خیلی خوشحالم که حرفاتو زدی.این خیلی خوبه.میتونم بگم بعضیاشو واقعاً درک کردم.
درمورد حرف اولی که زدی حرفتو قبول دارم.میدونی تو جامعه ما،نه،حتی اکثر جوامع دیندار کم هست.دینمون ارثیه.مسلمون،مسیحی،یهودی، رتشتی و... بدنیا میاییم.تنها چیزی که به خوردمون میدن احکامه.اول هر رساله ای نوشتن دین تحقیقیه.و باید تحقیق کنی و اگه به نتیجه رسیدی اعتقاد پیدا کردی به خداو عدل و معاد و... اونوقت بیا این احکامه.
اما ما چی؟ذهنیتهای ناقص و اشتباهی که نسل قبل راجب خدا و این چیزا داشتن رو تحت عنوان دین تو مغزمون میکنن و فوری میرن سر احکام.اینکارو کنی این میشه،اون کارو کنی اون میشه.
معلومه احساس میکنیم بهمون زور میگن.احساس خفگی میکنیم.از دین زده میشیم.اما بهتره بگم از چیزی که خودشون جدا کردن تیکه پارش کردن و به اسم دین به خوردمون دادن زده میشیم.و اتفاقاً این خوبه که زده میشیم.
اگه منظورت از ادم عادی اینه که مثه خیلیا تو هپروت بمونی.و بدون یه ذره تحقیق و بدون اینکه به حقیقت اصلی برسی فقط نماز بخونی و کارای دیگه کنی و بعدشم تصور کنی وای من بهشتیم،باید بگم خوشحال باش که ادمی هستی که دلت خواست بیشتربدونی.این شکت رو به فال نیک بگیر و هرزمان احساس کردی بازم باید بدونی جلوتر برو.من پدر و مادرم رو در اینکه الآن معتقد نیستم مقصر می دونم و نمی تونم ببخشمشون . منم دوست داشتم یک آدم عادی باشم
فکر کن یه نوزاد تو یه خونواده پزشک نام بدنیا بیاد.یکی از اجدادشون دکتر بوده.و نسل به نسل اینا خیال کردن دکتر زاده شدن.این بچه ای که دنیا اومد از اول بهش بگن تو دکتری اما حتی الفبای خوندن و نوشتن رو یادش ندن.همینطور بدون اموزش اولیه رهاش کنن.وقتی بزرگ شد یه تیغ بدن دستش و بگن برو جراحی کن.خاک بر سرت که نمیتونی جراحی کنی.ماها دکتریم.حال روز ما شبیه همون دکترزاده است.:) بین ادمایی که توهم دکتر بودن دارن.
قهر و اشتی مامانت،تنهایی،بی پولی،استرس کنکور،ناراحتی از نتیجه،لج کردن با خدا...همه رو حس کردم.
ببین من یه زمانی به خدا شک داشتم و به عدلش..اما میترسیدم یه بلایی سرم بیاد.اتفاقاً هر اتفاقی که فکر کنی برام افتاد.بهش میگفتم اینکارا رو میکنی که از رو بدبختی بیام سمتت؟نمیام.اصلا خدایی که این همه بلا سرم میاره عادل نیست...کم کم انقد بلا سرم اومد که بدون ترس میگفتم خدا نیست.چون دیگه بلایی نبود که سرم نیومده باشه.در واقع اون اون اتفاقا باعث شد ترسم بریزه و بپذیرم من به خدا اعتقاد ندارم.
و درست همون موقع ادمی سرراهم سبز شد که خودش بی ایمان شده بود و رفته بود تحقیق،این کشور و اون کشور،و با یه دید جدید مسلمون شده بود.حالا این همه اطلاعات سرراهم قرار گرفت و تازه من همونطور که گفتم خیلی باهاش توهین امیز برخورد کردم.اما اون بخاطر بی اعتقادیم سرزنشم نکرد.اتفاقا تشویقم کرد.درکم میکرد چون خودشم همین مسیرو رفته بود.و نتیجه این بود که فهمیدم چقد اطلاعات و تصوراتم راجب خدا حتی زمان معتقد بودنم اشتباه بوده.
پس نگو کاش سرم زیر برف میموند.
.........
راجب ذهنیتت درمورد جنس مخالف.
درمورد پدرومادرت نظری ندارم چون از رابطشون خبر ندارم.و نمیدونم بگم رفتارای مادرت تو خرید طلا و خونه واکنشی به عدم اعتماد و امنیتیه که تو خونه حس کرده؟یا پدرت بخاطر رفتارای مادرت دوست دختر گرفته؟به هر حال این رابطه از هردو طرف خراب بوده و هردو مقصر هستن.
از طرف دیگه اینکه زنها بطور کل احساس ناامنی میکنن یه حقیقته.نمونه زنهایی که بی پشتوانه اند زیاده.و ناامنی حس خیلی بدیه که یه زن رو خیلی بیشتر از یه مرد ازار میده.
قصدم توجیه رفتار مادرت نیست.فقط میگم میشه یه انتخاب درست داشته باشی و همسرت تحصیکرده هم باشه و این مشکل پیش نیاد.البته رفتار تو هم خیلی اثر گذاره.
یه دوستی میگفت:دعوا کردن و بُلد کردن نقطه ضعفای همدیگه تو دعوا تو همه خونه ها هست.اما مهم اینه که طرفت رو جوری انتخاب کرده باشی که بعد اون دعوا هنوزم دوسش داشته باشی!!:confused:بچه ها یک حرف دیگم می زنم اما هیچکی به روم نیاره وگرنه قاطی می کنم . پدرم وقتی با مادرم دعوای خیلی بدجوری بکنه بش می گه تو هم که باکره نبودی و .....حتی یک موقع هایی داداشم هم که با مادرم دعوا کنه بش می گه تو که قبل بابا .......
من دو تا احساس بم دست می ده . یک می خوام بزنم زیر گوش اون کسی که داره این حرفو به مادرم می زنه . یکی اینکه می خوام به بابام بگم خوب خاک بر سرت که زنی گرفتی که این طوری باشه .
راجب پست قبلیتم حرف دارم اما فعلاً نه دست من کمک میکنه نه چشم خواننده.
به کارشناسا خبر دادم.صبور باش تا بیان.
موفق باشی








علاقه مندی ها (Bookmarks)