سلام
تو پست قبليم گفته بودم كه مامانم اگه بفهمه دارم كار مي كنم چه اتفاقايي مي افته...دقيقا همونا شد ....مامانم عصبي دعوام مي كنه كه ادم ماه رمضان كه به خودش فشار نمي ياره(چون وزن كم كردم فكر كرده داره بهم فشار مي ياد،البته كمي اذيت ميشم ولي خوب تحمل مي كنم)...بعد با خالم حرف زد و دقيقا همونطور كه گفته بودم تيكه ميشنوم كه جيگرم رو مي سوزونه من كم از مسخره كردناي خانواده شوهرم ميكشم...دلم گرفته بود مي خوام با مامانم حرف بزنم اينطور ميشه....
تازه بدتر از همه اينه كه روز بعدش خالت بگه كه نمي دونم چي به مامانت گفتي بعد كلي حرف بشنوم و اخر بگه همچين مادرايي واسه دختراشون مشكل مي سازن....
تصور كنيد هم همش از خواهر شوهر ١٢ ساله بچه توهين بشنوي و مسخره بشي و كسي نباشه بهش بگه حق نداري اين طوري باهاش حرف بزني ...عكس العملشون خنده ايست تاييد بر حرفشون...
با اين اوضاع لازمه بگم حالم چطوره!!!!!
خيليييييييييي دلم گرفته ....
چقدر سخته از اطرافيانت هيچ وقت تحسين نشنوي...فقط كاري كه انجام ميدم رو مسخره مي كنند
مني كه تو خانوادم بابام اجازه نداده سختي تحمل كنيم الان نشستم دستشويي بچه مدرسه اي ها رو تميز مي كنم و دريغ از تشكر...با زبون روزه كار نمي كردم الان سه ساعت ميشورم ميسابم بهم مي خندند كه چقدر كندي!!!!بهشون دارم مي گم شوهر خواهرم فلان ماشين خريده ميگن اخه اين ماشينه گرفته و حتما قديميه..حتى نگفتن مباركش باشه
دو سه روز همش دارم حرفايي ميشنوم كه واقعا سنگينه برام....
امروز سالگرد عقدمون ،البته اولين عقدمونه...چقدر بدم مي ياد از اين روز چون روز هاي بدي رو بعدش گذروندم...
با اين كه مامانم عصبي بود ولي دلم مي خواست پيشم بود...اصلا وقتي بام حرف ميزنه بغضم ميگيره...چقدر دلم براشون تنگ شده...خانوادم همه با هم جمع بودن فقط من بينشون نبودن...احساس مي كنم حتى از خانوادم دور شدم...
واقعا احساس كمبود محبت ميكنم اين روزا...
اين نيز بگذرد...
خدايا كمكم كن
(ببخشيد طولاني شد اخه خيلي دلم گرفته)
خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
با انگشتان مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
ویرایش توسط پرنده غريب : شنبه 12 مرداد 92 در ساعت 04:22
علاقه مندی ها (Bookmarks)