به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 16 دی 00 [ 13:32]
    تاریخ عضویت
    1386-11-26
    محل سکونت
    تهران بزرگ
    نوشته ها
    1,452
    امتیاز
    50,483
    سطح
    100
    Points: 50,483, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکرها
    2,842

    تشکرشده 3,286 در 817 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array

    RE: حرف های من و ستاره ...

    تمام ستاره های دنیا پر نور بودند ... ستاره من هم می درخشید و خودنمایی می کرد ...

    نمی خواستم چشم از او بردارم ... تمام کارهایم را تعطیل کرده بودم و فقط او را نظاره می کردم ...

    خواب و خوراکم شده بود او .... هیچ چیز برایم مهم نبود ... به هیچ چیز فکر نمیکردم ... شده بودم ستاره ... اما بی نور !

    هیچ کس برایم نمانده بود .. کم کم همه داشتند مرا ترک می کردند اما من هیچ چیز برایم مهم نبود .. فقط او را نظاره میکردم ...

    هر روز بیشتر از بین می رفتم .. صورتم لاغر شده بود ... پاهایم آب رفته بود ...

    شلوار هایم دیگر به زور ثابت می ماند ...

    جالب اینجا بود که او هر روز پر نور تر می شد .. گویا گار دنیا بر عکس شسده بود این بار او بود که من از انرژی می گرفت و پرنورتر می شد ...

    روزها از پس هم می گذشت و من بی نور تر و او پرفروغ تر می شد ..

    این روزها آنقدر رفت و آمد که دیگر ستاره فهمید که من برایش بی ارزشم .....

    !!!!! رفـــت !!!!!

    خوابم برد ..... دیگر توان بیدار شدن نداشتم ....

    گلیم کوچکی داشتم که روی آن افتاده بودم .... گل هایش پژمزده شده بودند و من دیگر آبی در بدن نداشته ام که آنها را سیراب کنم ...

    در و دیوار همچون سرکشانی بالای تن من ایستاده بودند و مرا نگاه میکردند....

    همه جا تاریک بود .... گرمای دیوار ها جگرم را هرباره آتش می زد و هیچ توانی برای داد زدن نداشتم ....

    احساس کردم گرما بیشتر شد ... چشم هایم را به زور بازکردم .... سایه را حس میکردم که نزدیک می شود ....

    انگار فاصله ای بین خود و دیوار ایجاد کرده بود .. گرما کمتر شده بود ... از ترسم فقط توانستم زبانم را که همچون صحرایی بی آب چاک چاک شده بود را بیرون بیاورم ....






  2. 5 کاربر از پست مفید lord.hamed تشکرکرده اند .

    lord.hamed (پنجشنبه 18 آبان 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ترس های مبهم و استرس
    توسط مدیرهمدردی در انجمن اضطراب و استرس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 31 خرداد 92, 12:37
  2. داستان غم زندگیه من
    توسط پدربزرگ در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: جمعه 23 تیر 91, 11:05
  3. داستان زندگی کارافرین برتر کشور..احد عظیم زاده
    توسط بهار.زندگی در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 13 تیر 91, 14:49
  4. نقش ورزش در کاهش استرس(مدیریت استرس)
    توسط keyvan در انجمن تاثیر متقابل ورزش و روان
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 21 فروردین 88, 10:57
  5. داستانی از عشق (داستان کوتاه)
    توسط هوشیار در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 19 شهریور 87, 17:12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:11 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.