
نوشته اصلی توسط
باران بهاری11
سلام جناب کیش میش احوالتون؟
خوبم ممنون. شبیه یزدیا میحرفم؟کجاش؟
..نه بابا فرسنگها فاصله دارم با یزد!
از طرفی شما میگید به حرفهای شما سعی میکنم عمل کنم اما خب ما ندونسته از کجا بفهمیم شما درچه حالید با اینکارتون ما رو به جهت دیگه ای سوق میدید چون نمدونیم کدومش اثربخشتره..
خب اونا پدر ومادرتونن نمیشه بیخیال شد هرچند ندانسته دارن به شما لطمه وارد میکنن اما خب ما هنو حرفهای اونا نشنیدیم که یطرفه به قاضی بریم..برا اینکه شما بیشتر تو چشم خونوادتون بیاین باید باهاشون صمیمی شید هم شما بهشون محتاجید و دوسشون دارید هم اونا دلخوش به تنها میوه ی زندگیشون..درسته اونا سردن اگه شماهم بیخیال شید اوضاع بدتر میشه..یه قکری از ذهنم چند وقته میگذره شاید بی تاثیر و خنده دار باشه اما میگم شاید تیری در تاریکی نزدیک هدف باشه..شما شب که اومدید خونه سعی کنید سر شام یا بعدش که کنار هم نشستین جوی شاد ایجاد کنید و بحرفین سر هرچی اما راجبه خودتون و بی توجهی نحرفید..گاهی هم کارهای عجیب بکنید مثلا یه شب خودتون کیک خوشمزه درست کنید...مهربوتنتر از قبل باهاشون رفتار کنید نومید هم نشید..گاهی هم خودتونو برا مادرتون لوس کنید مثلا بگید پیشم بشنید تا من غذا بخورم.. بعد از مدتی این رو عنوان کنید که خونتون رو نزدیک اینجا میگیرید و یا اگه آپارتمانیه یکی از طبقات اون ساختمون...با این کار شما به ایشون دلگرمی میدید که پیششون هستید و هیچوقت تنهاشون نمیذارید یا گاهی شوخیها و حرفهایی این قبیل در مورد اینکه بهشون درآینده بیشتر توجه میکنید بزنید..فعلا اینارو نگید اول باید جو صمیمی ایجاد کنید بعد.. معمولا چندساعت باهاشون هستید یعنی اگه یه روز خونه باشیدچقد با اونا میشینید؟شما با پدرتون صمیمی ترین یا مادرتون؟تا بحال غیر از مسئله ازدواج باهاشون درد دل کردید البته با حضور یکیشون؟ اگه آره کدومشون؟ و عکس العملشون چی بود؟
راجبه دو خط آخرتون و سوالتون متوجه نشدم..میشه توضیح بدید؟امنظورتون اینه که دوستی مشکل شمارو داشته و به شما سرایت کرده؟
با آرزوی بهترین ها برای شما
علاقه مندی ها (Bookmarks)