ما درموردموضوع آداب ورسوم كاملاصحبت كرديم مثلاسرعروسي.......يه بارعكساي عروسي برادرش بهم نشون دادديدم تمام دخترفاميلاشون لباس محلي پوشيدن......ولي مااينطورنيستيم بااينكه عرب هستيم ولي خيلي ازآداب ورسوم قديمي روكنارگذاشتيم
ازلحاظ خانوادگي خانواده من وخانواده اون ازلحاظ مالي ومذهبي دوتاشون دريه سطح هستن.......ولي فقط جلال اعتراف كرد كه بعضي وقتهانمازوروزه نميگيره....وميگه بخاطركارشه...ولي من حرفش قبول نكردم خودش هم هم قول دادكه اهلش ميشه..وگفت فرداوقتي ببينمت جلوي من نماز بخوني خودمن هم اهلش ميشم
درموردكارومحل زندگي گفت من هيچ مشكلي ندارم كه توبخواي اهواززندگي كني اتفاقامن ازخدامه اهواززندگي كنم.....چون برامن خيلي كارهست ودوستام اكثرااهوازميكنن...
درمورداحساسات آليشاجان توداستان من ميدوني من هم احساسي هستم وهم قبلاشكست خوردم والان توكوچكترين مسائل خيلي حساس شدم مثلاتورابطه من وجلال سركوچكترين مسائل من حساسيت به خرج ميدم
وحاضرنيستم بخاطردلسوزي ازدواج كنم
ازخردادامسال تالان ماباهم درارتباط هستيم........من3بارباش كات كردم
درهركات كردن براش دليل ومنطق ميارم..........اون بيشترفكرميكنه كه من دوستش ندارم وبازيش ميدم.........بهش گفتم توخيلي به دلم نشستي ولي ميدونم خانوادم مخالفن.............گفت توبه من صبربده.......بزاربيشترباخصوص ات هم آشنابشيم....وبييام خواستگاريت...
خيلي وعده واميدبهم ميده
هرچي ميگم ميگه اين حل ميشه ولي تواگه پشتم باشي من باهمشون كنارميام
بعضي وقتهابه حرفاش شك ميكنم ميگم مگه ميشه يه پسري اينقدر يه دختري رودوست داشته باشه
وازش چندبارپرسيدم كه دليلش چيه كه اينقدربهم علاقه داري
اولين چيزي كه حرفش ميزنه ميگه من ازظاهرت صحبت كردت وچهرت خيلي خوشم اومدوتوي نگاه عاشقت شدم
دوم اينكه من دوست دارم زنم جنوبي باشه وعرب بودنت رودوست دارم
وبااينكه تيپ وظاهرت امروزيه ويه ذره غلط انداز ولي ديدم كه مقيدبه مسائل شرعي هستي
وسوم خيلي ازلحاظ عاطفي من همراهي ميكني وبه من نزديكي
مورداول كه به من ميگه اكثراوقات قاطي ميكنم وبهش ميگم توعشقت حقيقي نيست چون داري به ظاهرميري
وباش سراين موضوع چندبار كات كردم ولي خيلي بهم توجيح كردكه اينطورنيست
ميخوام بدونم واقعا عشقش حقيقيه يانه؟چطوربفهمم؟؟؟چون محمداوايل آشنايي اين چيزهاروخيلي بهم گفت ولي بعدش گذاشت رفت
نميخوام گول حرف كسي بخورم ميخوام به كسي دل ببندم كه واقعامن براازدواج بخواد
آقاي همدردي
خب منم خيلي دوست داشتم درمورداين موضوع به خانوادم بگم...اصلابدم مياديه چيزپنهوني داشته باشم
ولي خانوادم خيلي سنتي هستن برادرام كلمه عشق پيششون به زبون بياري قاطي ميكنن وغيرتي ميشن
خيلي دوست دارم درجريان باشن وكمكم كنن ولي چيكاركنم نميشه
تصميم گرفتم به خواهرم كه ازمن بزرگتره بهش بگم شايدبتونه كمكي بهم بكنه ولي تاالان جرات نكردم بهش بگم
بعديه چيزنگران كننده هروقت باجلال درموردازدواج صحبت ميكنم اخلاقم خودبه خودباخانوادم بدميشه
وتوبعضي كارها خودراي وپرخاشگرميشم......بعدوقتي بهم اعتراض ميكنن........بهشون ميگن داره بهم فشارمياد.........من ازاين به بعدآزادبزاريد
چندباربه زبون بي زبوني توجمع حرفم زدم كه من اصلا قصدازدواج ندارم وهروقت بحث ميشه بهشون ميگم كه من دارم ازدواج به يه پسرغيرعرب فكرميكنم مادرم كه هيچ عكس العلي نشون نداده.....نميدونم چطورميخوادباين چيزكناربياد









علاقه مندی ها (Bookmarks)