اونی که خواستگارم(اشنایی توخیابون) بودوباباباحرف زدوشرایطش روگفت قرارشدهرچه زودتررسمیش کنیم ولی نمیدونم چی باعث شد بهونه بیاره وبگه میخوام اول خونه بخرم درحالیکه نمیدونم مشکل واقعیش چی بودکسی که میگفت بیشترازخودش دوستم داره واسم میمیره همین که بهش گفتم تاتهیه وتدارک دیدن شما،بهتره قطع رابطه کنیم گفتم میدونیدکه هردومون وابسته شدیم وبیشترادامه بدیم وابسته ترمیشیم
قبلش بهم پیام داده بودازم خسته شدی ولی قسم خوردم که خسته نشدم من هم دوستش دارم ولی نمیخوام بلاتکلیف بمونم بهم گفت نه توفقط قصدازدواج داری نمیخوای درکم کنی درحالیکه چهارماه بهش فرصت دادم تاکارهاش رودرست کنه بعدشم ماکه نمیخواستیم به همین زودی عروسی بگیریم حداقل یه سال بعدعقدمیخواستیم واسه زندگیمون تصمیم بگیریم (کی عروسی بگیرم اصلاعروسی بگیریم یاماه عسل بریم و...)
این اواخربهم میگفت بیایه روزبامن بیرون بریم(رستوران یاخرید) بعدش من به خانواده هازنگ بزنم بگم که من وشماباهم هستیم بدونن باهم بیرونیم تامجبورشن هرچه زودتربرای رسمی کردن اقدام کنند اخه من هیچ وقت باهاش بیرون نمیرفتم نمیخواستم تارسمی شدن رفت امدی داشته باشیم مثلا خریدبریم رستوران بریم
ولی من قبول نکردم وگفتم من ابرو دارم خانوادم همیشه پشت وپناه من بودندوهستندتاجاییکه تونستن واسم کم نذاشتند درسته ازیه خانواده پولدارنیستم ولی خانوادم هم سعی کردنددرحدتوانشون پشتم باشندگفتم به هیچ وجه اینکاررونمیکنم
میگفت نمیخوام یه لحظه ازم دلخورباشی ولی دلم روشکست ورفت پشت سرش روهم نگاه نکردبدون هیچ توضیحی رفت
منی که بخاطرش چقدربه خانوادم اصرارکردم تاقبولش کننددرحالیکه قبول نمیکردندهی اصرارکردم گفتم پسرخوبیه گفته من هم خواهردارم دلت رونمیشکنم بااحساساتت بازی نمیکنم اجازه بده اشناشیم خانواده هامون اشناشن من دوست پسرت نیستم خواستگارتم میخوام زندگیم روباتوبسازم میدونست ازدوست پسربدم میادوبه هیچ وجه راضی به دوستی نمیشم ولی مخالف اشنایی قبل ازدواج زیرنظرخانواده هانیستم
همه حرفاش کشک بود![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)