سلام عزیزم.ایشالا که روزی بیای و بگی همه چی درست شده.عزیزم درمورد روانشناس اون زمان شوهر منم نمیومد من قبلش تنها رفته بودم و همه چیرو گفته بودم بعد به هر بدبختی بود شوهرم رو راضی کردم که بریم نمیدونی حتی توی مطب دکترم باگوشیش اس میداد خدا اون روزارو نصیب دشمن آدم هم نکنه.خیلی اذیت شدم خیلی فکر کن درست زمانی که تازه زایمان کرده بودم همون لحظه ای که به توجه بیشتری نیاز داشتم چنان بلایی سرم اومد که فکر نکنم هیچ وقت از یادم بره.منم اون زمان فقط به خانواده شوهرم گفته بودم به قول شما اگه نمیگفتم دق میکردم ولی خیلی اشتباه کردم شوهرم الان طلبکارمم شده میگه توکه منو توی شش سال شناخته بودی نباید آبرومو میبردی هرچی هم میگم بابا باید از یکی کمک میگرفتم.ولی هیچکس هیچکار نتونست برام بکنه راست میگه شوهرم نباید چیزی میگفتم ولی گذشت به هرحال.شوهر منم زیاد از این حرفا میزد که پیغمبر چندتا زن داشته و اصلا دلم میخواد با اون باشم و چقدر تو خودخواهی کهفقط میخوای من مال تو باشم و.... ولی حالا که گذشته میگه اون روزا اینارو میگفتم که تو از من بدت بیاد دلم نمیخواست تو بیشتراز این غصه بخوری میخواستم کاری کنم که تو خودت راضی به طلاق بشی چون میترسیدم این موضوع تموم نشه شوهر من همش میگه مجبور بودم.شاید شوهر شمام مجبوره اینکارارو بکنه دعا مبکنم این روزهات به زودی بگذره چون میدونم چقدر چقدر چقدر سخته.ایشالا خدا به اینجور زنا عقل بده و هرچی میخوان بده تا دست از اینکارا بردارن.فقط نگران نباش همه چی درست میشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)