چرا کسی به من کمک نمی کنه ؟ اون برگه اهدافی که پرنده غریب گفت رو نوشتم و زدم کنار لپ تاپم که هر روز که بازش می کنم چشمم بهش بیفته و یادم بیاد هدفام چیه .
من احساس می کنم خیلی حسودم . پریروز مامانم باز یه تعریفایی از داداشم کرد و من فورا یه احساس بدی بهم دست داد و به خودم گفتم که خیلی بدبختم و در حقم اجحاف شده ...
در واقع من مدام خودمو با اطرافیانم مقایسه می کنم تو ذهنم و با خودم درگیر میشم ... از یه طرف احساس می کنم که خیلی بی عرضه ام و از طرفی به این نتیجه می رسم که شاید در حقم کوتاهی شده و باید به خیلی بیشتر از اینکه دارم می رسیدم .
دیروز تلویزیون یه فیلم فانتزی نشون می داد ، توی فیلم یه دختری بود با چشم های درشت مشکی و خیلی خوشگل . همسرم گفت نگاه کن ، چشم های مشکی این انقدر قشنگه که به صد تا چشم آبی و سبز می ارزه . منم فورا گفتم نه می دونی که اینا بازیگرن هزار جور افکت و غیره روشون اجرا میشه ، تازه شاید لنز باشه و ... همسرم برگشت گفت ملیسا تو چرا انقدر حسودی ؟ چرا بجای اینهمه بالا و پایین پریدن نمیگی این خانم واقعا چشمهای خوشگلی داره و خودتو خلاص نمی کنی ! من که فقط نظرمو گفتم و اینو حسادت نمی دونم ! اما همسرم میگه تو خیلی حسودی و دوست داری دیگران به جایی نرسن و فقط خودت برسی .... این منو خیلی می ترسونه چون هیچ وقت دوست نداشتم بدجنس باشم و بدجنسی کنم در حق دیگران.
من همیشه تقصیرها رو به گردن دیگران و بخصوص مامانم می اندازم (که می دونم غلطه!) و توی اعماق ذهنم می گم اون مقصره از بس منو با دیگران مقایسه کرد ! واسه همین من همیشه دوست دارم از اطرافیانم بالاتر باشم و اگه احساس کنم یکی تو یه زمینه ای داره از من بالا می زنه واقعا دق می کنم از غصه و کلی مشغله برام ایجاد میشه. حالا حتی اگه مامانمم نباشه که مقایسه کنه خودم تو ذهنم خودمو با بقیه اطرافیانم مقایسه می کنم و ... مثلا مقایسه می کنم که من کی لیسانسمو گرفتم و چرا دختر خالم زودتر لیسانسشو گرفت یا چطور شد که فلانی دو سال زودتر از من رفت خارج و همه اینا باعث میشه احساس بی عرضگی کنم یا حس کنم که در حقم اجحاف شده و خیلی بدبختم . حتی شده مامانم گفته فلانی داره میره خارج و من داشتم دیوانه می شدم ... چون نمی خواستم کسی توی فامیل به من برسه و مثل من باشه . خلاصه اونروز نشستم و تمام احتمالاتی رو که با اون ها می شد طرف بره خارج بررسی کردم و بعد تو ذهنم خودمو قانع کردم که به این سادگی ها نمیشه . انوقت تازه تونستم ذهنمو آروم کنم و برم به بقیه کارام برسم . اینم بگم که پای تلفن وقتی با اون شخص حرف می زنم کلی ازم سوال می پرسه در مورد درس و کار و پذیرش و من همه رو جواب می دم و راهنماییش می کنم و هر چی دونم بهش می گم و اون هم کلی ازم تشکر می کنه. اما خوب نمی تونم ببینم از من بالاتر باشه
من همیشه در نظر مامانم بد بودم (یا بهتر بگم اون چیزی نبودم که انتظارشو داشت) و مامانم مدام مقایسم می کرد با دیگران که تحریک بشم و سعی کنم دختر خوبی باشم ... مدام دختر عمو و دختر خالمو به رخم می کشید ... تو درس، تو رفتار و حتی می گفت تو خیلی سرد و بی احساسی نگاه کن فلانی چه دختر گرم و مهربونیه ! در حالیکه یه سری صفات ذاتیه . با داداشم اصلا این مشکلو نداشت و اون از اول رفتارش و تمام کارهاش مطابق میل مامانم بود ، در واقع نسخه ثانی مامانم فقط تو ورژن مرد ! (حتی تو پست بالای خطای آخر یه نمونه از مقایسه هاشو می تونید بخونید که قبلا نوشتم)
تو چند تا مقاله خوندم که این حس حسادت از کمبود اعتماد بنفس هست . نکته دومی که خوندم اینکه حسادت نشون دهنده ی عشق زیاد به طرف مقابل نیست ، نشون دهنده عشق و علاقه به خود است ! و حسادت ریشه در احساس ناامنی داره ...
لطفا نگین حسادت بده و ... که خودم خیلی خیلی بهتر میدونم که انرژی منفی به آدم میده و اصلا دوست ندارم حسادت کنم اما دست خودم نیست . چطوری باید این مشکلو حل کنم ؟ خیلیا بهم میگن حسادت نکن خوب اما چطوری ؟ بدون هیچ راهکاری که نمیشه . اصلا این حس حسادته یا رقابت شدید ؟ چون من بیشتر خودمو سرزنش می کنم که بی عرضم








علاقه مندی ها (Bookmarks)