سلام پانیذ خانم
درکت میکنم میدونم چی میگی
اجبار پدرو مادرت به این ازدواج مثل یک عقده شده برات که هر وقت بهش فکر میکنی لجبازیه تو رو تحریک میکنه
درست مثل اینکه میگن بهشت زورکی نمیشه
من خودم اگه انتخابم بهشت نباشه و بزور ببرنم بهشت حاضر نیستم اونجا بمونم ، بزار یه تجربه رو برات بگم:
زمانی که بچه بودم پدر مادرم همش میگفتن نماز بخون، من با اینکه نماز میخوندم ولی چون این اجبار بالا سرم بود همیشه احساس بدی داشم حالت لجبازی رو توی خودم میدیدم تا اینکه خودم به این نتیجه رسیدم که نماز برای سعادت من لازمه بنابر این از این به بعد خودم انتخاب کردم که نماز بخونم و حالا چون با فکر و منطق این تصمیم رو گرفتم نه تنها پدرو مادرم بلکه تمام دنیا اگه بخوان مجبورم کنن که نماز نخونم هرگز زیر بار نمیرم
حالا وقتی دوباره به اون اجبار کودکیم نگاه میکنم میبینم گرچه اون موقع این قضیه برام تلخ بود ولی به صلاحم بود چون در غیر اینصورت ممکن بود هرگز در این مسیر قرار نگیرم
حالا تو هم با این دید به قضیه نگاه کن. تو که این رو دونستی شوهرت آدم خوب و مهربونیه پس از حالا با عقل و اختیار خودت انتخاب کن که شوهر و شریک زندگیت باشه و به چیزای دیگه فکر نکن
اما درمورد حرفای اون که با اس ام اس بهت گفت همونطور که حدس میزدم اون تمام ناراحتی ها رو توی دلش نگه داشته
بهتره که حضورا باهش صحبت کنی و بزاری که همه ی حرفاش رو بزنه و سبک شه و بعد تو سعی کنی دلداریش بدی و آرومش کنی
ترس تو معنی نداره بلکه یه جورایی غرورت مانع میشه
باید غرورت رو بزاری کنار
مطمانن نمیخوای که زندگیت خراب شه پس باید تلاش کنی و بهاش رو بپردازی
بهش اطمینان بده که دیگه رفتار گذشته تکرار نمیشه باید تلاش کنی اعتماد از دست رفتش رو جلب کنی تا زندگیت به مسیر درستش برگرده
مطمعن باش شدنیه فقط ممکنه زمان بر باشه
اگه شوهرت محبت و تلاش مداومت رو ببینه حتما میبخشه، همچنان که از حرفها و رفتارش مشخصه
من مشاور تخصصی نیستم اینا فقط حرفایی بود که به نظرم رسید امیدوارم کمکت کنه








علاقه مندی ها (Bookmarks)