سلام سابینای عزیز
من برای اینکه زندگیم و حفظ کنم خیلی تلاش کردم.حتی اذیتهیی که ازطرف شوهرم میشد وبه خانوادم نمیگفتم.شوهرمو بدون اطلاع خانوادم وبا کمک پدرش به کمپ ترک اعتیاد بردیم.نمیگم بعد از این همه اذیت دوستش داشتم فقط برای حفظ ابروم و میخواستم مجلس جشنی بگیرن بعد برم دنبال طلاق.دیگه دارم جدا میشم یعنی خانوادم دیگه نمیذارن و میگن باید از شرش خلاص پیدا کنی.قبل از عید ی وکالت طلاق با هزارجور حقه گرفتیم.هفته پیش دادخواست طلاق نوشتم.قراره شنبه یا یکشنبه بریم دادگاه وبا امضای پدرش جدابشم (با اون وکالت میشه رفتیم پیش قاضی و خودش گفت باباش باشه میشه حکم طلاق وداد )
نگرانی من از اینه که بابام در جریان رابطه من با شوهرم نیست.ونمیدونم وقتی بفهمه عکس العملش چیه.گاهی وقتا به سرم میزنه خودکشی کنم ولی شاید باورت نشه از بی ابرویی بعدش میترسم واینکه ی عمر خانوادم باید عذاب بکشن.
خیلی خسته وکلافه ام از زندگی خسته شدم.بعضی وقتا میگم سارا احمق بودی که با پسرا خوش گذرونی نکردی الن ببین همه اون دخترا خوشبختن.اره میدونم من پیش خدا پاک و خوبم .ولی از این دنیا هیچی گیرم نیومد.هیچی.حتی بهم تهمت زدن.از همه ی ادما بیذار شدم.ادما رو تا زمانی که ازم دورن و وارد زندگین نشدن دوستشون دارم.بی اعتماد شدم.دلم مثل قبل مهربون نیست.از بیمارشدن دیگران ناراحت نمیشم.غصه ی بقیه ناراحتم نمیکنه.من قبلا همه رو دوست داشتم نمیتونستم ناراحتی کسی وببینم ولی اینقد دورویی ونامردیو تهمت دیدم وشنیدم که از همه متنفرشدم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)