سلام و ممنون از این همه لطفی که نسبت به من دارین فکور ،مریم و سنجاب عزیز.
راستش رو بخواین اگه همون اوایل که رفتم سراغ جدایی ، مهریه م رو میبخشیدم بله طلاقم میداد،سؤال مادرمم از من همینه که میگه کجا بود شوهرت توی این 8 ماه که تو غصه خوردی و زانوی غم بغل کرده بودی ،چطور یهو یادش افتاد که تو عشقشی اونم عشق اول و آخر؟
هنوزم وقتی یادم میاد که چه بلاهایی به سرم آوردن و چقدر خرد خاکشیرم کردن تنم میلرزه،چقدر تحقیر شدم،هیچوقت یادم نمیره.حالام درسته اون رفتارای درست حسابی نداشت ولی عقل تشخیص دادن که داره،میدونه دیگه زنی مثل من گیر نمیاره.شایدم واسه همین عذاب وجدان گرفته و ........
فکور جان راستش منم همینو میدونم که آبا که از آسیاب بیافته بعید نیست که دوباره شروع کنه،سنجاب راست میگه که آزموده را آزمودن خطاست، در مورد احساس من که پرسیده بودین خوب من از اول تا آخر ماجرا خیلی دوستش داشتم ولی هرچی من پنبه میکردم اون رشته ش میکرد تا دیگه کم آوردم حالام اومده نمک میپاشه به زخمهام و خاطرات خوش رو برام مثل فیلم دوره میکنه و آتیشم میزنه.واسه من دیگه توی این شهر آبرویی نمونده که بخوام دوباره باهاش ادامه بدم همه مسخره م میکنن و جدای از اینها خونواده م به شدت مخالف هستن اینبار دیگه پشتیبانی اونها رو هم ندارم.
من آدم ترسویی هستم،و البته اگه راستش رو بگم اگه عروسی کرده بودم تا پای جونمم که شده ادامه میدادم اما میترسم همین یه امتیاز به هم خوردن در دوره نامزدی رو از دست بدم و بعدش دیگه هیچی نداشته باشم واسه از دست دادن. این که همه ش گیر داده که اگه عروسی بکنیم همه چی حل میشه و دیگه کسی نمیتونه دخالت بکنه همه ی حرفش همینه.در حالی که من این حرف رو قبول ندارم بلاخره سالی که نکوست از بهارش پیداست.
میبینین توروخدا خودم همه چی رو میدونم اما باز احساساتی میشم و دلم میلرزه،اونم خودش قلق منو میدونه،میدونه چقد دل رحم و مهربونم،داره با روح و روانم بازی میکنه.نمیدونم چرا برگشتم به تالار،شاید اومدم واسه جداییم ازتون تأییدیه بگیرم، اومدم که شما شاهد باشین که دیگه نتونستم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)