شما گفتید 10 سال فقط تلاش کردید برای ادامه زندگی یعنی شما از روز اول مشکل داشتید ؟
سلام باران عزیز از رو اول مشکلاتی داشتیم بر سر مهریه توافق نداشتیم و در نهایت من مهریه پیشنهادی انها را پذیرفتم بعد از این بر سر نوع مراسم توافق نداشتیم بر سر اینکه چند نوع غذا باشدو غیره....
بله اغراق آمیز است . همسر من خیلی مهربان هست یا بهتر است بگویم بود و با وجود تمام مشکلاتی که بود در کنارش مزیت هایی هم داشت البته حتی در مهربانی هم افراط می کرد و اگر اطرافیانش به اندازه او پاسخ مهربانی او را نمی دادند عصبی و پرخاش گر میشد اما مشکلات حل نشدنی ما بعد از زایمان دوم ایشون شروع شد.
نا جایی که ممکن بود من سعی کردم تمام خواسته های همسرم را برای جشن عروسی فراهم کنم و این کار را از روی علاقه کردم و اوهم به من ابراز علاقه می کرد
علی رغم تمام تلاشی که کردم بعد از مراسم ایشون از زمین و زمان گله مند و ناراضی بود از شام ونحوه پذیرایی تالار بگیرید تا ماشین عروس
فکر میکنید این ناراحتی از مراسم عروسی تمام شده؟خیر از ده سال پیش تا کنون هر گونه مراسم عروسی نامزدی عقد بله بران خواستگاری و غیره که پیش می امد به همراهمش اختلاف های قدیمی و صحبت های قدیمی برای همسر من تازه میشد.یک مراسم عروسی نرفتیم که ایشون بعد از مراسم ابراز ناراحتی نکند و نگوید مادر شما برای من 10 سال پیش انگشتر نشان نیاورد یا در بله بران پارچه نیاورد...و گریه از نو.هر بار من سعی می کردم درک کنم توضیح میدادم که عزیزمن جان من گذشته گذشته است توان بنده بیش ازاین نبوده.کوتاهی مادر من را به بزرگی خودت ببخش.ولی بازهم دوباره روز از نو روزی از نو.انقدر این مسائل را عنوان کرد که صبر من لبریز شد و تصمیم گرفتم در مراسم عروسی چه از طرف فامیل من و فامیل او شرکت نکنم.این باعث درگیری های بیشتر بین ما شد چون همسرم اصرار داشت که در مراسم شرکت کنیم....
شما از روز اول زندگی چقدر همسرتون و زندگیتون با ایشون رو دوست داشتید ؟
از روز اول من همسرم را دوست داشتم ولی از انجایی که ازدواج ما سنتی بود علاقه منطقی و حساب شده ای بین ما بود.
آیا شده به خاطر خودتون و همسرتون برای ادامه زندگی تلاش کنید نه به خاطر دختر 9 ساله تون ؟
بله سالهای اول زندگی اینطور بود.
اگردخترتون نبود چه زمانی اقدام به جدایی می کردید
جواب این سوال را نمیدانم
در رابطه با اتفاقی که برای همسرتون افتاده این اصلا اهمیت نداره که شما مقصر بودید یا نبودید . این مهم هست که این اتفاق برای یک زن یک شوک بزرگ هست و نیاز به همراهی شما و مراجعه به روانشناس بوده تا آثار این اتفاق صدمات روحی ایشون رو کم کنه .
چقدر در اون زمان به جای اینکه در پی اثبات بی گناهی خود باشید فقط به همسرتون توجه کردید؟خیر یکی از کوتاهی های بنده همین بود بیشتر در پی اثبات بی گناهی خودم بودم و به دلیل تهمتی که ناروا به من می زد عصبی می شدم و از نظر عاطفی حمایتش نکردم .
آیا ایشون رو مشاوره بردید ؟بله بردم و قرص های ضد افسردگی به ایشون تجویز شد.
برخوردهای همسرتون بعد از این اتفاق تغییری کرد ، آیا شدت عصبانیت های ایشون بیشتر شد یا خیر؟بله عصبی تر و پرخاشگر تر شد.
رئوس مشکلات ما:
مشکلات اولیه :
اختلاف قدیمی ایشون با خانواده من برسر کوتاهی که در مراسم عروسی بوده
مشکلات مالی (نارضایتی همسرم از منطقه ای که منزل من در آنجا بود و توان مالی من هم بیش از آن نبود.)
مشکلات ثانویه:
عصبی بودن همسرم که درهنگام عصبانیت شروع میکرد به شکستن ظروف و کتک کاری این مشکلات بعد از زایمان دومش شدت گرفت
نبودن یا در صورت بودن بی کیفیت بودن رابطه جنسی بعد از زایمان دوم (همسرم از در هنگام نارضایتی مایل نبود و اگر من تمایلی نشون میدادم عصبانی و ناراحت می شد و می گفت تو مرا برای یک چیز میخواهی)
مشاوری که رفتم که در شبکه های مختلفی هم از ایشان استفاده میشه به من توصیه کردن که هر جور شده منزل را عوض کنم چون همسر من از یک خانواده مرفه هست
من با هزار بدبختی منزلم را اجاره داده به جایی دیگر نقل مکان کردم مدت کمی اوضاع بر وفق مراد بود در همان زمان فرزند من به دنیا اومد و به دلیل مشکلات مالی دوباره به منزل قبلی که قدیمی سازبود نقل مکان کردیم ودوباره ناراحتی همسرم شروع شد که فامیل من میخواهند بیایند و من خجالت می کشم از این زندگی
من هم در مقابل گفته های او عصبانی می شدم الان هم از یادآوریش عصبانی می شوم.
یکی دیگر از مسائلی که مشاور به ما گفت این بود که روابط را با خانواده من کمتر کنیم از طرفی به من گفتن که شما روابطت را با خانواده همسرت بهتر کن و جبران رفتار او را نکن.(اینکار را نتوانستم )
نوعی جبران در رفتار من بود که وقتی اختلاف اورا با خانواده خود دیدم رابطه خود را با خانواده همسرم قطع کردم.
در نهایت با بدترشدن اوضاع سعی کردم هیچ تلاشی برای بهبود روابط مادرم وهمسرم نکنم وبه همسرم بفهمانم که تنها چیزی که در الویت است او و دخترم است .و به گفته مشاور روابطم راباخانواده کمتر کردم.
تشخیص مشاور این بود که به دلیل اینکه همسر من از نظر وضعیت مالی جز اقشار طبقه بالا بوده و زندگی کنونی در حد متوسط و پایین تر است دچار افسردگی و ناراحتی است اما من در زمان خواستگاری وضعیت مالی و داراییم را صادقانه گفته بودم و خودم را غنی تر نشان نداده بودم. از الان بیش از 6 سال است که شرایط مالی تغییر کرده ولی رفتار همسرم بدتر میشود.







خداوکیلی من اگه خدایی نکرده خدایی نکرده زبونم لال این اتفاق بیوفته نابود میشم چه برسه به همسرم که 9 ماه با این بچه زندگی کرده و بزرگ شدنشو حس کرده خیلی سخته خیلی

علاقه مندی ها (Bookmarks)