سلام
حالتون خوبه؟
من هم شکر خدا خوبم.
یکم از گذشته بگم تا برسم به امروز.
یه بازی کامپیوتری قشنگی بود که قدیمها، تقریبا ۴ سال پیش بازی میکردم. سبکش از این ترسناکا بود! به عبارت دقیقتر، از سبک Survival horror(کلیک کنید) بود.
تقریبا تو کل بازی، فضاها مبهم، ترسناک و مضطربکننده بودند. صداگذاری و موسیقی ترسناک هم تاثیر زیادی در فضاسازی داشت. خلاصه از همه چی میترسیدیم دیگه...ترس از زامبیها و مهاجمان ترسناک! ترس از اینکه مهماتت تموم بشه (و واقعا باید برای هر تیری که میزدی، حساب و کتاب میکردی!) و …
اما به آخرای مرحلهٔ آخر که میرسیدی، اونجا که دیگه خان هفتم هم تقریبا داشت با موفقیت به پایان میرسید، یه تغییر واضحی توی صداگذاری و موسیقی به وجود میومد و یه موسیقی حماسی و پیروزمندانه به فضای بازی اضافه میشد.
هنوز زامبیها و اینجور چیزها بودن! هنوز باید فکر کمبود مهمات رو میکردی. اما انگار کارگردان بازی، تصمیم گرفته بود که این آخر کاری یه حالی بهت بده!
اضافه شدن موسیقی حماسی، باعث میشد که دیگه ترسی از باقی مسائل نداشته باشی. این حس به بازیکننده القاء میشد که قویتر از قبل شده و دیگه راحت میتونه جلو بره.
اما غرض از این همه چرت و پرتگویی، میخواستم بگم که توی چند روز گذشته، چند بار بدون دلیل، چنین حسی بهم دست داد.
بارها نوازش یه موسیقی بیصدای پیروزمندانه رو در وجودم حس کردم. انگار یکی بهم میگفت که بازی مشکلت (کژتابی داره این عبارت! "مشکل" اینجا مضاف الیه برای "بازی" هست و صفت نیست!) دیگه به آخراش نزدیک شده و خلاصه افتادی توی سرپایینی.
البته معلوم نیست که داشتن این حس، حساب و کتاب داشته یا نه.
اما به لطف خدا امیدوارم. به تاثیر دعای شما دوستان هم بسیار معتقدم.
…
یه توصیهٔ اخلاقی! هیچوقت توی ماه رمضون، وسط ظهر نرید کوه! وگرنه مثل الان من میشید!
البته جای شما خالی، از یه سمت جدید رفتیم و یه جای خیلی قشنگ رو کشف کردیم. جوی آبی بود که از دره میگذشت. کنارش درختای نسبتا بزرگی بودن.
جوی نسبتا پر آب، سایهٔ کامل، هوای خنک، مکان هم که خلوت (البته توی ظهر ماه رمضون!) با خودم داشتم فکر میکردم که عجب مکان دو نفرهٔ خوبی هستش …
البته دو نفره از نوع مشروعش!توی همین فکرها بودم که دیدم زیر یه تخته سنگ بزرگ، یه مار ۶۰، ۷۰ سانتیمتری چنبره زده! اولین بار بود که توی فضای باز، مار میدیدم. کلی خورد تو ذوقم! یه مقداری هم ترسیدم!
خلاصه که آقا ماره، منو از حال و هوای خیالپردازانهٔ فضای دو نفره و فکر کردن به اینکه بالاخره "یه روز خوب میاد" آورد بیرون و حقیقت زندگی رو بهم نشون داد! من هم حقیقت زندگی رو پذیرفتم و سریعا دور شدم ...
..
یه حدیثی از پیامبر هست که هم از نظر محتوا و هم از نظر ادبی، خیلی زیباست. احتمالا شنیدهاید:
مَن طَلَبَ شَیئاً و جَدَّ، وَجَدَ و مَن قَرَعَ باباً وَ لَجَّ، وَلَجَ
هر کس چیزی را بخواهد و تلاش کند، آن را مییابد،
و هر کس دری را بکوبد و سماجت ورزد، آن در به روی او گشوده میشود.
من خداییش موندم، مردم چجوری میشه که ناامید میشن؟!
هر مشکلی راه حلی داره. فقط باید تلاش کنیم و ثابتقدم باشیم و البته سعی کنیم که خرابکاری هم نکنیم! چون خرابکاری، باعث میشه که دیرتر برسیم.
..
ترانه خانوم، خوش به حالتون. التماس دعا.
..
مدیر همدردی، به خاطر تغییر نام "دوستان" به "هماندیشان" تشکر میکنم. واقعا کار خوبی کردید.ایشالا دلیل ارتباطها و محتواشون هم مطابق و موافق با "هماندیشی" باشه. نه چیزای دیگه...
جملهٔ آخری که گفتم تیکه نبودا! یه وقت سوء تفاهم پیش نیاد ...
..
این یکی دو شب آخر، التماس دعای زیادی دارم. در کنار دعاهاتون، دعا کنید که بازیِ مشکلِ من، زودتر و به نحو بهتری تموم بشه.
من هم اینجا دعاگو هستم.
در پناه حق.







ترس از زامبیها و مهاجمان ترسناک! ترس از اینکه مهماتت تموم بشه (و واقعا باید برای هر تیری که میزدی، حساب و کتاب میکردی!) و …



علاقه مندی ها (Bookmarks)