چند روزه با توجه به حرفایی که اینجا بهم زدن و صبوری کردن و حفظ ارامشم حالم بهتر شده
دارم سعی میکنم محبت هاشو باور کنم. میخواست ازم تعهد بگیره که دیگه کارم رو تکرار نمیکنم ولی باهاش حرف زدم و تونستم دلش رو بدست بیارم
بهش گفتم دوست دارم بیشتر بهم محبت کنیم تا به جای دعوا محبت و عشق باشه توی زندگی. واقعا خیلی خیلی با محبت تر شده نسبت به قبل و بیشتر اوقات توی پیاماش و حرفاش منو با حرفای عاشقانه خطاب میکنه منم همینطور.
تقریبا داره همه چی خوب پیش میره فقط یه چیز این چند روز ناراحتم کرد
دو شب پیش افطاری اومد خونمون و بعدش رفتیم واسه مراسم احیا و قرار شد سحری هم خونمون بخوریم و بعد برسونمش خونه چون مادرش دوست نداره خونمون بخوابه (دلیلش وسواس شدید روی دخترشه) ولی من واسه رسوندنش خیلی خیلی خسته بودم برا همین ازش خواستم با مادرش تماس بگیره و بگه میمونه تا فردا ولی مادرش خیلی ناراحت شد و حتی میخواست بیاد دنبالش که گفته زشته و نیومده ولی نمیدونم چرا موندن خونه مارو خیلی بد میدونه و جلو من گفت دفه اخره که میاد خونتون میمونه شب رو خیلی از این حرفش بدم اومد با اینکه از اول ازدواج هم اینطوری بود و قبولش کردم ولی همش به خودم میگم چرا؟؟
[size=medium]تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی!
یکی دیروز و یکی فردا . [/size]
علاقه مندی ها (Bookmarks)