منم يك ذره ازش رو روسري پاشيدم تا خالم بندازه حرم...چند روز بعد دنبالش مي گردم ميبينم خالم با خودش برده...با اين عطر يك خاطره باحالي دارم مال دوران دبيرستان...اخ كه چقدر دلم واسه مجردي تنگ شده...
دختر مهربون جونم...منم ازت هميشه انرژي مثبت ميگيرم،تو رو هم شبيه اواتارت تصور ميكنم(خيلي بامزست)...خيلي خوشحالم از اين كه نسبت به من همچين حسي داري...فكر مي كردم تو اعصاب همم ...باز خوبه خدا رو شكر
كاش به ادما فرصت داده ميشد كه يك بار به عقب برگردند....واسم جالبه ببينم چي ميشه!!!!
خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
با انگشتان مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)