نگاه عزیز مادربزرگ طرف مادری من 6 سالی هست که بیماری پارکینسون گرفته ، این بیماری با لرزش دست شروع میشه و پیشرفت می کنه تا اینکه به لرزش کل بدن ونهایتا زوال عقل در حد ابتدایی ختم میشه . مامانم ، خاله هام و دایی هام ، مامان بزرگمو به دکتر بردن چون علاوه براینکه همه جای بدنش می لرزه ، دیگه نمی تونه جمله ها و کلماتو درست بگه و حالاتش درست مثل یک آدم آلزایمری شده در حالی که پارکینسون ،مغز رو تا این حد از بین نمی بره ! دکتر گفت که مامان بزرگم در اثر افسردگی شدید ، حالت جنون پیدا کرده ، دلیلشو می دونی ؟ چون پدر بزرگم هر روز تو گوشش می خونه : تو پیر و بدرد نخوری ! ، تو مغزت کار نمی کنه ، همه ی مردا اگه جای من بودن می رفتن و یک زن دیگه می گرفتن ! جلوی ما همش اونو تحقیر می کنه ، مثل یک برده باهاش رفتار می کنه ، مثلا خونه قبلیشون که دو طبقه بود ، مامان بزرگم حق نداشت که طبقه ی بالا آشپزی کنه ، باید می رفت پایین تا بو و دود غذا پدربزرگمو اذیت نکنه ، می دونی چرا مامان بزرگم به این روز افتاد ؟ به خاطر اینکه از همون اول زندگیشون اگه بابا بزرگم می گفت ،به خاطر من جونتو بده ! اون همونجا جون می داد . به نظر من تقصیر بابابزرگم نیست ، اگر مامان بزرگم کمی برای خودش ارزش قائل می شد واینقدر از وجودش برای اون مایه نمی ذاشت حالا امروز به این وضعیت دچار نمی شد . منم بهتر از مامان بزرگم نیستم ، منم زود با دو کلمه خر می شم ، اما من نمی خوام به سرنوشت مامان بزرگم دچار بشم برای همین می خوام تلاش کنم که برای اطرافیانم ، در حد توانم مایه بزارم به خصوص برای شوهرم که قراره یک عمر باهاش زندگی کنم!!! میگن اگه تمام وجودتو صرف کسی کنی که دوستش داری چیزی باقی نمی مونه که اون برای دست یافتن بهش و فهمیدنش تلاش کنه .








علاقه مندی ها (Bookmarks)