خيلي ممنون مسافر زمان.من بي نهايت به توصيه هاتون احتياج دارم چون هيچي نميدونم.
باخودم فكر ميكنم اصلا بي خيال مسابقه بشمو سر بي دردمو دسمال نبندم.
من از اول بهشون گفتم كه مسائل اخلاقي خيلي برام اهميت داره اونم گفت منم برام خيلي مهمه واگر اتفاقي بيفته من ميرم حراست.
من تا حالاتجربه ارتباط باپسر نداشتم خيلي رعايت ميكنم اما همش حس ميكنم يه جاي كار ميلنگه.حس ميكنم وقتي حرف ميزنم به جز كار به چيز ديگه هم فكر ميكنه.اون سن منو نميدونه وهمه بهم ميگن 23بيشتر نميخوره بهت.تو حرفاش تاكيد ميكرد كه يكسال دير اومده دانشگاه.به نظرم ميخواست خودشو بزرگتر نشون بده.بابام پيشمون نيست من با برادرم از اول ماجرارمشورت كردم و اون گفت تو خودت مراقب خودت هستي اما با اين رفتارايي كه كردن حس ميكنم جنبشو ندارن.ميترسم اين همه آبرويي كه پيش همه دارم بيخودو بيجهت با رفتاراشون از دست بدم(يه طوري وانمود كنن كه انگار من باهاشون دوستم).تودانشگاهم ماشالا همه يك كلاغ 40 كلاغ ميكنن.
ميخوام برم پيش استاد مشاورمون وازش مشورت بگيرم تا خيالم ازشون راحت بشه.وقتي بدونم اون در جريان كاراشونه باز يك قدم جلو هستم.
اول به من گفت همه كارا بامجوزه اما حالا ميگه براي تابستون كه دانشگاه تعطيله مجوز نميدن وبراي مهر به بعد ميدن.با كاراشونو رفتاراشون اعصابمو خرد كردن.جلسه رو كنسل كردم تا بتونم با مشاور صحبت كنم.
به نظرتون درسته براي رفتار اون روزش بهش ايميل بزنم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)