ملکه جونم مرسی از توجهت.
به خدا هر وقت که وارد تالار می شوم چشمم به تایپیکمه ببینم کسی برام راه کار خاصی گذاشته یا نه امروز هم تااومدم دیدم یک پیام جدید دارم اشک توی چشمام جمع شد.
حق با توست. واقعاً به آخر هفته که می رسم فکرم درگیر این موضوع می شه و از شب چهار شنبه تا جمعه قلبم از شدت تپش میاد توی دهنم. از استرس دستهام یخ می کنه. دیگه کمتر پیشنهاد می دم و سعی می کنم از همسرم بپرسم برنامه آخر هفته چیه و اگه برنامه خاصی داشت خودم برم یک سری به خانواده ام بزنم و برگردم. حرفهاتونو قبول دارم ولی نمی دونم چه طوری این دل بی صاحب رو آروم کنم. یکمی که روی خودم کار می کنم آروم می شوم نوبت رفتن خونه خانواده همسرم می شه یک روز هم مرخصی می گیره و سه روز و دو شب یا بیشتر می مونیم اونجا و اونوقت به بهانه نزدیکی خانه پدر و مادر من یک شب هم اونجا نمی مونیم. (خانه پدر و مادر تهران و ما کرجیم. خیلی هم نزدیک نیستیم که بشه هر وقت دلم خواست با توجه به شاغل بودنم برم پیششون.) یعنی بزرگترین آرزوم بعد ار سلامتی عزیزانم اینه که همسرم خودش رو از خانواده ما جدا ندونه. همسرم با خانواده ام مهربان و صمیمی باشه. در حقشون کوتاهی نکنه. به خدا اگه همسرم برای پدر و مادرم پسری کنه من هزار مرتبه برای خانواده اش قدم بر می دارم و برایشان مهربان تر از دخترشان می شوم. ولی نمی دونم اینها رو چه طوری به همسرم بگم؟؟؟
می دونم حرفهایی که می زنم و حساسیتهام افراطی ست ولی از ازدست دادن عزیزان خیلی خیلی می ترسم دلم می خواد این روزها و این دوران را غنیمت بشمرم و از لحظه ای در کنار عزیزان بودن غافل نشم.
شاید با خواندن حرفهام بگید دیگه داره چرت و پرت می گه ولی نمی دونم چرا این ترس و این حس رهام نمی کنه.
باز هم از همه دوستان که وقت گرانقدرشون را برای بنده گذاشتند ممنونم. برام دعا کنید واقع بین تر و محکم تر و منطقی تر باشم.
همین حالا مادرم زنگ زد و ازم پرسید برنامه مان چیست؟ برای این که بدونه برای ناهار می ریم تا چیزی بذاره یا نه. بهش گفتم که همسرم سر کار است و هنوز برنامه مان معلوم نیست. (البته می دونم که این هفته تهران می ریم) مادرم گفت: خوب شبو نمیایید. گفتم: مامان به خدا نمی دونم صحبت نکردیم. از سر کار بیاد ببینم برنامه چیه. یا شب میایم یا فردا صبح دیگه. مامانی هم گفت خیلی خوب هر جور راحتید من می خواستم ببینم فلان غذایی که دوست داره را الان درست کنم یا نه؟
بعد از صحبت با مادرم باز به حال خودم دلم سوخت از این که برای رفتن به خانه خانواده ام که عزیزترین هایم هستند باید دلم بلرزه و ندونم چکاره ام.
دلم می خواهد به همسرم بگم با همه مشکلات زندگی، مالی، و هر چیز دیگه می سازم ولی اگه می خواهی منو خوشحال کنی لازم نیست. برام چیزی سورپرایز کنی و بخری یا منو جایی ببری و بگردونی و رستوران و مسافرت و ... ازت نمی خوام با خانواده ام خودمونی و صمیمی و دوست باش. مثل پدر و مادر خودت با آنها باش. با آنها شاد باش.دلتنگی هاشون رو بفهم.![]()













علاقه مندی ها (Bookmarks)