به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 24

Threaded View

  1. #6
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 خرداد 92 [ 20:54]
    تاریخ عضویت
    1392-3-09
    نوشته ها
    12
    امتیاز
    96
    سطح
    1
    Points: 96, Level: 1
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    7 days registeredTagger Second Class
    تشکرها
    6

    تشکرشده 3 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array

    سرنوشت شوم من

    سلام دوستان عزیزم
    میخوام از زندگیم بگم
    من سارا 28 ساله .4سال پیش عقد کردم با ی پسر همشهری.من اون موقع توی موسسه اموزشی کار میکردم .اونجا منو دیده بود و میخواست اشنا بشیم منم چون نمیخواستم باکسی اشنایی قبل از ازدئاج (دوستی)داشته باشم چون اصلا باکس تو زندگیم دوست نشده بودم.بهش گفتم بیاد خونمون که هم اونجا اشنا بشیم هم اگه خوب نبود جوابش کنم.ی هفته نشد مامان و ابجیش اومدن. هفته بعدیش با کل اقوامشون.بعد از ی سرس صحبت معلوم شد باباش از سرشناسای شهره و اقواممونم اونا رو میشناسه.البته ما هم از سرشناسان شهریم.هیچی دیگه پسره هم پسر خوشگلی بود و با ادب و بهم احترتم میذاشت البته 3سال از من کوچیکتر بود.قرار بود بره سربازی از اونجا که باباشو خانوااده هامون میشناختن تصمیم گرفتیم که عقد کنیم تا سربازیش تو شر خودمون باشه.بعد از عقد مشکلاتم شروع شد.نمیرفت سربازی البته باباش با پارتی بازی 3ماه اموزشیشو گرفت ولی هر کاری کردیم بقیه سربازیشو نرفت.وقتی من بخاطر اینکه نمیرفت سربازی باهاش بحث میکردم دوستان و خانوادم گفتن سربازی واجب نیست وباباش که پولداره بیخیالش شو دیگه.خیلی دوستم داشت ولی از سربازی بدش میومد.منم عاشقش شدم و اونو بهترین شوهر میدونستم.احساسم باعث شد بزرگترین اشتباه زندگیمو بکنم و باهاش رابطه داشته باشم.از این به بعد دردسرام شروع شدو از سربازی نرفتن .(پیش باباش کار میکرد)گله مندی باباش که درست کار نمیکنه و...تا اینکه فهمیدم معتاده اون روز بدترین روز زندگیم بود احساس بدبختی کردم.از اون سال (سال89)سعی کردم جشن بگیرن وجدابشم ولی نشد چون باباشم خسیس بود وتواین مدت زن داداشم بهم تهمت زد که دوست پسر دارم در حالی که تو زندگیم با هیچ پسری نبودم چه برسه که شوهر داشته باشم و بخوام باکسی باشم با اون همه مشکلات.بعد از مدتی متوجه شدم با کسی اس و زنگ میزنه که به خانوادش گفتم اونا گفتن دختره 37سالشه و خودش به پسرمون چسبیده و...حتی بخاطر این موضوع ها بدنم وسیاه و بادندوناش خونیش میکرد.ولی چون میخواستم جشن بگیرن هیچی به خانوادم نگفتم.البته میترسیدم . تا 1روز طاقت نیاوردمو به ابجیم گفتم و اون به مامان و ابجی دیگم گفتن وبه بابام نگفتن.الان دادخواست طلاق ونوشتیم ولی از از عکسالعمل بابام میترسم ونگران.قراره شنبه بریم دادگاه وبا وکالتی که ازش گرفتم با امضای باباش جدا بشم ولی این ترس و عذاب داره نابودم میکنه هم گذشته ام اذیتم میکنه و هم طلاقم.خیلی خسته ام خیلی.

  2. کاربر روبرو از پست مفید *سارا* تشکرکرده است .

    tamanaye man (جمعه 24 خرداد 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:04 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.