فرشته مهربان
سلام. صبح رفتم در خونه مادرخانمم پسرم رو ببینم .مادرخانمم آیفون رو جواب دادن .گفتم بچه ام رو بفرستین میخوام اون رو ببینم .گفتن خونه نیستن.آیفون رو گذاشتن انگشتم روی زنگ نگه داشتم .اومدش در خونه جیغ و فریاد چی میخوای اینجا از اینجا برو.گفتم تا بچه ام رو نبینم نمیرم. گفتن خونه نیستن .
میدونستم هست الکیه. مویابل بچه رو هم خاموش کردن که من با اون حرف نزنم.
به موبایل پدرم تلفن کردم یه خواهرت بگو بگذاره بچه ام رو ببینم اگر نه میرم خونه اش رو آتیش میزنم. پشت تلفن داد میزدم.
چون دیشب پدرم برا خواهرش و دخترخواهرش با من دعوا کرد تو گوشم زد.
صبح امتحان داشتم تا صیح نخوابیدم امتحان رو ندادم. 24 ساعته نخوابیدم.تلافی همه اینها رو سرشون درمیارم.
پدرم بخواد از اینجا برم میرم خیالیم نیست. چیزی که هست هتل تو این شهر.
اما باید بچه ام رو ببینم. به پدرم گفتم دوباره میرم در خونه شون بگو بچه ام رو بیارن ببینم اگر نیارن هرچی دیدن از چشم خودشون دیدن.
برادرم میگن چه حقی دارن بچه رو ببرن نگذارن ببینی برو باید بچه رو بیارن.
الان میخوام برم در خونه شون .اگر راست میگفتن خونه نیستن که نگفتن الان باید اومده باشن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)