سلام.
بله، حق با شماست، اين كارو كه انجام دادم، همون اواخر كه همش زنگ ميزد، من بهش ميگفتم كه فايده نداره، مخالفت پدرش رو ميگفتم، ناراضي بودن خونواده خودم، اينكه زندگي فقط رضايت دو طرف نيست، اينكه ما چشممون رو روي خيلي از واقعيات بسته بوديم و ... حتي اين جمله شما رو هم بهش گفتم كه اين به نفع هر دومونه... اما اون همش اصرار ميكرد و منم مقاومت!!! مقاومتي كه داشت از پا مينداختم... حتي يكي دو بار زير پام لرزيد و داشتم از تصميمم صرف نظر ميكردم، اما باز تحمل كردم... همه چيو گفته بودم بهش، اون مدام زنگ ميكرد و خواهش ميكرد، حتي وقتي ديدم از پسش بر نميام از خانوادم كمك خواستم، مثلا با يكي از زن داداشام كه خيلي صميميم صحبت كردم و خواستم ازش كه باهاش حرف بزنه و اين واقعيت ها رو بگه، اونم اين كارو كرد اما بازم با اصرار اون مواجه شد! منم ديگه دلمو سنگ كردم و به هيچيش توجه نكردم، جوابشو نميدادم، همش زنگ و اس ام اس ميزد، احساس ميكنم هر اس ام اسش يه سال از عمرم كم ميكرد وقتي ميخوندمش! خيلي روزاي بدي بود، خيلي، دلم داشت متركيد اما بايد مقاومت ميكردم... همش ميگفت تو رو حلالت نميكنم! ميگفت من در موردت اشتباه ميكردم و تو خيلي آدم بدي هستي و... كه اين حرفاش ديوونم ميكرد... منم بايد بغضمو تو گلوم نگه ميداشتم و تحمل ميكردم... نميدونين چي كشيدم اون مدت... البته انصافا خدا خيلي كمك كرد، خيلي، وقتي به خدا فكر ميكردم، آروم مي شدم، با اينكه سخت بود اما تونستم كاري رو انجام بدم كه حتي فكر كردن بهش هم برام غير ممكن بود...من نگفتم کم کم قظع ارتباط باید می کردین! بلکه گفتم با یک توضیح منطقی و خداحافظی همه
چیز رو به یکباره برای همیشه تمام می کردین که بفهمه دلایل شما برای قطع ارتباط به نفع هر
2 نفر شماست
ممنونم به خاطر حرفاتون، آره، منم به همين نتيجه رسيدم كه زير يك سقف بودن با تموم اون تفكرات و تخيلات فرق ميكنه... اميدوارم اونم به همين نتيجه رسيده باشه...سلام
خوشحالم که به این رابطه پایان دادید
من خودم گسی هستم که با کسی از استان دیگه ازدواج کردم و چون شوهرم اومدم به شهر ما همیشه ازم طلب داره و منم تک دختر بودم و نمی تونستم جدا شم . دوستان درست می گن شما تو فانتزی ذهنتون بودید . من چون تجربه اش رو دارم می گم منم شوهرم رو تنها 3 بار دیده بودم . و بعد فهمیدم چه فرق هایی بین پشت تلفن بدن و زیر یک سقف بودن هست .
ناراحت نباش . کار درستی انجام دادی. اون دختر هم فراموش می نه و مطمئن باش به زودی زود ازدواج می کنه و تو رو خیلی زودتر از اون چیزی که فکر کنی فراموشت می کنه
آره دوست من، روزگاره ديگه... خودمم تو همين فكر هستم، البته نه خيلي فوري، الان سه ماهي گذشته كه به نسبت زمان خوبي بوده،چون ازدواجي كه فوري و به اون دليل شكل بگيره مشكل دار ميشه، بايد يه مدت بگذره تا اون جريان يه كم اون داغيشو از دست بده تا ازدواج بعدش مطلقا به خاطر اون نباشه...سلام.خیلی غم انگیزه ولی زندگی همینه.بهترین راه حل واسه شما اینه که خیلی سریع ی جایگزین پیدا کرده و ازدواج کنید. اون چیزهایی هم که یه جا دوراز دسترس گذاشتی نابود کن چون مثل آتش زیر خاکستره
آره، اما باورت ميشه ميترسم برم سمتشون!!! اما بايد اين كارو بكنم زودتر... ممنونم...
ممنون، حتما اين كارو انجام ميدم، البته قرآن رو ميخونم هميشه، اما به گفته شما عمل مي كنم و واسه اين مدتم آيات صبر رو ميخونم...سلام - آیات صبر را از تو قرآن در بیار و بخوان و بگذار زمان خودش همه چیز حل کن
يه چيز ديگه، همون جور كه گفتم من اون اواخر خيلي اتفاقي به يه مشاور برخوردم،كارش عالي بود، با همه مشاورا فرق ميكرد چون چيزايي ازش ديده بودم كه مطمئن بودم كس ديگه از پسش بر نميومد، وقتي باهاش حرف ميزدم، ميشد بابام، ميشد داداشم، ميشد همه كسم!!! هنوزم باهاش در ارتباطم... از اون كمك خواستيم اون اواخر كه به هم برسيم، با اون خانم هم در ارتباط بود، بعد كه قطع كردم، گفت من خودم به همين نتيجه رسيده بودم، ميدونستم اين رابطه به سرانجام نميرسه، اما به خاطر دل شما سعي خودم رو ميكردم... بعد از قطع شدن هم ازش خواستم به اون خانم كمك كنه و اونم گفت خاطرت جمع، نميذارم اون آسيب ببينه و كاري ميكنم كه خودشم به اين نتيجه برسه، به همين خاطر يه كم خيالم از اون طرفم راحت بود...
اميد به خدا... ميدونم خدا كمك ميكنه، چون به قول همون مشاور، چون كاري كردم كه دو تا خانواده راضي و خوشحال شدن كه مهم تر از همه باباي اون و مامان من بودن، خدا هم كمك ميكنه...








علاقه مندی ها (Bookmarks)