آقاي sci محترم .من پيغام هاي شما رو مي خونم.اما واقعا مي دونيد الان چه حسي دارم؟ فكر مي كنم ديگه اصلا عضوي از اون خانواده نيستم! من رفتار جراتمندانه هم اگر داشته باشم بايد با همسر متوقع و حساس و خانواده خودم كه ديدشون به شدت منفيه به همسرم چكار كنم. هر چقدر هم از انفعال فاصله بگيرم، باز در شرايط فعلي جلوي چشم خانواده بودنم بيشتر باعث تنش ميشه.
من آدم اهل قهري نيستم. منظورم از فاصله گرفتن كم كردن ارتباطاتتم بود.
ضمنا شايد من نتونستم عملا شرايط خانوادمو به شما كامل برسونم. شايد اگر طرفين قضيه بيايند اينجا و حرف بزنند شما متوجه بشويد عمق بحران چقدره. واقعا همسر من در حد يك جاني در خانواده ديد روش منفيه! مقصر شايد تا حدي خودم بودم كه نتونستم جايگاهشو حفظ كنم و بخش ديگرش خودش كه در مقابل پدرم ايستادگي كرد و پرخاشگري. الان كه نگاه ميكنم متوجه ميشوم همسرم هم منفعلانه برخورد كرده. اونم تا اونجا كه تونسته نه نگفته و بعد يهو در شرايطي كه نبايد عصبي شده.
مادرم به مشاور گفته من به خواهرم حسودي مي كنم و قصد به همزدن مراسمو دارم!
وقتي نظرمو بهشون دادم در مورد خواستگار منو متهم به ايراد گرفتن كردند.
اصلا ببينيد هيچ حقي برام قايل نيستند. اگر منم منفعل نباشم اونا هستند و ضمنا پرخاشگرند!
من اينقدر كه بخاطر اين خصلتم در خانواده تجت فشارم در جامعه نيستم. نهايتش اينجا در محيط كار مي دونم مسايل احساسي نيست كه نتونم بخاطرش حرف بزنم.
آقاي Sci شما حق داريد عصبي بشويد. من نمي دانم آيا متوجه عمق بحران زندگي ام شديد. يا شايد هم به نظرتان خيلي پيچيده نيست و من بزرگش كردم. اما وقتي مادر من هم مستقيما به خودم وهم به مشاورم مي گويد نبودن اينها در مراسمات ما بهتر از اين است كه بيايند و بعدش يك تنش رخ بدهد عملا مشخص است كه حضور ما برايشان مهم نيست! به هر دليلي كه صد در صد مقصرش خودم بودم.
من روي تمرين جراتمند بودن شديدا پافشاري مي كنم اما براي حل اين بحران چيزي بيشتر از جراتمندي لازم دارم! من قدرت مي خواهم كه اين را ندارم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)