دیروز که به خونه رفتم غذا که درست کردم ..... سریع به طبقه بالا رفتم قبل از اینکه برادر شوهرم بیاد ظرف غذا رو تحویل پدرشوهرم دادم و اصرار کرد که برای افطار برم پیشش ولی من ممانعت کردم .... و برگشتم و دیگه بالا نرفتم خیلی خوشحالم که این کارو انجام دادم..... ولی همسرم بیرون از خونه بود و زنگ زدم که کجاست گفت بیرونم دنبالم خر حمالیه خونه ..... گفتم فردا وقت مشاوره داریم گفت من پول ندارم و نمیرم گفتم تو توی این چند روز کلی پول خرج کردی اشکال نداره من هزینه میکنم گفت باشه .... بعد از چند دقیقه از حرفم پشیمون شدم گفتم نه اشکال نداره نمیخوای برای زندگیمون کاری کنی و اصلاح بشی ایراد نداره من از این به بعد کاری به کارت و درمانت ندارم ...... و بعد گفت برای شام نمییام و خداحافظی کردم .... تا اینکه آخر شب به خونه برگشت ...... خیلی با خودم کلنجار اومدم که چیزی نگم و نگفتم و خوابیدم ..... تصمیم گرفتم هیچی نگم و صبر کنم ببینم چه اتفاقی میافته ....... الان که این متنو مینویسم خیلی آروم هستم و ناراحت و تصمیم دارم کاری به کارش نداشته باشم ..... و هرطوری میخواد زندگی کنه .... و من هم کار خودم و زندگی خودم تا ببینم چه اتفاقی میافته .... نمدونم درسته یا نه ؟؟؟؟؟

- - - Updated - - -

آخر شب نشسته پای فیلم نگاه کردن .... آخه این درسته زندگی کردن با این مرد درسته ..... الانم میدونم خوابیده و بعد پا میشه تا زمانی که برم خونه الکی این ور اون ور میره تا وقتش بگذره ...... تاپیکی که آقای امین گذاشته ببودن مقداریشون خوندم .... فکر میکنم من هم منفعل شدم ...... اما نمیدونم تا کی ادامه داره .........

- - - Updated - - -

نمی دونم چه رفتاری باهاش داشته باشم
خسته ام خسته دلم میخواد بزار برم جایی که هیچ کس منو نبینه و نشناسه

د