خوب تقریبا واضحه داستان چیه!
بنا به دلایلی مجبور بوده تن به یک ازدواج اجباری بده! (هنوز متاسفانه در خیلی خانواده ها این چیزا هست ، مثلا قول قراری که پدر مادرا وقتی بچه ها کوچک بودن گذاشتن(حالت خوشبینانه) یا اون پسر با دختر عموش رابطه ای داشته که مجبور بوده عقدش کنه(حالت بد بینانه) یا هر چیز دیگه!) به هر حال تو رو دوست داشته قطعا و بی شک! صبرم کرده ببینه اوضاع بهتر میشه یا نه که دیگه نتونسته کاری بکنه و تن به این موضوع داده! این که میگفته هر اتفاقی افتاد بدون من دوست دارم یعنی تایید این احتمالاتی که گفتم!به هر حال الان موقع پذیرفتن واقعیت از طرف شماست! اون دیگه متاهله و متعلق به ی زندگی دیگست! من خیلی خوب احساسات الان شما را درک میکنم اما واقعا کاری نمیشه کرد. جای شما باشم اس ام اسم جواب نمیدم تا اون هم قطع امید کنه بچسبه به زندگیش! خودتونم رو کیس هایی که پیش میاد دیگه جدی فکر کنید! بلاخره شما را با عملش تحقیر بزرگی کرده و اگه جواب بدیدکاملا غرورتون میشکنه در حالیکه فوقش نفر دوم و البته مخفی زندگیش میشید و در شرایط بدتر بنا کننده آشیانه ای روی ویرانه های آشیانه کسی دیگر! پس فراموشش کنید زودتر تا کمتر اذیت بشین!
*به جادوی چشم تو شیدا شدم*
*ز خود گم شدم در تو پیدا شدم*
*من آن قطره بودم که با موج عشق*
*در آغوش مهر تو دریا شدم*
ویرایش توسط کامران : چهارشنبه 08 خرداد 92 در ساعت 02:48
علاقه مندی ها (Bookmarks)