اين موردي که khaleghezey اشاره کردن رو همه گفتن ، هر کسي که صاحب نظر بوده و در حد مشاوره با من صحبت کرده به اين نکته اشاره کرده و گفتن که رفتارش خيلي ناپخته است . حالا من موندم با اين وضعيت چه کنم ؟؟؟ يعني زندگي کردن با چينين مردي به صلاح است ؟؟؟ من در اين مدت 2 سال تمام تلاشمو کردم تا اونو با واقعيت‌هاي زندگي آشنا کنم ولي تغييرش حدودا" 10٪ بوده ، يعني فقط 10٪ بهتر شده . همسرم به شدت مورد علاقه مادرش بوده به طوري که حتي در سن 28 سالگي هم مادرش لقمه تو دهنش مي‌ذاشته و هر روز غذاي گرم براش به محل کارش مي‌برده . همسرم 4 خواهر بزرگتر از خودش داره که اونا هم راه مادرشونو دارن ادامه مي‌دن . مثلا" هر روز 5 تا 6 بار باهاش تماس مي‌گيرن تا ببينن اون کجاس و چه مي‌کنه همسرم هيچ دوست صميمي آقا هم نداره ، نه هم دانشگاهي ، نه همکار نه فاميل و نه آشنا . از اين لحاظ ما نقطه مقابل هم هستيم چرا که من به دليل شرايط کاريم ارتباطات گسترده‌اي دارم و از طرفي هم به شدت اجتماعي هستم . اگر براي من مشکلي پيش بياد تمام سعيمو مي‌کنم تا راه حلهاي مختلف حل اونو پيدا کنم، از مشاور وقت ميگيرم ، با متخصص اون موضوع مشورت مي‌کنم کتاب مي‌خونم يا به همين سايت رجوع مي‌کنم . اما همسرم در هر حالتي به خانوادش پناه مي‌بره و فقط با خواهراش درد و دل مي‌کنه اين در حالي که اونا آدمهاي بدون معلومات و تجربه و فوق‌العاده سرد و مردم گريز هستند . در واقع خانواده اونا مثل آدمهاي يه جزيره مي‌مونن به طوري که تو اين مدتي که من عروسشون بودم با اينکه مدام سعي مي‌کردم با هر روشي خودمو به اونا نزديک کنم اونا هيچ وقت منو جزء خونوادشون ندونستن و به شدت نسبت به من مخفي کاري دارن !!!!!!! بايد چي کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟