من خیلی از طلاق میترسم. همسرم اینو میدونه. الان کسی که مجبوره بگه ببخشید و بگه برگرد منم. خیلی ریلکس میگه نمیخوام تعطیلاتمو خراب کنم بعد از عید میام تکلیفتو روشن میکنم. شماره مم گذاشته تو بلک لیست که جوابمو نده. مادرشم میگه تو پسرمو از خونه خودش انداختی بیرون. ولی اصلا این نبود. خودش وسایلشو جمع کرد رفت. باورم نمیشه عید برام اینجوری شروع شده. حالم داره از زندگی به هم میخوره. همه میگن اینقدر خودتو کوچیک نکن. خودش سرش میخوره به سنگ برمیگرده. طاقت ندارم ازش دور باشم
دارم به خودکشی فکر میکنم
- - - Updated - - -
ما تو محل کار آشنا شدیم. همسرم خیلی ادعای روشنفکری و سلامت عقل و روحش میشه. همیشه همه کاسه کوزه ها سر من میشکنه. به اون دختری که به شوهرم اس میداد زنگ زدم میگه خانوم اشتباه شده!!!
اشتباه شده که تو به شوهر من اس دادی فلانی دلم برای بغل مهربونت تنگ شده؟
دیگه دیوار حاشا تا کجا بلنده؟ اون یکی شمارهها هم خاموشن... حالم داره به هم میخوره از این همه دروغ! میدونم قضیه خیلی مهمتر از این حرفاست. چند بار هم بهش گفته بودم اگه میخوای شیطونی کنی یه جوری بکن که من نفهمم. نه این که اساماس هاتو نگه داری. 5 تا اساماس تو یه هفته چه جوری پشت سر هم اشتباه میاد؟
اول میگفت شک بیخود کردی. دیگه اینقدر خودمو زدم و جیغ زدم گفت همینه که هست من زن روانی نمیخوام پا شد رفت. حالا هم میگه درست حدس زدی. من بهت خیانت میکنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)