منم همینطوریم، 27 سالمه.
خودم که این حرفو میزنم داغونم، مجردم، با اینکه لیسانسم، کار بلدم، استعدادم دارم، بیکارم.
ولی فکر میکنم دهه ی ما (60) یه جورایی از روند زندگی طبیعی خارج شد (خارجونده شد).
ماها توی دوره های مختلف زندگی برای چیزهای ساده مجبور شدیم زمان زیادی بذاریم، این شامل فکر کردن هم میشه، فکرمون درگیر چه چیزهایی که نشد.
خیلی چیزهایی که نسلهای بعد از ما میخوان و راحت بدست میارن، ما هم میخواستیم ولی یا "جیز" بود یا "بد" بود یا "حالا زود" بود.
اینکه راستگو باشی یه جورایی افتخار داره. فکر میکنم اگر جوانمردی و لوتی گری یه زمانی خصوصیت منحصر بفرد و خوبی به حساب میومد، الان راستگویی و درستکاری جاشو گرفته باشه. نکته اینجاست که نمیتونی شبیه اون یکی آدمه باشی، امتحان کن، اگر با دورویی و دغلبازی هم چیزی بدست بیاری بهت سازگار نخواهد بود. (رسما کوفتت میشه!)
ولی میتونه راه حلش این باشه که یه چیزایی رو نگیم، تا بخوایم دروغ بگیم، البته بعضی جاها این کار دسته کمی از دروغ نداره و منظورم اون جاهایی هست که ضروری نباشه.
در کل کار خودمونو بکنیم.
در مورد ازدواج هم چیزی که من میبینم، اونایی هم که زودتر از من و شما ازدواج کردن الآن خیلیاشون میگن کاشکی ما تاره حالا یا بعدا ازدواج میکردیم. یه مقاله میخوندم که نوشته بود یه سری کارشناسا و جامعه شناسا سن ازدواج دختر رو 29 و پسر رو بالاتر مناسب میبینن، به هر حال اگر شرایط رو در نظر بگیری تقصیر گردن منو شما نیست، دوران ما یکمی استثناییه.
در مورد خیلی افراد دیگه هم که بزرگنمایی میکنن کافیه تستشون کنی اونوقت میبینی 99 درصد (قشنگ 99 درصدا) بلف میزنن.
خلاصه که میفهممتون، تنها نیستین.








علاقه مندی ها (Bookmarks)