ديگر براي ساختن حادثه مجالي نيست
ديگر براي زندگي حس و حالي نيست
من براي با تو بودن به هر دري زدم
ديگر براي به تو بودن راهكاري نيست
سر و پا عشق هستم عشق به تو اما
ديگر آن عشق بيش از اين علامت سوالي نيست
دلم شد گهواره خون از دوري تو
ديگر از دوري تو در من جاني نيست
شب و هر شب دعا كردم بهر وصال
ديگر بهر وصال جز دعا مرا كاري نيست
اميد داشتم . اميد رسيدن به تو
ديگر بي تو و بي اميد جز مرگ مرا حال نيست







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)