آقاي Sci واقعا خوشحالم كرديد كه به پستم سر زديد. واقعيتش همين مشاوري كه پيشش رفتم با توجه به شناختي كه از پدرم دورادور داشت، گفتند كه بايد پدر ت متوجه بشه ويك تكوني بخوره. درسته شايد يه هزينه هايي هم اين جريان داشته باشه و دلخوري هايي هم پيش بياد.چون قبلا سر جريان جلسه معارفه خواستگار با خانواده ما از پدرم خواسته بودم كه به همسرم زنگ بزنه و خودش شخصا بهش بگه كه در مراسم حضور داشته باشه و متاسفانه پدرم سر همين جريان به شدت با مادرم گلاويز شد و حتي ايشونو زد! و كلي جريانات بوجود آمد كه واقعا انرژي منو گرفت، مشاورم گفت ديگه امكان داره مجددا پدرت لجبازي كنه و دليل بياره كه خب همسرت مي گذاشت هفته ديگر بره و يا خودشو بايد برسونه(چون بعيد نيست از پدرم گاهي خيلي لجبازي مي كنه) و نهايتا تو مقصر شناخته ميشوي كه در روند مراسم ها هميشه نه ! مي آوري.
به همين دليل مشاور گفت اصلا بروز نده كه قصد نداري در مجلس حاضر شوي .حتي روز مراسم هم اگر تماسي گرفتن دقيقا نگو نمي روي. يه بهانه بياور و نهايتن نرو. چند روز بعد بگو واقعيتش من از اين قضيه دلگير بودم و حق رو به همسرم مي دهم و به همين دليل خودم هم نيامدم. تا خانواده بويژه پدرت متوجه شود كه نبايد اينقدر تو را اذيت كند و به اين شكل حتي امكان اينكه در عقد يا عروسي خواهرت هم نباشيد، هست و در رفتارش تجديد نظر كند.
درادامه من به همسرم امروز صيح در حاليكه به شهرستان رفته از طريق مسج گفتم كه من تمام ديروز به اين فكر مي كردم كه بدون تو در مجلس خواستگاري و بله برون نمي روم. هرچند مي دانم خانواده ام از روي غرض اين كار رو نكردند و رفتار منفعلانه من باعث و باني اين برخورد بوده ولي من تحمل اينكه تو رو كسي بي دليل ناراحت كنه ندارم حتي اگر عزيزترينم باشه و در اين شرايط حق ميدهم كه ناراحت بشي . همسرم در جواب گفت كه نمي خواهم جوري رفتار كني كه از چشم من ببيند هر چند ناراحت شدم كه چرا با علم اينكه من اين هفته برنامه ديگري داشتم و به مادرت هم گفته بودم، باز جلسه را هماهنگ كردند و از من توقع كوتاه آمدن دارند. درادامه هم به من گفت اگر چنين تصميم سختي گرفتي حمايتت مي كنم.(كلا همسرم مخالف اينه كه به خانواده ام هم بگويم كه او ناراحت شده از اين برخوردتون! مي ترسه اگر برخوردي پيش بياد مجددا اون خراب بشه).
اميدوارم با راهنمايي شما بتوانم اين مساله را مديريت كنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)