نوشته اصلی توسط the secret
دوست خوب و پرانرژی من سلام
شرمنده که نگرانت گذاشتم، وقتی دیدم یکی هم هست که متوجه نبود من بشه و نگرانم ذوق کردم,
واسه توصیه های سرماخوردگیت هم دستت درد نکنه,خواهر کسی نزدیکم ندارم که بهم برسه
اینسری که گذشت ولی برا دفعه دیگه سرما خوردم از اینا استفاده میکنم حتما
ممنونم که پیگیر تاپیک من بودی، این هفته که نبودم هم دنبال کارهای عقب موندم بودم و هم حسابی سرما خورده، خونه که میرسیدم بدنم که خسته بود میفتادم رو تخت و زود میخوابیدم، روزها هم که کوتاه شده اصلا یهو میبینم ساعت شده 12 شب،خلاصه عمر سوار جت شده داره میره
راستی حال و احوال خودت چطوره؟ امیدوارم که بهتر شده باشی,متاسفم که اون روز که حالت خوب نبود اینجا نبودم که جوابت رو بدم,حتما باز احساس تنهایی کرده بودی، آره؟
خداروشکر که زود حالت خوب شده،قدر دوره لیسانس رو بدون,مخصوصا برا رشته تو، بعدا میبینی جز بهترین سالهای عمرت بوده. من الان بهترین خاطراتم ماله اون سالهاست,دوره خوشی و بگو بخند با دوستها و بیخیالی....
من این مدت همچنان دارم از اون راهکارها که گفته بودی انجام میدم، سعی میکنم با دوستام که هستم خوش باشم و به چیزهای بد فکر نکنم، همش برم سمت چیزهای خوب
اما اکثر وقتهایی که تنها میشم باز همون حس میاد سراغم که درسته با اینکه میخندم ولی دلم خوش نیست...
کلا انگار برا خوب بودن من باید کس یا کسایی هم کنارم باشن و تنهایی باعث میشه بیشتر به حال بدم فکر کنم و بدتر هم بشم، الان حتی نمیدونم برا خوب شدنم به سمت راه درست پیش میرم یا کج
راستی عزیز من کتاب رو نگاه کردم نداشتم، فکر کنم دادم به کسی
البته میتونم از دوستام بگیرم،فقط نمیدونم چطور به دست تو برسونم و کجا، اتفاقا هفته قبل داشتم به یکی از معماریها ایستایی درس میدادم,میگفت خیلی سخته برامون!
راستی واسه اون یکی سوالت هم به صندوق تو که نمیشه پیام بدم,اینجا هم مدیر اخطار داده حرف خارج بحث بزنی قفل میکنم,ولی در مورد معماری هم طرح دارم
نوشته اصلی توسط meinoush
سلام عزیزم
مینوش جونم مرسی که با وجود اینکه من نبودم ولی باز به تاپیک من سر میزدی
امیدوارم حال و احوالت خوب باشه و روزهات پر از آرامش باشه
در مورد سوالهایی که پرسیدی حقیقت این هست که این 2-3 ماه اصلا دنبالش نرفتم که بگردم,دلیلش هم مربوط به همون حس درونیم هست،
همون حالت که میگفتم یجورایی اون انگیزه قوی برا ازدواج رو از دست دادم هنوز درونم هست، همون که میگفتم یجورایی سرد شدم، خودمم نمیدونم چرا
در مورد دختراییکه که هم میگفتم واقعیت من که رابطه خاصی با هیچکدوم نداشتم که بتونم بگم کامل میشناسمشون، اما خوب در ظاهر و باطن اون چیزی که دیده میشه مناسب هستن!
اما نمیدونم چرا نسبت به هیچکدوم این حس توی من ایجاد نمیشه که مثلا دلم بخواد با یکی از اونها یه رابطه دایمی داشته باشم.
برای ازدواجم اون زمان که مصمم بودم یکسری معیارها در نظرم بود که حتی روی کاغذ هم نوشته بودم
فرضا میدونم که من دختر شوخ و شیطون رو به آروم ترجیح میدم، چون خودم هم اهل بگو بخند و پایه شلوغی و شیطونی هستم
اما حتی اونقدر انگیزه ندارم که دنبال کسایی باشم که با معیارهای من جور باشه.
هرچند بعضی وقتها به خودم میگم اگه دوباره یکی باشه که اون حس رو توی من ایجاد کنه مشکلاتم حل میشه
اون دختر میتونم بگم 80% معیارهای منو داشت،
الان که دنبال کسی نیستم و نمیگم حتما باید کسی که با من باشه شبیه اون باشه، ولی اگه روزی هم قرار شد با کسی باشم دلم میخواد عین اون خیلی از معیارها که برام مهم رو داشته باشه، هرچی بیشتر بهتر.
بعضی وقتها فکر میکنم اگه اون زمان پدر و مادرم کار رو خراب نمیکردن من هم الان مثل خیلیهای دیگه سرگرم زندگی شده بودم و......
من خودم آدم خیلی لطیف و پر مهر و محبتی هستم، یعنی دور و بریهام اینرو میگن
ولی در این مورد نمیدونم چرا اینجور شدم,با اینکه خیلی هم نیاز دارم یکی باشه که بهم محبت کنه و منم دوسش داشته باشم و همه کار براش بکنم, حس خوبی بهم میده اونجوری.
اون وقت احتمالا دیگه حتی نیاز نباشه که خیلی کارها رو برای خوب شدن دلم انجام بدم، خود بخود مشکلاتم هم حل بشه
یعنی خودم اینجور فکر میکنم و نمیدونم درست هست یا نه.
فعلا که باید خودم حال خودم رو تنهایی خوب کنم,یعنی دقیقا همون نتیجه که تو رسیده بودی، بلکه این دل یکم احساس خوشی کرد و زندگی رو انقدر سخت و بی رحم ندید











علاقه مندی ها (Bookmarks)