صبا ممنونم عزیزم. وقتی پستت رو خوندم بی اختیار اشکام جاری شد. من هیییییییییچ پناهگاهی به جز خدا ندارم.خودشم اینو میدونه. بارها توی سجده نمازم گریه کردم و بهش گفتم تو میدونی من همه تلاشم رو کردم، تو میدونی من حتی در آخرین لحظات هم با نامزدم به زبون خوش و بدون توهین حرف زدم، تو میدونی اون آقا و خونواده ش چند بار دل من رو شکستن، تو میدونی چند بار هلم داد و گفت برو از زندگیم تو میدونی چند بار خودم رو زدم به کری و کوری و تو چیزهایی رو میدونی که فقط خودم میدونم
من بیست تا اسمس ازش دارم که به پای من افتاد این اواخر و کلی خودش رو تحقیر کرد ولی من دلم نیومد غرورش رو بشکنم و به کسی نشون بدم،حس کردم نباید غرور یه مرد رو خرد خاکشیر بکنم ولی اونا چیکار کردن؟ مادری که پیش وکیلم گریه و زاری راه انداخته بود و گفته بود مریم خیییلی خانموه و عزیزه ولی توی مسجد شیرینی میده و آبرومو میبره.
در اینکه من در انتخابم دقت نکردم رو منکر نمیشم ولی اون آقا که با چشمای باز انتخاب کرده بود. چرا داره اینجوری میکنه؟
دلم میخواد ذلتش رو ببینم تا بهش بگم بازی با آبروی یه دختر پاک و ساده عاقبتش چیه.دوباره به خودم میگم اگه دلت رو به این حرفا خوش نکنی چیکار کنی.









علاقه مندی ها (Bookmarks)