آقای sci محترم واقعا الان به کمکتون نیاز دارم
من مثلا خواستم رفتار جراتمندانه رو تست کنم. امروز ظهر وقتی برای برداشتن دخترم به منزل مادرم رفتم. مادرم در خصوص مراسم بله برون خواهرم شروع به صحبت کرد و از پدرم شروع به بدگویی کرد که خیلی رفتارش عصبیه و....
منم اصلا فکرشو نمی کردم که جریان از مادرم آب میخوره گفتم واقعیتش منم تصمیم دارم در خصوص جریان خواستگاری با پدر صحبت کنم منم یکم دلخور شدم چون احتمالا پدر میدونست همسر من سه شنبه نیست و بگم که اگه امکانش هست جلسه رو یکم جابجا کنن که ما بتونیم باهم تو جلسه باشیم. .که مادرم عصبی شدو گفت دوباره تو شروع کردی؟! اصلا من دوست داشتم سه شنبه باشه و هر آدم مسلمونی این روز رو ول نمی کنه .مگه حضرت محمد چند بار به دنیا میاد! اگر تو هم دوست نداری نیا! تو آأم نیستی که برای مراسم خواهرت هی حرف و حدیث میاری. تو مقصری که طرف ما رو رها کردی چسبیدی به شوهرت. من خودم پدرتو متقاعد کردم وگرنه اصلا دلش نمی خواست به این زودی مراسم پیش بیاد. من به پدرت نگفتم همسرت نیست. گفتم اگر برای همسرت، خواهر زنش مهمه و ما مهمیم یه روزه میره و میاد مگر غیر از 5 ساعت تو اتوبوس نشستن داره؟!!!
آخرشم کلی بد و بیراه به من و خانواده همسرم و خود همسرم گفت و حتی گفت من اکر شما تو مراسم تیومدین. زنگ می زنن به خانواده شوهرت همشونو می شورم!!! شوهرتو می کنم سکه یه پول و ولت می کنم به امون خدا.
همچنین بهم گفت اصلا من آهت میکنم که همین دختر یک ییدونه ات تمام این زجرها و تنش هایی که تو به من دادی رو از تو دلت در بیاره. ضمن اینکه من می دونم همه این حرف ها از گور شوهر ... بلند میشه!
واقعیتش من حرف هایی رو از مادرم نسبت به شوهرم شنیدم که دیگه واقعا دلم نمی خواد مادرمو نگاه کنم ول یبازم احترامشو نگه داشتم و گفتم اشکال نداره. همسرم اصلا روحش خبر نداره که من می خواستم به بابا بگم. من اگر می دونستم این تصمیم توئه اصلا جور دیگری حرف می زدم. آخه در کمتر از یه هفته برنامتون عوض شد. خب ما هم برنامه ریزی متفاوت یداشتیم و قصد و غرضی در کار نبوده که تو اینقدر تعبیر منفی میکنی.
همسر من حتی در مورد تصمیم به نرفتن من هم خیلی استقبال نکرد.ول یبا این اوصاف من کاملا متوجه شدم که پدر و مادرم توامان مشکل دارند و منو آدم فرض نمی کنند. در حال حاضر الویت به خواهرمه و خواسته های اون. مادرم حاضره منو فدای خواسته های خواهرم کنه جتی اگر منطق یهم نداشته باشه.
مادرم به من گفت تو دختر خوبب برای من نبودی! واقعا اشکم در اومده . دارم زار زار گریه میکنم فقط بخاطر این همه شکنجه ای که به من دادند و تنش هایی که ناخواسته کشیدم و نهایتا مقصر هم شدم.
من اصلا نمی دونستم این تصمیم مادرمه که قراره خواستگاری به این سرعت برگزار بشه. وگرنه اصلا بهش نمی گفتم. من فقط صرف دردل کردن بهش کفتم که مطمئنم اشتباه کردم.الانم خیلی داغونم.حتی خواسته خودمو باور ندارند و فکر میکنن همسرم ازم خواسته. وقتی هم بهش میگم خواسته خودمه و حتی به مرگ بچم قسم خوردم .بهم گفت تو بیشعوری که نتونستی تشخیص بدی این مراسم چقدر برای خواهرت مهمه و تو داری خرابش می کنی. یعنی مادرم واقعا عجولانه تصمیم گرفت. به پدرم هم نگفته بود که همسرم شاید نباشه. حرف ها رو انتقال نداده و تصمیم اشتباه گرفته شده که با توجه به حساسیت های پدرم می دونم عواقب خوبی نداره.
حالا من دیگه چکار کنم. من واقعا سعی کردم عصبی نشوم.ول یحرف هایی که شنیدم آتیشم زد. بیخودی مقصر شناخته شدم. الکی فحش شنیدم. فقط بخاطر اینکه خواستم دیده بشم!








علاقه مندی ها (Bookmarks)